کنار خيابان اصلی


توسط: الماز ابی نادر (Elmaz Abinader)

1. عبور از آستانه

وقتی من جوان بودم، خانه ما يک درب سحرآميز داشت. بيرون آن درب، شهر کوچکی در پنسيلوانيا قرار داشت که من در آنجا بزرگ شدم. خيابان اصلی درست از جلوی درب خانه ما رد می شد و پر از ويژگی های يک مرکز شهر بود: يک بانک، يک گيشه روزنامه فروشی، فروشگاه ابزار آلات، فروشگاه وسايل ماشين و ديگر خرده فروشی ها. مردم از خيابانها، مخصوصأ در روزهای آخر هفته، عبور می کردند و به ويترين بزرگ مبل فروشی کافمن (Kaufman)، به پوسترهای آگهی فيلم ها در پشت شيشه تئاتر رکس (Rex)، به مانکن ها، که دست ها ويا انگشتهايشان سرجايشان نبود، آخرين مدلهای لباس در پشت ويترين فروشگاه البسه عمه من، نظر می افکندند. در آن روزها، اوايل دهه 1960، خرده فروش های کوچک در شهری مثل ميسون تاون (Masontown) احتياج غذايی، لباس وديگرنيازهای اهالی شهر را فراهم می نمود.

مغازه های خانواده من هم جای خود را در خيابان اصلی داشتند: فروشگاه کفش نادر، خرده فروشی نادر، و رستوران مدرناير(Modernnaire). از ظاهر، داد وستد ما مثل هرجای ديگر بود و ما با سپاس فراوان، رضايت مادران محل را که سعی در خريد کفش مناسب کليسا برای بچه هايشان ، و پدران به جهت خريد سيگار و روزنامه، و شلوغی پس از تعطيلی مدرسه را درنزديک صفحه نواز سکه ای (Jukebox) ،فراهم می کرديم. پدرم و عمويم درجلوی درب ورودی مغازه های ما، با لباسهای خاکستری اتوکشی شده و پيراهن های سفيد، کراوات و کفشهای براق می ايستادند.

در آن لحظه، جا افتاده در کلاس دوم، و در آستانه ( جلوی درب) فروشگاه، من هيچگونه فرقی بين پدرم، عمويم و رهگذران نمی ديدم. بسياری از آنها نيز فرزندان خود را برای يادگيری پيانو نزد خانم دافی (Duffy) فرستاده، در فروشگاه ای اند پی (A&P) خريد کرده و در روز چهارم جولای در حياط پشتی خود منقل های کباب روشن می کردند. بسياری از مشتريان پدرم بچه های خود را چون من به مدرسه آل سينتز (All Saints) می فرستادند. دخترهايشان دوچرخه های براق با زرق وبرق هايی که از دسته دوچرخه آويزان می شد، داشتند. دختران محبوب همه، جينی و رنه، هر روزه کفشهای مری جين واکس زده می پوشيدند، وبا اطوار فراوان از مجموعه در حال رشد اسباب بازيهای باربی (Barbie) خود سخن می گفتند. من با تعجب به شرح توصيفات خانه باربی ،ماشين های او و لباس خواب او گوش می دادم. جينی انگشت های خود را همانطور که از لباسهای باربی خود تعريف می کرد، داخل موهای بلوند دم اسبی خود می کرد. رنه هم در حينی که از مسافرت خود به سواحل ويرجينيا سخن می گفـت، موهايش را بشکل حرف سی (C) در می آورد.

در اين اوقات تبادل اجتماعی، تصور شباهت بين من و دختران همکلاسی من همچون حبابی شناور بود. عليرغم يونيفورم يکنواخت مدرسه، شرکت در گروه براونيز(Brownies)، و خواندن سوپرانو در گروه کر، و هجی کننده خوبی بودن، زندگی من و زندگی آنها توسط آن درب سحرآميز از يکديگر جدا بود. همکلاسی های من نمی دانستند در پشت آن آستانه چه قرار داشت، و مرا در حياط مدرسه دوره می کردند و به گيسوان من که همچون يک زمين شوی وزوزی شده بود، " سياهکي" خوانده و به بازوهای من که موهای قهوه ای مايل به قرمز من را که بر روی پوست رنگ زيتونی من می ريخت، " ميمون" می ناميدند. حالم بهم می خورد و گيج می شدم و دلم در تنهايی دردناکی می پيچيد.

با وزن سنگين کتابهايم و سنگينی اختلافات بين خود و دخترانی که آنطرف خيابان، طناب بازی می کردند، من خود را تا به خانه خاکستری رنگ مان در خيابان اصلی می کشيدم. همانطور که دستگيره آلومينيومی در خانه را که به راهرو خانه مان منتهی می شد می چرخانيدم، زنگ روی دستگيره روی انگشتانم باقی می ماند. اين درب هيچ چيز دلچسبی نداشت، ولی وقتيکه من وارد می شدم، محتوی دنيا برايم عوض می شد.

آنچه که مرا از دم درب، تا انتهای راهرو و تا اتاق نهارخوری می کشاند يکی از محبوب ترين استـشمام های من بود. چهارشنبه بود، روزی که مادرم ميز هشت نفره را با روزنامه
می پوشانيد، دو کنسرو آبی رنگ بزرگ را از آشپزخانه آورده و شيرينی ها را در آنجا رديف
می کرد. تا وقتيکه من از مدرسه به خانه برسم، خانه ما پر از بوی نانهای عربی و تکه لقمه هايی که کنار يکديگر چيده شده و ميز را پر می کردند، می شد. مادرم مثلث هايی از شيرينی اسفناجی، شيرينی دارچينی، و شيرينی های ميوه ای که با گلابی های محصول باغمان پرشده بود درست می کرد. قبل از اينکه به من سلام کند، صورت آردی شده خود را به من می کرد و
می گفت: " 68 قرص نان هست، يکی از آنها مال توست."

تا اون موقع، خواهرانم نيزدر آن طرف ميز به ما ملحق شده بودند و ما کره سيب را به يکديگر می داديم تا بر روی نان های داغ پخش کنيم. وقتيکه نان عربی از اجاق بيرون می آيد، توی آن خالی است و مثل يک بالش کوچک می ماند؛ همانطور که به آهستگی سرد می شود، نان پهن شده و به شکل آنچه آمريکائيان آنرا پيتا (Pita) می خوانند، در می آيد. نان های ديگر بندرت در خانه ما خورده می شد؛ حتی وقتی ما هات داگ روی کباب پز می گذاشتيم، آنها به صورت نصف" کوهب" (cohobs) در آمده و با سس گوجه فرنگی پوشيده می شد.

بوی همه اينها خواب آور بود و غمی را که من برای انجام درسهای شبانه ام با خود حمل می کردم، آرام می ساخت. جشن و سرور پس از صرف غذا بپايان می رسيد. هر شش بچه در خانه ما مسئوليت های بعد از مدرسه داشتند. سه برادر من به مغازه می رفتند تا کار تميزکاری و صورت برداری را انجام دهند، و ما سه تا دخترها به کارهای خانه و باغچه می رسيديم. در طی تابستان، ما چمن ها را می زديم، آب می داديم و سبزيجات را رسيدگی می کرديم؛ در طی پائيز، ما به زيرزمين می رفتيم جائيکه کنسرو و کمپوت و مربا و ترشی قرار داشت. بين اين دو فصل، انبوهی از رخت های شستنی، اتوکشی و تميزکاری و کار 9 نفر که در خانه کوچک ما زندگی می کردند، وجود داشت. اسباب بازی های باربی (Barbie)، دفترچه نقاشی، ورزش بعد از ساعت مدرسه، دنيای بچه های ديگر بود و نه ما.

پشت آن درب سحرآميز، زبان ما هم عوض می شد. دستورات مادر به دختر به عربی داده می شد - - مشق، مکالمه و دعا، به دقيق ترين نوع انگليسی ممکن انجام می شد. سه چيز بر زندگی ما در منزل حکمفرما بود: نيايش با خدا، اطاعت از والدين و نمره خوب در مدرسه. خرده ای اشتباه در يکی از اين سه مورد با تـنبيه سريع و شديد همراه بود. آبروی خانواده ما به کمال گرايی ما متکی بود و پدر و مادر ما هيچ ايده ای نداشتند که دختران " در تلاش کمال" آنها در معرض تمسخر ناخوشايند همکلاسی هايشان بودند.

رفت و آمد اجتماعی ما در آن طرف درب چندان خريداری در داخل خانه نداشت. ما
گردهمايی های متفاوتی در آخر هفته و در طی تابستان داشتيم. خويشاوندان از شهرهای اطراف پنسيلوانيا و اوهايو اتاق پذيرائی و سالن غذاخوری ما را پر کرده و دور ميزی که پر از انواع و اقسام غذاهای عالی مادرم: هاموس (Hummus)، نوعی ديپ لوبيا، بابا قانوج
(Baba Ghanouj)، بادمجان با کنجد، برگ انگور پرشده (دلمه)، شيش کباب، کيـبی (Kibbee)، گوشت بره خام و يا پخته شده، پای بره، بوقلمون پرشده از برنج، کشمش و
بشقاب های پر از انواع مخلفات خوراک بود، گرد هم می آمدند. نان مشهور عربی در هر دو طرف ميز تا آسمان چيده شده بود.

عموی من، يک روحانی، غذا را برکت می داد و پچ و پچ عربی شروع می شد و پسر عموهای من نان را در سس فرو می بردند، سالاد تبولی را می کشيدند و با ولع تمام شيرينی باقلوا را دندان می زدند. همانطور که به پايان صرف غذا نزديک می شد، ما يواش يواش از ميز کنار
می رفتيم تا پدرم شروع به گفتن يکی از داستانهای روزهای قديم خود کرده و يا کسی نامه ای را که از لبنان دريافت کرده بخواند؛ و يا يک بحث سياسی در بحبوحه اين همه بشقاب های خالی صورت می گرفت.

ما دخترها ميز را جمع می کرديم و آهنگ عربی شروع به نواختن می کرد. قبل از اينکه چشم روی هم بگذاريم، کسی يک رقص را شروع و بقيه دست به دست هم می دادند و در چند دقيقه صدای تلق و تلق پای و دست در تمام خانه می پيچيد. بعنوان بچه ها و زنبورهای کارگر، ما سرمان شلوغ بود، هم ظرفها را تميز می کرديم و هم اگر چيزی بزرگ ها می خواستند برايشان می آورديم، و هم در حاليکه در کنار ايستاده بوديم، بعضی ها لپ ما را نيشگان گرفته و يا ما را به هوا پرتاب می کردند.

چنين صحنه هايی به من احساس سرور و تعلق می داد ولی من کاملأ آگاه بودم که هيچکدام آنرا نمی توانستم بيرون آن درب با کسی در ميان گذاشته و تقسيم کنم. چون آهنگ های ناسزاگويی حياط مدرسه بيشتر می شد، متفاوت بودن به اندازه خود کافی بود؛ داشتن پدری با لهجه ای غليظ مرا انگشت نشان همه می کرد، و رقص در يک دايره مرا مطرود اجتماع می ساخت.

2 .چگونه نويسنده شدم

با شيفتگی تمام در محوطه کالج، مدرسه ای که صد برابر بيشتر از شهری که من در آن زندگی می کردم، جمعيت داشت، آن قدم می زدم. پشت انبوهی از درختان گينکو، من وارد تالار يادگيری (Cathedral of Learning)، ساختمان بلندی در دانشگاه پيتسبورگ، که در آن دانشکده زبان انگليسی قرار داشت، وارد شدم. در طبقه اول اين ساختمان زيبا کلاس های درس مليت (Nationality) قرار دارد. اين کلاسها به جهت ارائه انديشه های فرهنگی گوناگون طرح کلاس درس، تاسيس شده است. اطاق زبان انگليسی نيمکت های مجلس عوام (House of Common)، اطاق مجارستان، تابلوهای رنگ – پاپريکائی گل هايی که در روی ديوار قرار می گرفت، و اتاق چينی، که به کنفسيوس تعلق داشت، همگی دانشجويان را در يک ميز گرد که در آن هيچگونه حس طبقه بندی و رتبه وجود نداشت قرار ميداد. ما در اين کلاس ها شرکت می کرديم و اغلب از سفتی اين مبلمان ها و مراقبتی که بايد از آنها به عمل می آورديم، ناراحت بوديم. يک اتاق بود که قفل داشت و فقط با اجازه و يا از طريق يک تور می توانستيم وارد آن شويم. من علامت جلوی درب آن اتاق را خواندم. اتاق سوريه – لبنانی (Syria - Lebanese). بازهم يک درب ، دنيای " آمريکائي" بيرون را از دنيای من جدا
می کرد. طبيعتأ، من می خواستم اتاق را ببينم و دوستهايم را با خود بهمراه بردم.

لحظه ای که وارد اين اتاق شديم، نفسمان بندآمد. اتاق از طرحهای قالی ايران، چراغهای چند رنگه، ميزهای برنجی و بالش هايی که در اطراف ديوارهای اتاق چيده شده بود، پر شده بود. لطيف و شگفت انگيز بود و ناگهان، غرور متعلق بودن به چنين قصری به درون من راه پيدا کرد. در دانشگاه ديگر بيان هويت، مسئوليت خودم بود و از اينرو از ميراث خود می گفتم و در مورد مادربزرگم می نوشتم، غذاهای عربی برای دوستانم می پختم و آهنگهای ام کلثوم در
گردهمايی هايی که درمنزلم برگزار می شد، می گذاشتم.

طولی نکشيد که درک کردم که نمايش عربيت من، مرا بيگانه تر جلوه می دهد. در دروس دانشگاهی، چيزی از نوشته های عربی عرضه نمی شد؛ در تلويزيون، تنها شخصی که به لبنان مربوط می شد، دنی توماس (Danny Thomas) بود؛ و لورنس عربستان
(Lawrence of Arabia) زيرنويس فرهنگ من شد. همزمان، رويدادهای خاورميانه، همدردی با غير اعراب را در ايالات متحده روشن تر ساخت؛ و همانطور که من رشد
می کردم، احساسات مردم نسبت به اعراب منفی تر و منفی تر شد و گاهی اوقات تا به حد عدم اعتماد حتی از همکاران خودم، هم می رسيد.

من در نگارش خود ثابت قدم ماندم. شعری در رابطه با مادرم که لبنان را ترک و سعی در تشکيل خانواده در آمريکا داشت، داستانی در مورد پدربزرگم که همچون يک پناهنده در طی جنگ جهانی اول زندگی می کرد، ماجراهای پدرم بعنوان يک سوداگر لاستيک در برزيل وقتيکه در سنين جوانی بود، همگی موضوع داستانهای من شد، و من از روی شم، اين داستانها و اشعار را چنانکه گويی تمام آن درون بطری دلم پر شده بود، انتشاردادم.

با اين حال، هنوز، نوشته های من در درون آن درب رخ می داد. بيرون، در کلاس درس، در دوران ليسانس و فوق ليسانس در دانشگاه و سالهای پس از آن، ادبياتی را که تحصيل
می کرديم چنان با حس طبيعی من بيگانه بود که باربی (Barbie) در محيط بچگی داشت. الگوهای نويسندگان شامل تعداد زيادی از نويسندگان مرد اروپائی می شد که با فصاحت در مورد فرهنگ اصلی آمريکا می نوشتند. من در گوشه دنيای نويسندگی ام، داستانهايی در مورد بچه هايی که در طی محاصره عثمانی ها در دهکده ما در لبنان، مرده بودند، می نوشتم. من در اشعارم موسيقی را حس می کردم که به گوش آمريکائی ها بيگانه بود؛ تصاوير من در يک زربفت زرين جزئيات جمع شده بود که از هر نوشته ديگری در دهه 1970 ظريف تر بود.

خارج از درب، من احساس خوش آمد نمی کردم.

ولی من پافشاری کردم. جايی در اين سفر طولانی، من دست روی کتابی گذاشتم که همه چيز را برايم عوض کرد. نخست عنوان کتاب مرا جلب کرد: جنگجويان زن، و نويسنده آن نيز نامی
غير عادی داشت: ماکسين هونگ کينگستون (Maxine Hong Kingston). در اين کتاب، من مادربزرگی را يافتم که قصه گو بود، دخترانی که برای خانواده هايشان خيلی آمريکايی شده بودند؛ فرهنگی که برای مردم اطراف بيگانه بود. ذاتأ، اين نويسنده، می دانست، او می دانست که در داخل اين درب چه می گذرد و در آن رابطه می نوشت. اين کتاب نه تنها مرا با ادبيات آمريکائی چينی الاصل آشنا ساخت، بلکه من نويسندگان آمريکائی – آفريقائی الاصل، لا تينو و آمريکائی بومی را نيز يافتم که صدايشان همان مشکلات مرا بازگو می کرد: تعلق، ماهيت، تنهايی فرهنگی، جامعه، و غريبه بودن.

تصنيف های موسيقی من از درون درزهای درب عبور واز زير آستانه فرار کرد، مهر رقص در را از جای کند. من به تونی موريسون گوش می دادم که در مصاحبه ای در جواب اين سئوال که " آيا شما به علت نژادپرستی قلم بدست می گيريد؟" گفت:" برخلاف نژادی پرستی است که من می نويسم." نويسندگان جای خود را نه تنها در ادبيات بلکه در اعماق تاريخ پيدا می کردند.

شرکت در فعاليتها هميشه برای من بخش مهمی از يک شهروند آمريکايی بودن بوده است. زندگی من پر از سبب های سياسی است که من برای آنها صف کشيده، اعتراض کرده، دادخواهی را امضا نموده و کميته های گوناگون تشکيل داده ام. کم کم درک کردم: بعنوان يک نويسنده، من يک عمل گرا هستم. گفتن يک قصه خوب، نوشتن يک شعر زيبا عميق تر از هر سخن و بيانی نفوذ می کند.

بعلاوه، من جامعه ای را يافته بودم: نويسندگان و هنرمندان دورگه آمريکا اغلب در همان زمينی که من پرسه می زدم، می گردند، زندگی با احساسات دوگانه، مواجه شدن با اختلافات فرهنگی و بدنبال جايی که بتوان آن را منزل خواند.

دوران برای آمريکائيان عرب الاصل دشوار بوده است به اين علت که کشورهای مبدأ ما اغلب دستخوش درگيری های سياسی بوده است. هرچه مشکل تر شود، نقشی که " داستان خوب من و شعر زيبای من" در ديد رويدادها و مردم بازی می کند، بزرگتر خواهد بود. خوانندگان اغلب به ادبيات بيش از سخنرانی و يا مقاله اعتماد می کنند. من فکر می کنم که عشق من به نويسندگی با مسئوليت من به نوشتن درهم آميخته است.

من اکنون يک شهر کوچک تازه دارم. جای مشخصی نيست، يا شايد هم همه جاست. در اين روستا، مردم درب خانه هايشان را باز می گذارند، و از آستانه دربی که روزی منحصر به خودشان بود، رفت و آمد می کنند. بعنوان يک نويسنده، من زندگی خود را به مردم
می شناسانم و آنرا با ادبيات ادغام می کنم. بعنوان يک فعال، من به نويسندگان دورگه جوان ديگر می نگرم و به آنها می گويم که ممکن است با شانه خود به آن درب تکيه دهند، و شايد هم با تمام جثه خود، ولی اگر آن درب را هل دهند، عاقبت باز خواهد شد.



بيوگرافی :

الماز ابی نادر يک هنرمند، شاعر و نويسنده آمريکائی عرب الاصل است که کارهايش در سراسر آمريکا وخاورميانه به چاپ رسيده است. آخرين کار او، در کشور روياهای من ...، برنده جايزه شعر بين فرهنگی جوزفين ميلز پن اوکلند (Josephine Miles PEN Okland) شد. نخستين نمايش او، سرزمين مبدأ، دو " دراميز" (“Drammies”) ا ز دايره نمايشنامه های ارگون (Oregon’s Drama Circle) برنده شد، و اکنون مشغول تور جهت دومين قطعه هنری خود، ماه رمضان، است. بچه های روجمه: سفر يک خانواده از لبنان، نخستين کتاب وی ( نورتون، 1991، دانشگاه ويسکانسين، 1977)، خاطرات مورد تحسين قرار گرفته مهاجرت يک خانواده است. او اکنون در ميلزکالج (Mills College) در اوکلند کاليفرنيا تدريس می کند.

ابی نادر، پس از دريافت مدرک M.F.A. در شعر از دانشگاه کلمبيا، جائيکه او با فيليپ لوين (Philip Levine) به تحصيل پرداخته بود، و دريافت درجه دکترا در نويسندگی خلاقه، بورس فوق دکترا در علوم انسانی را برنده شد که منجر به همکاری وی با رمان نويس تونی موريسون
(Toni Morrison) درکتاب بچه های روجمه شد. او در اوايل کار نويسندگی خود برنده جايزه آکادمی شعرای آمريکا شد. اخيرأ وی يک محقق فول برايت (Fulbright) در مصر بوده است.

شعر او نخست در برگهای انگور (Grape Leaves)، يک قرن شعر آمريکائی عرب الاصل، که ويراستاری آن توسط گريگوری اورفلا (Gregory Orfalea) و شريف الموسی
(Sharif Elmusa) ( انتشارات دانشگاه يوتا) به انجام رسيده بود، به بازار عرضه شد. او چندين قطعه ديگر نيز تهيه کرده است: دو قطعه به يادبود صده گيبران خليل گيبران
(Gibran Khalil Gibran)، و ديگری به افتخار شاهکارهای موسيقيدان مارسل خليفه
(Marcel Khalife). بسياری از کارهای وی در گلچين های ادبی منتشر شده است. الماز ابی نادر، بعنوان استاد نويسندگی خلاقه، به کارهای نويسندگان دورگه جوان، بويژه از طريق همکاری خود با هفته نويسندگان هورستون – رايت (Hurston - Wright) غرب و بنياد هنرهای صدای ممالک (The Voice of Our Nations Arts Foundation) تمرکز کرده است.