|
قطب كشاورزى ( نقشه۹ ١۸ كيلو بايت) يك ناحيه فرهنگى است كه بر مبناى تركيبى از عادت ها، رفتارها و عكس العمل نسبت به فرصت هاى سنتى براى زندگى و تماس با گروه هاى ديگر در داخل منطقه قرار دارد. اساسأ، قطب كشاورزى شهرهاى كوچك و آمريكاى روستايى است كه به ويژه داراى رنگ و بوى الگوهاى كشاورزى اين منطقه است. جمعيت قطب كشاورزى از نظر سياسى و اجتماعى مراقبت و هوشيار است و با وجود اين در برابر فشارهاى تغيير كه در مراكز مهم شهرى يا در محل هاى تعويض خصوصيات در بين مناطق وجود دارد استقلال و ايمنى خود را حفظ كرده است. "آمريكاى ميانه" عبارت همه پسندى است كه به اين منطقه اطلاق مى شود.
تا اواخر قرن نوزدهم، جمعيت قطب كشاورزى از همكارى ها و مساعدت هاى مهاجرانى كه در خارج بدنيا آمده بودند و اصليت بيشترشان به شمال غربى اروپا مى رسيد برخوردار بود. مهاجران بعدى از اروپاى شرقى و كشورهاى اطراف درياى مديترانه، متوجه شدند كه سرزمين هاى كشاورزى مرغوب تر قبلأ اشغال شده و به ناچار نزديك نواحى شهرى قطب صنعتى مستقر شدند. مبناى محيط زيستی
مسئله مهم مورد توجه مهاجر نشين هايى كه در طول كوههاى آپالاش و در قسمت هاى شرقى فلات هاى داخلى مستقر شدند جان بدر بردن و تهيه وسائل معاش بود. به استثناى مقاومت جمعيت سرخ پوستى و بوالهوسى هاى معمول طبيعت، محيط زيست روى هم رفته دلخواه بود و از آنها حمايت مى كرد. بيشتر قسمت هاى اوهايو، اينديانا و جنوب ميشيگان با جنگل هايى پوشيده شده بود كه مخلوطى بود از درختان مختلف سخت چوب. درختانى كه در برابر مهاجران با تجربه اروپاى شرقى قرار داشت، به آنها خاطر نشان مى ساخت كه بهترين خاك ها كجا واقع شده اند. اين درختان همچنين يك منبع خوب محلى براى سوخت و مواد ساختمانى عرضه مى كرد. نزديك حاشيه هاى غربى اينديانا و از آن دورتر در داخل ايلينويز و جنوب ويسكانسين نواحى كوچك باز و راهها داخل جنگل، بزرگتر و بيشتر بودند. به جز در ابتداى رودخانه ها و نواحى داراى پستى و بلندى بيشتر، به نظر مى رسيد كه ايلينويز، آيوا، و قسمت هايى از جنوب مينه سوتا و شمال ميسى سى پى به اندازه جنگل هاى خود، داراى علفزارهاى باز هستند. زمانى كه مهاجر نشين ها به شمال قسمت مركزى و همچنين غرب آيوا رسيدند، زمين هاى جنگلى انبوه كيلومتر ها با آنها فاصله داشت.
به طور كلى، وجود درخت بيانگر وجود رطوبت كافى براى رشد محصولات كشاورزى بود. و به جز گوشه شمال غربى منطقه و چند ناحيه در ميشيگان و غرب ويسكانسين، سراسر قطب كشاورزى، هر سال به طور متوسط از بيش از ۷۵ سانتى متر بارندگى برخوردار است. حاشيه جنوبى آن مى تواند بيش از ۱۰۰ سانتى متر بارندگى را انتظار داشته باشد. مهمتر از آن، بيشتر اين بارندگى بين پايان آوريل و اول نوامبر، يعنى در طول فصل رشد است. يك عامل مهم ديگر كه براى رشد گياهان اهميت دارد، اين است كه در يك دوره ده ساله و بيشتر، تغيير پذيرى اين بارندگى كم است. باران هاى تابستانى اغلب به صورت رگبارهاى همراه با رعد و برق است كه گاهى نيز همراه با تگرگ هاى زيان آور و بادهاى شديد است، اما با وجود اين كشاورزان منطقه كمتر از كسانى كه در دشتهاى باز به كشت و زرع اشتغال دارند دچار فلج اقتصادى مى شوند.
قطب كشاورزى، مانند ساير نواحى داخلى آمريكا، با درجه حرارتهاى گوناگونى مشخص مى شود. در يك عرض جغرافيايى فرضى، سردترين درجات حرارت در زمستان، اغلب همان قدر پائين است كه در نقاط بسيار شمالى تر. به همين نحو مى توان انتظار داشت كه در تابستان درجه حرارت، همان قدر افزايش يابد كه همزمان، عرض هاى جغرافيايى جنوبى تر شاهد آن است. براى مثال در پيوريا در ايالت ايلينويز كه نزديك مركز قطب كشاورزى واقع شده، متوسط درجه حرارت در ژانويه ۴ درجه سانتى گراد زير صفر است، در حالى كه متوسط درجه حرارت در ژوئيه به ۲۴ درجه مى رسد.
براى يك نفر كه به امور كشاورزى وارد است، درجات بالاى حرارت در تابستان او را تشويق مى كند محصولاتى را كشت كند كه به سرعت رشد مى كند؛ براى فرد عادى ساكن اين ناحيه كه به كشاورزى اشتغال ندارد، تابستان مى تواند به معناى تركيب زجر آورى از روزهاى داغ، شب هاى گرم و رطوبت بالا باشد. زمستان هاى قطب كشاورزى طولانى، اغلب گرفته و به نحو غير مطلوبى سرد است.
درست همانطور كه تركيب آب و هوايى قطب كشاورزى براى كشت و زرع بسيار مناسب است، وضعيت توپوگرافيك اين ناحيه نيز معتدل است. چشم انداز ناحيه طورى است كه نقاط معدودى يافت مى شوند كه يا خيلى صاف و يا داراى پستى و بلندى بسيار باشند. عدم وجود پستى و بلندى فراوان بدان معنى است كه نسبت بسيار زياد ترى از زمين را مى توان به زير كشت برد و براى استفاده هرچه بيشتر از مديريت صحيح، مزارع مى توانند تا آنجا كه ممكن است بزرگ باشند و چندان هم با خطر فرسايش خاك مواجه نباشند. همزمان با توسعه ماشين هاى كشاورزى، بهره بردارى از آنها در سراسر منطقه آغاز شد. تپه هاى پراكنده و مسير رودهايى كه در دشتهاى بى پايان وجود داشتند، نقاط بسيار مناسبى بودند براى درختكارى يا ايجاد چراگاه. شيب ملايم زمين نيز اجازه مى داد خاك به نحو مناسبى زهكشى شده، و در بيشتر اوقات سطح مرداب ها را به مناطق كوچك محدود مى كرد.
چشم اندازى كه بر قطب كشاورزى غالب است، عمدتأ نتيجه همان عصر يخ بندانى است كه بندرگاه هاى ابر شهر را به وجود آورد. هنگامى كه توده هاى سنگين يخ در مركز فلات كانادا جاى خود به طرف خارج به حركت در آمد، در اثر وزن و حركت يخ، قسمت هاى بالايى تپه ها كه از خاك هاى نرم و رسوبى تشكيل شده بود دچار فرسايش شده و فرو نشست. خاك و سنگى كه بدين طريق جابجا شد وارد طبقه يخ شده و به تدريج رسوب كرده و تا اندازه اى دره هاى بين اين تپه ها را پر كرد. هنگامى كه جبهه يخ بعدأ عقب نشست، تپه هاى طولانى و كم ارتفاعى را به وجود آورد. هنگامى كه جمعيت انسانى وارد اين نواحى شد، بلندى اين تپه ها تغيير بسيار زيادى نكرده بود. مقادير عظيم آب كه با عقب نشينى يخ آزاد شده بود دهانه چندين رود مهم از قبيل رودخانه ايلينويز در غرب و جنوب درياچه ميشيگان و دره هاى رودخانه اى موهاك– هودسن در شرق و جنوب درياچه اونتاريو را دچار فرسايش كرد. در طى اين دوره به علت آن كه آب گريت ليكز ("درياچه هاى بزرگ") در سطح بالاترى قرار داشت مناطق وسيعى از آنچه كه امروز زمين خشك محسوب مى شود را پوشانده بود كه عبارتست از جنوب شيكاگو، جنوب خليج ساگينا Saginaw Bayدر ايالت ميشيگان و دشت درياچه بلك سوامپ Black Swampكه از تولدو در اواهايو تا فورت وين Fort Wayne در اينديانا امتداد دارد.
در شمال مركز كنتاكى يك حوزه بزرگ رودخانه اى وجود دارد كه بسيارى ممكن است چنين استدلال كنند كه اين ناحيه به قطب كشاورزى آمريكا تعلق ندارد. مع الوصف حوزه رودخانه اى بلوگرس يادشت هاى بلوگرس Bluegras از اين ناحيه كم ارتفاع و بسيار حاصلخيز تا حاشيه هاى فلات آپالاش امتداد دارد. تپه هاى كم ارتفاع اين ناحيه عمدتأ از رسوبات كارست Karest است، چيزى كه روى لايه هاى ضخيم آهكى تشكيل شده است- سنگ ها به تدريج در آب در حال حركت حل مى شود و بدين طريق بسيارى از تركيبات سطحى دچار فرسودگى مى شود. سنگ آهك در زير زمين نيز حل شده و غارهاى ستوندار استالاكتيت stalactite– و استالاگميت staiagmite– را تشكيل مى دهد كه مى تواند چندين مايل طول داشته باشد- مجموعه غار ماموث Mammoth Cave در جنوب غربى اين حوزه شايد معروف ترين محل در ناحيه باشد.
خاك هاى قطب كشاورزى مناسب و اغلب بسيار بهتر از سطح متوسط است اما بيشتر اوقات عالى نيست. به استثناى موارد مهم مركز ايلينويز و جنوب مركز ويسكانسين، خاك هاى شرق مركز آيوا خاك گلدانى است كه تحت شرايط رطوبت متعادل و معمولأ در رابطه با جنگل هاى پوشيده از كاج يا داراى درختان مختلف، تشكيل شده است. اگر چه لايه روئى و نازك خاك از نظر خاك گياه دار(خاك درخت) داراى كمبود است، اما اين خاك داراى مواد معدنى مهم براى كشاورزى است. به طور كلى، خاك هاى سراسر منطقه شرق قطب كشاورزى تنها به شخم دقيق، نوعى تناوب كاشت و استعمال آهك نياز دارند تا حاصلخيز باقى بمانند.
خاك هاى غرب اين منطقه و خاك هاى بيشتر نقاط ايلينويز هستند كه در زمره حاصلخيز ترين خاك ها محسوب شده و براى توليد غلات مناسبند. اين خاك ها بيشتر تحت پوشش علف بوده اند تا جنگل. زمينه رنگ آنها از قهوه اى تيره تا تقريبأ سياه است كه نشانگر مقادير زياد محتويات اورگونيك آن است. همچنين بيشتر آن نسبتأ عميق بوده و ضخامت لايه ها بين ۵۰ تا ۱۵۰ سانتى متر است.
مورد استثنايى مهم از اين دو نوع طبقه بندى كلى، خاك هاى رسوبى در دره هاى رودخانه اى اصلى و سطح سابق درياچه ها و خاك هاى باتلاقى است. هر دو نوع خاك بسيار حاصلخيز هستند اما اغلب به مراقبت ها و كودهاى ويژه اى نياز دارند.
محيط طبيعى قطب كشاورزى فرصت هاى حمل و نقل بسيار سودآورى را فراهم كرده است. حتى قبل از راه آهن و توسعه همه جانبه شبكه راهها، ارتباط از طريق رودخانه ها و درياچه ها در داخل منطقه، امكان مى داد ارسال كالاها به مراكز جمعيتى شرق آمريكا و بنادر اصلى و تجارتى بين المللى با سهولت و به ارزانى صورت پذيرد.
جابجايى مستعمره نشين ها و نقل مكان آنها به داخل منطقه، در ابتدا در طول راه هاى آبى بزرگتر صورت مى گرفت. درياچه هاى بزرگ جنوبي(گريت ليكز)، رودخانه اوهايو، رودخانه هاى ايلينويز ، و اباش و ويسكانسين تا شرق ميسى سى پى و ميسورى به طرف غرب تا كانزاس ، همه راههاى عمده براى ورود مهاجر نشين ها و مسيرهاى مهمى براى پيدا كردن بازار براى محصولات بود. درياچه هاى شرقى، براى ارسال كالا به نيويورك راه هاى مستقيم ترى فراهم مى كردند كه از طريق راه آبى موهاك – هودسون مى گذشت. تمامى شبكه رودخانه هاى داخلى به داخل سيستم رودخانه ميسى سى پى مى ريخت و قايق ها و كرجى هاى كوچكى از آنها مى گذشت كه در تمامى مسير با موانع محدودى روبرو بود.
شهر ديترويت در ميشيگان به عنوان يك نقطه كنترل نظامى و مركز محصولات كشاورزى رشد خود را آغاز كرد. اين شهر، كه نام آن به فرانسه به معنى "باريكه ها"”the narrows” است در بهترين نقطه عبور بين اونتاريو در كانادا و ميشيگان است و نزديك مدخل درياچه هاى شمالى در درياچه ايرى نيز محسوب مى شود. گرچه زمين هاى پست ساحل ميشيگان از نظر كشاورزى به حاصلخيزى زمين هاى شمال اوهايو نبود و كليولند اوهايو تا سال ۱۹۱۰ پر جمعيت تر بود، هنگامى كه صنايع اتومبيل سازى به توليد عمده پرداختند، ساختار اقتصادى ديترويت را تغيير داند.
شهر سين سيناتى Cincinnati در اوهايو كه در گريت بند Great Bendمجاور رودخانه اوهايو واقع شده به محل اصلى جمع آورى و ارسال محصولات كشاورزى توسط كشتى تبديل شد. اين محصولات از نواحى جنوبى قطب كشاورزى و با كشتى مى آمد و سابقه آن به سال ۱۸۲۰ مى رسيد. شهر كانزاس در ميسورى در تقاطع رودخانه هاى كانزاس و ميسورى نيز با حمل و نقل مقادير زيادى از محصولات كشاورزى در رودخانه ها درهمان اوائل رشد كرد. موقعيت شيكاگو، نزديك جنوبى ترين نقطه ميشيگان كه با شمال رودخانه ايلينويز داراى فاصله كمى بود نيز براى رشد سريع آن سودمند بود. فرصت هاى انتقال محموله از يك كشتى به كشتى ها، يا وسائل نقليه ديگرى كه در اين نقطه فراهم بود توسط پروژه هاى وسيع كانال كشى و ارتباط هاى زمينى ساخته شده در غرب و جنوب آن، در طول نقاط غنى قطب كشاورزى تقويت شد كه بعدأ در جهت شرق و مستقيمأ به طرف شهر هاى در حال رشد ابر شهر گسترش يافت.
عكس العمل نواحى كشاورزی
هنگامى كه در اوائل قرن نوزدهم مهاجر نشين هاى مرزى به طرف غرب و در جهت قطب كشاورزى پيش رفتند، اين پيشرفت با يك موج توليد گندم براى بازارهاى شرق آمريكا همراه بود. تا زمانى كه حمل و نقل آبى ادامه داشت، براى ارسال كنندگان گندم حجم آن مسئله بزرگى نبود. اما بزودى در نقاط بارگيرى كشتى (از قبيل سين سيناتى در كناره رودخانه اوهايو) يا در محل هايى كه محموله گندم از يك نوع وسيله حمل و نقل به نوع ديگرى منتقل مى شد(مانند بونالو در نيويورك در ترمينال درياچه اى رودخانه ايري)، كارخانه هاى آرد سازى تاسيس شد؛ اگر چه كشت مداوم گندم در خاك هاى منطقه مشكل بود، و نواحى مهم و در جه اول توليد همراه با گسترش مهاجر نشين ها به سوى غرب انتقال يافت.
براى كشاورزانى كه همچنان در سرزمين هاى قبلى باقى بودند، توليد بهترين محصولاتى كه در رابطه با كشاورزى بود گوشت حاصله از احشام محلى بود. اينجا هم گاو و گوسفند و هم خوك پرورش داده مى شد. كشت غلاتى از قبيل ذرت و جو، و محصولات كشاورزى ديگر در رابطه با احشام چنان از نظر اقتصادى به صرفه بود كه به زودى به عنوان سيستم كشاورزى غالب، در سراسر قطب كشاورزى به توليد گندم اضافه شد.
ذرت جزو غلاتى بود كه هم به بهترين نحو با شرايط محيط سازگار بود و هم صرفه اقتصادى بالايى داشت. اين محصول كه به خوبى با آب و هواى مرطوب تابستانى سازگار است در طول روز هاى داغ و شب هاى گرم منطقه رشد مى كند. همچنين با صرفه هم هست، زيرا خوشه هاى آن نزديك هم رشد كرده و هر كدام از نهال ها داراى دو خوشه يا بيشتر است. علاوه بر آن حجم زياد ساقه و برگى كه هر گياه توليد مى كند اگر به طرز صحيح و كاملى درو شود مى تواند براى تغذيه دام ها به كار رود. اين نوع تركيب كشاورزى كه هم در آن كشت غلات وجود دارد هم پرورش دام، براى كشاورزان يك امنيت اقتصادى به همراه آورده كه بالاتر از آن در هيچ منطقه كشاورزى ديگر ايالات متحده وجود ندارد.
يك علامت مشخصه ديگر چشم انداز مركز قطب كشاورزى الگوى تقريبأ مستطيلى مزارع است. ۱۳ ايالت اصلى ايالات متحده مرزهاى داخلى خود را به طريقى غير سيستماتيك تريم كرده و در آن از سيستم سنگ هاى مرزى و ساير روش هاى مرز بندى بهره گرفته بودند كه بر نشانه ها و علامت هاى قابل رؤيت، جهت يابى هاى قطب نما، و اندازه گيرى هاى خطى متكى بود. نتايج ترسيم هاى غير منظم حاصله اغلب باعث تفسير ها و دعاوى قضايى سر در گمى مى شد. از طريق "حكم سال ۱۷۸۵ " سرزمين شمال رودخانه اوهايو و غرب پنسيلوانيا، كه به عنوان "منطقه شمالى غربى" شناخته مى شد، قبل از آنكه بروى مهاجر نشين ها گشوده شود، مطابق با مساحى مستطيلى – مرز بندى شد- منطق غير قابل مقاومت اين سيستم در شبكه جاده سازى مستطيلى كه در بيشتر مناطق ايالات متحده بين كوه هاى آپالاش و راكى مسلط است، قابل مشاهده است.
در حالى كه سيستم مساحى زمين و واقعيت هاى اكولوژيكى و اقتصادى قطب كشاورزى به ناچار باعث يكنواختى در سيستم چشم انداز زمين شده، قسمت هايى در قطب كشاورزى وجود دارند كه فراتر از "كمربند ذرت" “Corn Belt” قرار مى گيرند. در ويس كانسين و مركز مينه سوتا شمال مراكز توليد غلات جايى كه شرايط آب و هوايى مانع رسيدن غلاتى مى شد كه به مصرف دام دارى مى رسد، كشاورزان به جاى آن دامدارى را انتخاب كرده اند. ذرت تازه و غلات ديگر از قبيل جو صحرايى و جو، و محصول فراوان يونجه يك حمايت فوق العاده براى گله هاى بزرگ گاوهاى شيرى فراهم كرده بود. هنگامى كه توليد شير تازه، حتى سطح تقاضاى وسيع شهرهاى مجاور را نيز پشت سر گذاشت، براى اينكه شير را با فراغت خاطر بيشتر به بازارهاى دور دست منتقل كنند، به كره و پنير تبديل كردند. ويسكانسين همچنان توليد كننده قسمت مهمى از شير اضافى آمريكا است و تقريبأ نيمى از پنير اين كشور را توليد مى كند.
يك عامل مشخص ديگر گسترش مرزهاى قطب كشاورزى در غرب گريت ليكز حضور دارد، جايى كه توليد ميوه در نوار باريكى در طول سواحل درياچه ميشيگان در ايالت هاى ويسكانسين و ميشيگان رواج دارد. تاثير تعديل كننده درياچه زمان شكوفه دادن درختان را در بهار به تعويق مى اندازد كه معمولأ تا پس از آخرين يخ بندان است و همچنين زمان اولين يخ بندان شديد در پائيز را عقب مى اندازد. توليد آلبالو، سيب، و تا حد كمترى انگور، همه از اهميت فراوان برخوردارند. يك اثر مشابه اين وضع، در طول سواحل جنوبى درياچه ايرى به ويژه در چند بخش (كانتي) كنار درياچه در پنسيلوانيا و غرب نيويورك مشاهده مى شود، جايى كه توليد انگور به مدت بيش از يك قرن اهميت داشته است.
تغيير در الگو ها
تا سال۱۸۹۰ قطب كشاورزى كاملأ مسكونى شده بود و سيستم كشاورزى كاشت ذرت همراه با دامدارى كه در جنوب اوهايو با موفقيت روبرو شده بود، به سمت غرب و كناره هاى گريت پلينز منتقل شد و تنها تعديل هاى محلى كمى را پذيرفت. پيشرفت هاى تكنولوژيك اوليه از قبيل پيدايش ماشين درو (۱۸۳۱)، گاو آهن فولادى (۱۸۳۱) و ساير ابزارهاى مناسب فعاليت هاى مهم اقتصادى منطقه، در جهت تضمين موفقيت اين سيستم به كار افتادند. اگر چه، تغييرات بعدى، تعديل هايى را نسبت به الگوهاى جغرافيايى سنتى تشويق كرده است.
يكى از تغييرات مهم ديگر در الگوهاى منطقه موسوم به كمربند ذرت در افزايش اهميت سويا نهفته است كه از سال هاى دهه ۱۹۵۰ رخ داد. تا سال ۱۹۲۵ در ايالات متحده ، كمتر از ۲۰۰،۰۰۰ هكتار زمين به زير كشت سويا رفته بود. تا فرارسيدن سال ۱۹۴۹ سطح كشت به حدود ۴/۵ ميليون هكتار افزايش يافته بود، و در طول ۲۰ سال بعدى ناگهان به سطح باور نكردنى ۱۶/۱ ميليون هكتار رسيد. اين زمين ها در قطب كشاورزى بر ۱۰ ميليون هكتار بالغ مى شود. امروزه در سطح ملى، حدود ۲۰ ميليون هكتار زمين به زير كشت سويا رفته است.
دلايل افزايش فوق العاده توليد سويا متعدد است. اول، به عنوان يك گياه، سويا با افزايش مقدار ازت خاكى كه در آن رشد مى كند، در تقويت آن موثر است. دوم آنكه معمولأ سويا را مى توان در سراسر ايالات متحده كاشت، حتى در مناطقى كه هر سال كمتر از ۵۰ سانتى متر باران مى بارد اما آبيارى امكان پذير است. سوم، مى توان مستقيمأ روغن سويا را گرفت كه يك روغن نباتى خوب و كم چربى بوده ، اما پروتئين آن بسيار زياد است. اين ماده خوراكى عمدتأ به عنوان يك ماده غذايى اضافى براى تغذيه احشام به كار مى رفته است ولى به طرز روز افزونى وارد مصرف انسانى شده است. و چهارم، موقعيت جهانى غذا و تغذيه، تقاضا براى صدور روغن سويا را در سطح بالايى نگاه داشته است. اين موضوع قيمت ها را در سطحى نسبتأ پايدار نگاه داشته است، كه خود تشويق مهمى است براى كشاورزان.
تركيب اين امتيازات، باعث توليد مقادير بسيار زيادى سويا در قطب كشاورزى شده است. تناوب هاى كاشت سه و چهار ساله سنتى به تدريج جاى خود را به تناوب دوساله ذرت- سويا داده است. در بعضى موارد در مناطق جنوبى قطب كشاورزى انواع سويا كه زود مى رسند در اواخر بهار و پس از برداشت گندم زمستانى كشت مى شوند و بدين وسيله هر دو سال بدون آن كه نقصان مهمى در توليد سالانه آنها پيش آمده باشد، براى كشاورز سه نوع محصول(ذرت، گندم و سويا) فراهم مى سازند.
يك سلسله تغييرات پيچيده تر در جغرافياى قطب كشاورزى در سطح جديد، مكانيزاسيون و نيز پيدايش تغييرهايى در اندازه متوسط مزارع است. مساحى اصلى اوليه در منطقه حداقل اندازه يك مزرعه قابل خريد را در حد ۶۴/۷۵ هكتار معين كرد و بعد در زمانهاى مختلف اين مقدار به نصف و يك چهارم آن كاهش يافت. البته بعد از خريد اوليه، زمين ها را مى توان به قطعات حتى كوچكتر هم تقسيم كرد و فروخت يا به مزارعى كه قبلأ به وجود آمده اضافه كرد.
تا سال ۱۹۰۰ اندازه مزارع در ايالت هاى قطب كشاورزى با هم اختلاف زيادى داشت: در حدود يك سوم مزارع از ۷۳ تا ۲۰۲ هكتار بود، يك سوم ديگر۴۰ تا ۷۲ هكتار و بيشتر آنچه كه باقى مى ماند كمتر از ۴۰ هكتار مساحت داشت. پس از سال ۱۹۳۵ كاهش در اندازه زمين در مزارعى كه كوچكتر از ۷۳ هكتار بود آغاز شد. در سال ۱۹۶۴ بيش از۵۰ درصد زمين هاى قابل كشت جزو مزارعى بود كه بزرگتر از ۱۰۵ هكتار بود؛ از هر ۵ هكتار زمين، يك هكتار كامل آن جزو مزارعى محسوب مى شد كه بزرگتر از ۲۰۲ هكتار بود، و اين روند همچنان ادامه داشته است.
دلايل اين تغييرات در اندازه مزارع اقتصادى و مربوط به مكانيزه شده عمليات كشاورزى است. كشاورزان قطب كشاورزى به طور سنتى از امتيازات حاصله از نوآورى هاى مكانيكى در جهت افزايش حاصل خود نسبت به كار در هر ساعت بهره مند شده اند. مزارع بزرگ و عدم وجود پستى و بلندى هاى فراوان در اين منطقه از همان اول اجازه داد كه استفاده از ماشين آلات كشاورزى آغاز شود و ادامه يابد، چيزى كه در مزارع كوچكتر و در مزارع تپه اى كه در معرض فرسايش هستند غير ممكن بود.
در اوائل سال دهه ۱۹۴۰ كمبود كارگر كه نتيجه وقوع جنگ دوم جهانى بود، مراحل مكانيزه شدن مزارع را شدت بخشيد و اختراعات و نو آورى هاى جديد به طرز روز افزونى در فعاليت هاى كشاورزى سطح بالا مورد استفاده قرار گرفت. تجهيزاتى كه مربوط به كاشت دو و چهار رديفه بود جاى خود را به تجهيزات شش و هشت رديفه داد. عمليات مربوط به انبار كردن و حمل و نقل نيز به صورت مكانيزه در آمد و بيش از پيش با خواسته ها و نيازهاى توليد كنندگان سطح بالا وفق داده شد.
همراه با پيدايش تغييرات در اندازه مزارع، مقدار زمين زير كشت در منطقه به تدريج كاهش يافت. در سال ۱۹۸۷ نسبت زمين به مزارع در بيشتر اين منطقه بالاى ۸۰ در صد بود، و اين در حالى بود كه بيشتر نواحى آيوا و ايلينويز حتى نرخ هاى بالاي۹۰ درصد رانشان مى دادند، حتى با وجود اين كه تعداد بسيار زيادى از بخش (كانتي) ها در قطب كشاورزى در طول دو دهه قبل از آن هم كاهش در زمين كشاورزى را تجربه كرده بودند.
در حالى كه هنوز مزارع انفرادى خانوادگى و خصوصى داراى اكثريت هستند اما اين گونه مزارع به سرعت در ايالت هاى قطب كشاورزى در حال نا پديد شدن هستند. اين كاهش مربوط به نياز به بازدهى روز افزون مزارع است. كوشش هاى فردى و استقلال شخصى هنوز هم به موفقيت مزرعه كمك مى كند اما عامل مهم، اندازه است كه هر روز نيز بر اهميت به آن افزوده مى شود.
همان طور كه نياز براى زمين بيشتر براى هر پروژه كشاورزى افزايش يافت، بعضى از مزارع اجاره كوتاه مدت و بلند مدت مزارع را مناسب تر يافتند تا آن كه آنرا بلافاصله خريدارى كنند. افراد ديگرى كه به كشاورزى مشغولند، ممكن است خود صاحب زمين نباشند و ترجيح دهند كه از طريق يكى از چند نوع موافقت نامه، براى صاحب زمين كار كنند. علاوه بر آن، حدود يك سوم كسانى كه زمين اجاره كرده اند، آن را از يك خويشاوند خود گرفته اند و اين اغلب وسيله اى است براى انتقال زمين از يك نسل به نسل ديگر.
|