آمريکای آمريکایی



از رابرت کريلی (Robert Creeley)

آنجا مردی ، با روحی سخت مرده نفس می کشد
مردی که هرگز به خود نگفته بود،
این سرزمين من است!
اين از آنٍِ من است،
که قلب او در درونش نسوخته بود،
هنگامی که پس از آوارگی در سرزمیینی بیگانه
به میهن خود بازگشته بود؟
اگر چنين کسی آنجا نفس می کشد، برو و او را درست بر انداز کن
زیرا برای او هیچ خنیاگری نمی نوازد ؛
هرچند که به عناوين اشرافی خود می نازد
ثروت او تا سرحد آرزو بی انتها است
با وجود آن همه عنوان، قدرت و مکنت
بینوا تنها به خود می اندیشید،
حيات، تاوان بلند آوازگی شایسته را خواهد داد،
و مرگ دوگانه به سوی همان غبار پستی
که او از آن برخاسته بود باز می گردد
بی آنکه کسی بر وی مویه کند،
او را بزرگ بدارد و سخنی در ستایشش بسراید.

سر والتر اسکات (Sir Walter Scott)
" مرد نفس می کشد"

با آنکه يک انگليسی اين شعر جاودانی را سرود، او می توانست مقام شهروندی افتخاری آمريکا را فقط بخاطر اينکه احساسات ملی را چنين خوب در یافته بود مطالبه کند. چارلز اولسون (Charles Olson) شاعر، در تحقیق جامع خود در باره اثری از هرمان ملويل (Herman Melville)، به نام " مرا اسماعيل بخوان" چنين می نویسد: " ما آخرين کسان از مردم نخستين هستيم." معنای این سخن این است که گويی ايالات متحده، در معنای واقعی خود جائی است که تمامی مردم جهان امیدوارند به آنجا بيايند، چون چنين مصممانه از فرصت نو سازی، از آغازی نوين، دور از تمامی حقيقت تاريخ پرکشمکش، تمامی عادتهای کهن و ارزشهای سرگذشت جهان سخن می گويد. اين تا حد زيادی رويای کسانی ازمیان ما است که در اينجا به عنوان مهاجر زندگی می کنند یا به قولی رویای هر مهاجر آرزومند است. ما همه به آينده به منزله مکانی که هميشه به آن باز خواهيم گشت اعتقاد داريم.

من با گذراندن دوران رشد در شهر کوچکی از نيوانگلند قدیم که مادر م در آنجا پرستار بود بزرگ شده ام ( پدرم پزشک بود و وقتی من چهار ساله بودم در گذشت)، از بسياری جهات خود را در حاشیه حس می کردم. اول این که ما اهل آن شهر نبوديم بلکه از جايی آمده بوديم که امروز بوستون خوانده می شود. با اينکه مسافتش تا بوستون فقط 25 مايل بود، از لحاظ فرهنگی فضايی سازش ناپذير داشت. حتی شهر کنکورد (Concord)، که در حدود 8 مايلی بوستون بود نيز از عادات و افراد آشنا با دوران کودکی من بسیار دور بود. از اينرو فکر این که من در یک شهر کشاورزی کوچک زندگی می کنم و به دنیایی متفاوت از ناحیه بزرگ بوستون تعلق دارم برای هر کسی که با این موضوع ارتباط داشت سردرگم کننده بود. در همانجا بود که زندگی واقعی من نخستین بار شکل گرفت. چند سال قبل قرار شد تا برخی از دوستان صميمی آن دوره را درجشن پنجاهمين گردهمايی دبيرستان ببينم. شگفت این که در آن فرصت همه ما احساس می کردیم که دوباره همان "ُبچه های" سابق هستیم، به این معنا که هر گونه زندگی که به هر وسیله ای براه انداخته بوديم، در آن حال به طور عمده پایان یافته می نمود. ما باردیگر با دروان تازه ای مواجه می شدیم - - دوران سالخوردگی - - و در آن به همان اندازه تازه کار بودیم که هنگام ورود به دوران بلوغ ، با تمامی ویژگیهای آن یعنی آزمایش آنچه که به امور جنسی و گذران زندگی ارتباط داشت.

من بطور کاملأ تصادفی در سن 14 سالگی شهر خود را ترک گفتم. خواهرم برای گذراندن سال آخر دبيرستان به مدرسه مذهبی نورت فيلد (Northfield Seminary) رفته بود و دوست نزديک او برادری جوانتر داشت که در هولدرنس (Holderness)، يک مدرسه آمادگی اسقفی در نيوهمپشاير (New Hampshire)، تحصيل می کرد. از اين رو خواهرم برگه های تقاضا نامه برای پذیرش در آن مدرسه را گرفت و مادرم را راضی کرد که آنها را برای من پر و تسلیم کند. من سرانجام یک امتحان ورودی دادم که نتیجه اش برای گرفتن یک بورس تحصیلی کافی بود و بی معطلی عازم شدم. حتی امروزهم احساس شدید دلتنگی را که برمن غلبه کرده بود به یاد می آورم، نامه های مادر و خواهرم را باز نکرده می گذاشتم تا شايد روزی وقت کنم که بخوانم و در تنهايی گريه کنم. ولی تا جایی که ياد می آورم آموزشی که داده می شد و هرچه در آنجا آموختم سخت مناسب بود. در واقع بعضی از مواد درسی عجیب بود- - مثل برگرداندن قسمت هایی از مجموعه عالی داستانهای جيمز جويس (James Joyce)،بنام دوبلينی ها (Dubliners) به انگليسی ساده . بسياری مواد نيز به تمام معنی حالت کلاسيک داشت - - برای مثال، آموختن زبان لاتين و آلمانی- - و به عبارت ساده تر کسب توانایی سودمند خواندن و نوشتن، به آن اندازه که بتوان معنای این عبارت ويليام کارلوس ويليامز ( William Carlos Williams ) را بروشنی دریافت، "آنچه که بعد از آن ديدم و آنچه که شنيدم." گرچه دانشگاه چيزهایی برای يادگيری در اختیار من گذاشت، اما بیشتر آنچه که آموختم ازطریق همکلاسی ها، تاثير دگرگون کننده جنگ جهانی دوم و نخستين عشق تعیین کننده ای بود که تجربه کردم.

با اينکه به سختی به ياد می آورم نويسندگی من از کجا شروع شد، می توانم بگويم که نویسندگی بخش ثابتی از زندگی من بوده که از جا به جایی ها و آشنایی های بی پايان تاثیر پذیرفته است. من در سن 20 سالگی ازدواج کردم. در سن 28 سالگی دوباره مجرد شدم و باردیگر در عرض يک سال ازدواج کردم. 20 سال بعد یک بار دیگر از همسرم جدا شدم و مجددأ ازدواج کردم، و این کار همينطور ادامه يافت. آيا اين يک عادت آمريکائی است؟ آیا درست می گویم؟ چند سال قبل باک مينستر فولر (Buckminster Fuller) گزارشی را منتشر ساخت که در آن نشان می داد تعدادی از آمريکائيان که يک پنجم جمعيت کشور را تشکيل می دهند هر ساله خانه خود را ترک می کنند. ديگر می خواهيم چه چیز دیگری از خودمان بگوئيم؟ اينکه فکر می کنيم لازم نيست غير از انگليسی زبان ديگری بدانيم ( گرچه در واقعيت اينطور نيست - - در نيويورک اکنون بيش از هر نقطه جهان، به زبانهای گوناگون صحبت می شود.) و اينکه لازم نيست چيزی راجع به شعر يا اپرا بدانيم، و مطمئن هستم که اين فهرست ادامه دارد - - و با این همه درخلوت با خود همچنان احساس راحتی خواهیم کرد. آيا اگر بدانند که ما چنین چیزهایی را دوست داریم يا از چنين مهارت هايی برخوداریم برای ما خجالت آور است؟ از عبارت رایج" يک کتا ب خوب " همان مفهومی استنباط می شود که " جایی برای خوش بودن" يا " روز خوبی داشته باشید ". شخص هرگز نمی خواهد هنر را از هر نوع که باشد، جدی بگيرد.

رابرت گريوز (Robert Graves) می نويسد که شاعری هنری است که برای آن هيچگونه دانشگاهی وجود ندارد، معنای آن طوری که من می فهم این است که جايی وجود ندارد که کسی بتواند به آنجا برود و فن شاعری را ( هرچه که می خواهد باشد) ياد بگيرد. ولی گريوز، سنتی را از یک دانشگاه واقعی برای آموزش و حمايت از آموزندگان ارائه می داد. این چقدر آن با " کشور نيمه وحشی، از مد افتاده" که عزرا پاند (Ezra Pound) در آن بدنيا آمده بود تفاوت داشت و بسیاری از شعرای آمريکا و از جمله خود من هنوز چنین کشوری را با شرایط خود بیشتر منطبق می دانیم، از ترس اينکه مبادا الگوی با صلابت شعر انگليسی مکان خیالی کوچکی را که ما به عنوان وطن برای خود درست کرده ایم جابجا کند. هم نسلان من سالها بين دو گروه، یکی گروهی که از تی اس اليوت (T. S. Eliot) پیروی می کرد و از شعر کلاسيک در سنت انگليسی سرمشق می گرفت و گروه ديگر مانند خود من که از دکتر ويليامز پيروی می کردم، تـقسيم شده بود. وقتی که از او (دکتر ویلیامز) پرسيدند که " واژه بندی" خود را از کجا گرفته، او با صراحت تمام پاسخ داد " از دهان مادران لهستانی". ما درعوض می خواستيم، همانطور که چارلز اولسون (Charles Olson) می گويد، " ريشه ها را رها کنيم". ما مايل بوديم که نويسندگی ما چهره ای از تمامی پیکرخانواده جمعی مان، مادران و پدران، عموها، پسرعموها، دخترعموها و همسايگان آلمانی، چينی، آفريقائی، فرانسوی و روسی ما باشد. برای دریافت اجازه ورود و استفاده ازمنابعی که الهام بخش نحوه سخن گفتن و خطابه های گوناگونمان بودند غالبا به نبردی طولانی و جابجا کننده نیاز داشتیم. به قولی، ما درست صحبت نمی کردیم، ما حالت عامیانه داشتیم. بنا به گفته لوی استراس (Levi Strauss)، ما بجای اینکه " پخته"، باشیم "خام" بوديم، و اين کاملأ برایمان لذت بخش بود.

آمريکا، هر چه که باشد، نمی توان آنرا جای واحدی دانست. با اين حال، من می دانم که در نيوانگلند در همان شیوه فکر خود ثابت می ماندم چنان که پنداری تمامی عمرم را در آنجا گذرانده ام، شايد حتی بیش از کسی که در عمل چنین کاری کرده است. اين تصویر من از جهان (imago mundi) است، تصويری که من از دنيا در ذهن خود حمل می کنم. من با اين که به شرق به غرب و شمال و به جنوب مسافرت می کردم، و گاهی اوقات 2 تا 3 هزار مايل درهر جهت چند بار در سال در سفر بودم، هنوز لااقل در فکر خود در "خانه"، می ماندم وهنوز فکر می کردم که الان بايد در بوستون برف آمده باشد يا اينکه چه دل نشين بود اگر وقتی که برگها رنگ عوض می کنند من در مين (Maine) می بودم. اين جايی بود که من در آن سکونت داشتم، مهم نبود که هرچه در پیرامونم وجود داشت چقدر متفاوت باشد.

آنچه که مهم است همان چيزی است که ويتمن می گفت که کشور بدان نياز دارد و آن اين است که کشور باید شاعران خود را بپذیرد. "برای داشتن شاعران بزرگ به شنوندگان بزرگ نیاز هست" ولی ظاهرا این حرف به گفتن بسیار ساده است اما به نظر ميرسد که به تحقق در آوردن آن تقريبأ غير ممکن باشد. شعرا در سطح بسيار پايينی، در رده نمايشگران و يا اجراکنندگان عام یا در رده کسانی تلقی می شوند که به اعمال تردستانه ای با استفاده از ابزارهای مورد علاقه خود مشغولند. اگر رويدادهای غمناک 11 سپتامبر 2001، استفاده و کاربرد شعر را بعنوان وسيله ای مناسب که می توان از طريق آن، تاسف و غم مشترک و قلبی را در افراد برانگيخت ارتقاء داد، وقتی که کشور حالت اعتدال خود را بازيافت آن وضع به سرعت از بين رفت و بار دیگر به حالتی که دریک جنگ تهاجمی وجود دارد بازگشت و مردم دوباره بدنبال پول در آوردن رفتند. آيا شاعری به این سبب که " پول در نمی آورد" در این کشور تا آنجا بی قدر شده که به زحمت می توان آنرا يک " حرفه" و يا حتی يک " کار" معقول خواند، که تنها افراد پا به سن گذاشته و پیران و زنان احساساتی به دنبال آن می روند؟ ، آیا شعر به ما هیچ چیز معقولی " نمی گوید؟ " معنای شعر چيست؟ تمامی اين پرسش ها پاسخهای خيلی ساده دارند - - اماشما آنها را در اينجا پیدا نخواهید کرد. در عوض، باید به این نکته اذعان شود که در آمريکا، شعر، همان واکنشی را بر می انگیزد که در نخستین خط نوشته طنز آمیز مريان مور (Marianne Moore) می توان یافت. " شاعری؟ من هم آن را دوست ندارم." هنرمند ديگری نيز زمانی چنين گفت:" شعرا همچون نوازندگان هارمونيکا هستند. عالی اند ولی مورد استفاده ای ندارند."

پس اين وضعيت غمناکی است که در آن نمی توان کار کرد، مثل کار کردن درهوای بد، در نور ضعيف و يا طی ساعات طولانی. اگر کسی از لحاظ ادبی حسی نداشت آیا هرگز به فکر شاعر شدن در اين کشور می افتاد؟ کسی برای من از دکتر تازه کاری صحبت می کرد، که در وسط مطالعات طبی خود، بطور غير منتظره مقدار هنگفتی پول از عمه خود که فوت کرده بود، به ارث برد. به اين علت، او همان لحظه از کار خود دست کشيد و حس کرد که انگیزه ديگری برای دکتر شدن ندارد. من پزشک ديگری را نيز بياد می آورم، که او را يک بار به طور تصادفی ملاقات کردم و پس از اينکه به من تعارف کرد که بنشينم، گفت که ديگر تحمل نگاه و بوی افراد را ندارد. او سرخورده شده بود. وقتی که از او پرسيدم که چگونه توانسته است بدون درک حقيقت احساساتش، دانشکده پزشکی را بگذراند، در پاسخ گفت که به معلم خود نگاه می کرد و از او سرمشق می گرفت و هر چه را که او می گفت انجام می داد، مريض فقط بطور انتزاعی حضور داشت. ولی در اتاق معاینه خود او حضورمريض کاملا واقعی بود، همه چيز واقعی، گوشت و استخوان محکم و قابل لمس.

اگر من یک نمونه باشم، شعرای آمريکا به سوی گورهای خود روانند و هنوز حيران در اينکه چکار دارند می کنند و اينکه چکار می کردند و اگر هم می کردند برای چه کسی می کردند.
" اين شعر واقعی بود يا اينکه از خودت درآوردی؟ " ولی احتمالأ کسی نمی تواند کاری انجام دهد که بتواند چنین پاسخ چشمگیر و پر احساسی ارائه کند، با این همه همانطور که ويليامز می گويد اساس کار " تنها بر باد." نهاده است. شعرای آمريکا آزاديهايی دارند که در کشورهای ديگر نادر است. آنها هرچه را که می خواهند می توانند بنويسند، بطريقی که تقريبأ غير ممکن است به فکر کسی در کشورها و فرهنگ های ديگر خطور کند. بگفته رمی دو گورمون (Remy de Gourmont)، " آزادانه نوشتن تنها اشتياق يک نويسنده است،" واز همینجا روشن می شود که مليت ما لا اقل از یک جنبه به ما چه چیزی عرضه داشته است . شخص نه تنها با حس مفيد " آزادی" عليرغم محدوديت های واضح آن می تواند بنويسد، بلکه می تواند واژه هايی را از طیف شگفت انگیز وسیعی از سخنان و مباحث- - بلند و کوتاه و حرفه ای و داخلی - -بگیرد وبر آنها تاکید کند. يک دوست آلمانی یکبار خاطر نشان می کرد که نوشته های گونتر گراس برنده جایزه ادبیات نوبل، برای همان کسانی که داستانهای درخشان نویسنده صدای آنها است، یعنی کارگران، قابل درک نیست. اساس سخن در نوشته های او آلمانی "ادبی" است حال آن که کارگران به زبان محلی سخن می گویند، وهمین سبب می شود که بین آنها کاملا جدایی بیفتد . در انگلستان، ويندهم لوئيس (Wyndham Lewis) " از اینکه "بر روی زبانش داغ زده اند" می نوشت. طبقه اجتماعی، تحصيلات و تفاوت موقعیت ها و امکانات همواره در کار یک شاعر بلند پرواز و جویای نام در روزگار خود تاثیر داشته و این وضع هنوز نيز بدون هيچگونه تغيير اساسی ادامه دارد.

شايد من بيش از همه به بومی گرایی و تعلقم به نيوانگلند - - و آمريکا - - بعنوان يک نويسنده احترام می گذارم. شايد عبارت مناسب تر همان "درخویشتن فرورفتن" باشد که به بهترين وضع در شیوه نیرومندی که (tour de force) که ويتمن د ر" ترانه خودم" خلق کرده به وفور به گونه ای افشاگرانه در شعر اين کشور نمايان است. يابه عبارت دیگر،همان روش بی سرو صدایی است که اميلی ديکنسون (Emily Dickinson) با آن شفافیت شکوهمند خود پیرامون زندگی روزانه مان در افکار و یپکرهایی که به ما داده شده، می نويسد. او در امهرست (Amherst) ماساچوست، حدود 70 مايلی غرب آکتون (Acton) که شهر زادگاه من است، بزرگ شد. سپس نوبت به هنری تارو (Henry Thoreau) رسید که از زیستگاه خود چنين گفت: " من در کنکورد (Concord) فراوان سفر کرده ام" - - درست پايين جاده.

اين يکی از خصوصيات اين کشور است که شعری با چنين قدرت و گوناگونی بوجود آورده است. شعرای ديگری نيز در کشورهای ديگر هستند که شايد به قدرتی برابر دست يافته باشند، ولی هيچ جمعی از شعرا وجود ندارد که به گونگونی و تمايز شعرای دنيای من، شعر گفته باشد. اگر فرد واقعا فرد باشد - - و در آمريکا، بايد چنين بود، شخص يا شاعر - - با تمامی استقلال و ويژگی های فردی که فرهنگ ما عليرغم آثار انزوای دردناک، بر آن اصرار
می ورزد. پس شعر غنايی - - شعر موجوديت گذرا و يکتا - - نيز بايد بزرگترين منبع او باشد. و از اين رو من تمامی عمرم را با خبرگان جاودان زيسته ام - - کسانی چون ويليامز (Williams)، ديکنسون (Dickinson)، پوند (Pound)، ويتمن(Whitman)، پو(Poe)، اچ. دی (H.D.)، استيونس (Stevens)، لوئيس زوکافسکی (Louis Zukofsky)، چارلز اولسون(Charles Olson)، رابرت دانکن (Robert Duncan)، آلن گينسبرگ
(Allen Ginsberg)، دنيس لورتاو (Denise Levertov) و ادوارد دورن
(Edward Dorn). و فهرست همچنان ادامه دارد. شاید نه به طور عمدی ، این آمريکا بود که چنین دوستان صاحب اندیشه وصاحبدلی را به من داد. و اينجا بود که همه ما زیستيم.





زندگی نامه:

رابرت کريلی (Robert Creeley) دارای شهرتی جهانی است و سالها است که بعنوان يکی از شعرای اصلی آمريکا شناخته شده است. او بيش از 60 کتاب شعر فراهم آورده است، که از آن جمله می توان از " درست سروقت" (Just in Time): اشعار 1994 -1984 (Directions، 2001)، اشعار برگزيده 1990- 1945 ( لندن و نيويورک، 1991) و بسياری کتب ديگر که به دهه 1950 بر می گردند، نام برد. او در سال 1963رمانی بنام جزيره منتشر ساخت و بيش از دهها کتاب و مقالات و آثار دیگری به نثر نوشته است. او ويراستاری کارهای شعری چارلز اولسون(Charles Olson) و مجموعه آثار رابرت برنز (Robert Burns) و والت ويتمن (Walt whitman) را بعهده داشته است. کارهای او در بسياری از نشريات منجمله نشريه شعر (Poetry) بچاپ رسيده است.

از جمله افتخارات وی، به دست آوردن مدال فراست (Frost Medal)، جايزه يادبود شلی
(Shelley Memorial Award) است و بورس ها و جوايزی نیز از موقوفه ملی هنرها ، بنياد راکفلر و بيناد گوگن هايم دریافت داشته است. از سال 1989 تاکنون استاد کرسی شعر ساموئل پی کاپن (Samuel P. Capen) و علوم انسانی در دانشگاه ايالتی نيويورک در بافالو بوده است. در سال 1999 بعنوان رئيس کل آکادمی شعرای آمريکا برگزیده شد.

رابرت کریلی در سال 1926 در آرلينگتون ماساچوست بدنيا آمد و در سنين جوانی، موفق به دريافت بورس تحصيلی از يک مدرسه خصوصی درنيوهمپشاير شد، رويدادی که به نظرخودش، تحصيلات رسمی او را به ساحل نجات رساند. او در سال 1943 وارد دانشگاه هاروارد شد و در سال 1944 و 1945 به خدمت سرويس خارجی آمريکا در برمه وهند درآمد. در سال 1946 انتشار سروده های خود را آغاز کرد. در اواخر دهه 1940 واوايل 1950، با ويليام کارلوس ويليامز (William Carlos Williams) و عزرا پاند (Ezra Pound) شروع به مکاتبه کرد ونيز با چارلز اولسون شاعر (Charles Olson)يک رشته مکاتبات طولانی داشت. در سال 1954، در کالج هنرهای تجربی بلک مانتين (Black Mountain)، در کارولينای شمالی،همانجا جا که اولسون ويراستاری " بلک مانتين ريويو"
(Black Mountain Review) را بعهده داشت، به وی ملحق شد. کريلی به مکتب ادبیات مدرن که به وسیله پاند و ويليامز نمایندگی می شود تعلق دارد و دارای سبک و روشی شبیه به شعرای معاصر خود مانند اولسون، رابرت دانکن (Robert Duncan)، آلن گينسبرگ (Allen Ginsberg)، دنيس لورتا و(Denise Levertov)، ادوارد دورن (Edward Dorn) و شعرای ديگر است.

زندگی و کار کريلی بويژه نمایانگر یک جریان ادبی آمریکا است که به نام" ضد فرهنگ" شهرت یافته است. این جریان ازميان روشنفکران دهه های 50 و 60 برخاست. دوران کودکی وی با از دست دادن پدرش قبل از سن 5 سالگی همراه بود؛ کريلی، بدون هراس، مابقی زندگی خود را صرف کنجکاوی در مکان ها وفرهنگ های ديگر کرد. کريلي، به جای ماندن در شهر خود و دنبال کردن يک کار پر سود ترجيح داد، که در اوقات مختلف امرار معاش خود را با زراعت در نيوهمپشاير، انتشار شعر در مالوکرا (Mallorca)، تدريس در دبيرستانی در نيومکزکو، تدریس خصوصی در يک مجتمع کشاورزی در گواتمالا، درس دادن در بريتيش کلمبيا، و کارنويسندگی در بولينای (Bolinas) کاليفرنيا و درنقاط دیگری که سفر کرد تامین کند .

نشريه " ضميمه آکسفورد بر شعر انگليسی در قرن بيستم " طی مقاله ای در رابطه با کريلی چنين می نويسد:" شعر کريلی به طور برجسته ای با محبت و احساسات درونی سرو کار دارد. در فهرست کسانی که قوی ترين تاثير را بر بر زندگی وی داشته اند، او نه تنها شاعرانی چون [ آلن] گينسبرگ را نام ثبت می کند که به او اطمينان داد " تو می توانی آنچه را که حس می کنی به طور مسستقیم به قلم آوری"، بلکه از موسيقيدانان جاز نام می برد که نشان دادند" می توان احساسات را نیز با قوت برای شانه خالی کردن از زیر قالب های تجویز شده ابراز کرد.َ"