|
بخش ششم :منازعات منطقه اى
چــــکيـــده تــــاريــــخ آمــريـکا
خانه اى که از درون جداست قادر به ايستادگى نيست. من معتقدم که اين دولت قادر به تحمل نيم برده و نيم آزاد براى هميشه نيست. آبراهام لينکلن ( Abraham Linclon ) --1858
تا اواسط قرن19 ، ايالات متحده شروع به جذب سيرى پيوسته از مهمانان خارجى نمود. يکى از تاريخ نويسان چنين مى گويد: " آنچه که مرداب را کد مستعمرات استثمار شده وگه و بيگاه تخيلی بود، عملأ يک شبه، به پديده اى تبديل شد که مى بايست مورد بررسى قرار مى گرفت، تجربه اى سياسى و اخلاقى که مى بايست داورى مى شد."
دو قاره آمريکا
هيچ مسافرى به ايالات متحده سندی پايدارتر از سفرها و مشاهدات نويسنده و تئوريسين سياسى فرانسه ، آلکسيس دو توکويل (Alexis de Tocqueville ) از خود بر جاى نگذاشته است. کتاب " دمکراسى در آمريکا" ( Democracy in America ) او، که نخست در سال 1835 به چاپ رسيد، هنوز نيز يکى از بانفوذترين و پر بينش ترين تجزيه و تحليل هاى روش هاى سياسى و اجتماعى آمريکا بشمار مى رود. تا کويل شاهدى زيرک تر از آن بود که از آمريکا خرده نگيرد ولى قضاوت او اساسأ مثبت بود. او نوشت " همانطور که توزيع ثروت ، انديشه مالکيت را در دسترس تمامى اعضاى جامعه ميگذارد، دولت دمکراسى، انديشه حقوق سياسى را به سطح فروتن ترين شهروندان مى رساند." معهذا، تاکويل يکى از اولين متفکرين از يک ليست طولانى متفکرينى بود که نگران اين بودند که چنين مساواتى در رويائى با سيستم کارخانجات در حال رشد که تهديد به جدايى بين کارگران صنعتى و زبده هاى داد و ستدهاى جديد مى کند، دوام مى آورد يا خير.
مسافرين ديگر از رشد و زنده دلى کشور در شگفت بودند. آنها در " هر جايى شاهد دلايل روشنى از موفقيت، کاميابى و رشد سريع کشاورزى ، بازرگانى و کارهاى عظيم مردم بودند". ولى چنين نقطه نظرات خوش بينانه از تجربه آمريکا به هيچ عنوان همگانى نبود. يکى از پيروان مکتب شک انديشى، منقد و بدبين داستان نويس انگليسى چارلز ديکنز ( Charles Dickens) بود که نخست در سال هاى 42- 1841 از آمريکا بازديد کرد. " اين آن جمهورى نيست که من برای ملا قات آن آمدم. " او در طى يک نامه نوشت. " اين آن جمهورى که من در تصور داشتم نيست ..... هر چه بيشتر به جوانى و قدرت اين جمهوريى فکر مى کنم، فقيرتر و ناچيز تر بنظرم مى آيد. در هر چيزى که به آن مى بالد - بجز آموزش مردم ، و مراقبت از بچه هاى فقير- به عمقى پايين تر از آنچه که من آن را قرار داده بودم ، فرو ميرود."
ديکنز تنها نبود. آمريکاى قرن نوزدهم، همانطور در مابقى تاريخ آن، براى خود توقعات و تعصباتى بوجود آورد که اغلب در موافقت با واقعيتى که هم پيچيده وهم دنيوى بود توافق نداشت. وسعت آمريکا و گوناگونى آن ، تعميم را به مبارزه خواند و تناقض ايجاد کرد: آمريکا جامعه اى هم آزاد دوست وهم برده دار بود. کشورى با مرزهاى گسترده و ابتدايى و همچنين مملو از شهرهايى با داد و ستد در حال رشد و صنعت هاى گوناگون.
سرزمين هاى موعود
تا سال 1850 ، حد کشور به ماوراى جنگل ها ، دشتها و کوهها کشيده شد. در داخل اين محدوده 23 ميليون نفر در يک يونيون که شامل 31 ايالت ميشد زندگى مى کردند. در سمت شرق، صنعت بسرعت رشد کرده بود. در قسمت ميانه و جنوب، کشاورزى رونق يافته بود. پس از 1849 ، معادن طلاى کاليفرنيا باعث گشايش سيرى طلايى به کانالهاى بازرگانى شد.
نيو انگلند و ايالات آتلا نتيک ميانى ( Middle Atlantic) مراکز اصلى کارخانجات ، بازرگانى و مراکز مالى شد. محصولات اصلى اين مناطق منسوجات ، الوار ، البسه ، ماشين آلات، چرم و کالاهاى پشمى بود. در اين زمان، کشتيرانى به اوج موفقيت رسيده بود وکشتيهاى با پرچم آمريکا در اهتزاز به اقصى نقاط گيتى کالا مى رساندند.
جنوب ، از آتلانتيک گرفته تا رودخانه مى سى سى پى و ماوراى آن، منطقه سياسى نسبتأ متراکمى بود که روى اقتصادى که بر کشاورزى تمرکز داشت دورمى زد. تنباکو براى اقتصاد وير جينيا ، مريلند و کاروليناى شمالى مهم بود. در کاروليناى جنوبى، برنج محصول عمده بود و آب و هوا و خاک لوئيزيانا مستعد کشت شکر. ولى کتان ( پنبه) محصول عمده و آنچه که جنوب با آن شناخته مى شد، شد. تا سال 1850، جنوب آمريکا، بيش از 80 درصد پنبه جهان را تامين مى کرد. بردگان براى برداشت محصولاتى که بيشتر آن پنبه بود بکار گرفته مى شدند.
منطقه مرکزى ( Midwest ) با دشتهاى پهناورش و جمعيت در حال رشد، رو به رونق بود. اروپا و نقاط مستعمره اى قديمى آمريکا خواستار گندم و محصولات گوشتى اين منطقه شدند. معرفى ماشين هاى کاهنده کار- بويژه ماشين درو مک کورميک ( McCormick ) ، رشد بى سابقه اى را در توليدات مزارع باعث شد. محصولات گندم کشور در عين حال از حدود 35 ميليون هکتوليتر در 1850 به قريب به 61 ميليون هکتو ليتر در 1860 رسيد که بيش از نيمى از آنها در منطقه مرکزى توليد و برداشت مى شد.
محرک عمده چنين موفقيتى در غرب، گسترش امکانات حمل و نقل بود؛ از سال 1850 تا 1857، کوههاى آپالاچى توسط 5 خط راه آهن که ميانه مرکزى را به شرق متصل مى ساخت، شکافته شده بود. اين راههاى ارتباطى منافع اقتصادى را که ائتلاف سياسى يونيون از 1861 تا 1865بى استفاده کرده بود برجانمود. در گسترش شبکه راه آهن، نخست جنوب سهم بسيار عمده اى نداشت. تا اواخر دهه 1850 بود که يک خط ممتد که از دهانه کوههايى که بخش پائينى رودخانه مى سى سى پى را با سواحل آتلانتيک جنوبى متصل مى نمود، کشيده شد.
برده دارى و ناحيه گرايى
يک مسئله اختلافات اقتصادى و منطقه اى بين شمال و جنوب را تشديد کرد: برده دارى. جنوبى ها ، منزجر از سودهاى کللان جمع شده توسط بازرگانان شمالى که از بازاريابى محصول پنبه بدست مى آورند، عقب افتادگى منطقه خود را به طمع شمالى ها ربط مى دادند. شمالى ها از طرف ديگر برده دارى را ، " سنتى غير عادى" مى خواند ند که جنوبى ها آنرا اساس اقتصاد عامل اصلى پس روى منطقه خود ميدانستند.
تا حدود 1830 تعيين خطوط ايالتى به خاطر مسئله برده دارى مشکل تر شده بود. در شمال، حس الغاى برده دارى شديد تر و شديد تر شد و اين مورد با نهضت خاک آزاد که شديدآ مخالف گسترش برده دارى در مناطق غربى، که هنوز ايالت نشده بودند، قوى تر نيز شد. براى جنوبى هاى دهه 1850 ، برده دارى وضعيتى بود که توسط آن ايشان هرگز خود را مسئول تر از زبان و سخن انگليسی خود و يا ارگان هاى نماينده خود نمى دانستند. در بعضى از مناطق کنار دريا، برده دارى تا 1850 حدود 200 سال قدمت داشت و بخشی اساسى از بنياد اقتصادى منطقه محسوب مى شد.
فقط عده محدودى از سفيد پوستان جنوب صاحب برده بودند. در سال 1860 ، مجموعأ 46274 کشتکار در سراسر ايالاتى که برده دارى مجاز بود ، وجود داشت. کشتکار معمولأ به کسى گفته مى شد که لا اقل 20 برده در اختيار داشته باشد. بيش از نصف تمامى بردگان درکشتزارهاکار مى کردند. بعضى اززارعين که مالک ملک خود بودند ، که 70 در صد آنها کمتر از 40 هکتار داشتند ، مشتى برده دراختيار داشتند ولى بيشتر آنها اصلأ برده نداشتند. سفيد پوستان فقير در پايين ترين رده جامعه جنوب زندگى مى کردند و هيچ برده اى در اختيار نداشتند. درک منفعت صاحبان مزارع در نگه دارى برده بسيار قابل فهم است -- آنها صاحب بيشتر بردگان بودند ولى خرده مالکين و سفيدان فقير نيز رسم برده دارى را قبول داشتند. آنها از اين ترس داشتند که اگرسياهان آزاد مى شدند، با آنها براى زمين به رقابت مى پرداختند. حضور بردگان، موقعيت خرده مالکان و سفيد پوستان فقير را در مقياس اجتماعى کمى بالا برد پس آنها از روى خواست خود اين وضعيت را پذيرفته بودند.
همانطور که جنوبى ها با تفکرات شمالى ها در منازعه بودند رهبران سياسى جنوب، طبقات حرفه اى و بيشتر روحانيون هرگز براى برده دارى پوزش نخواسته و آنرا پشتيبانى مى نمودند. براى مثال، تبليغات چيان جنوب اصرار داشتند که رابطه بين ( سرمايه و کار) تحت سيستم برده دارى بسيار انسانى تر از سيستم دستمزدى شمال است.
قبل از 1830 ، سيستم مردسالارى اداره مزارع بزرگ ، با سرپرستى مشخص برده ها توسط اربابانشان ، هنوز متمايز بود. بتدريج با آغاز توليد پنبه به صورت عمده در انتهاى جنوب، ارباب بتدريج تماس نزديک با برده ها را متوقف ساخت و ناظرين متبحر را استخدام نمود که نگهدارى آنها کاملأ وابسته به توانايى آنها جهت حداکثر کارکشى از برده داشت.
برده دارى اساسأ سيستمى بيرحمانه و خشن بود که در آن شکست ها و جدايى خانواده ها از طريق فروش افراد بسيار رايج بود. گرچه در پايان ، قاطع ترين انتقاد بر برده دارى ، در واقع رفتار اربابان و ناظرين بر بردگان نبود بلکه تخطى اساسى بر حق غير قابل تغيير آزادى هر انسان بود.
مخالفين برده دارى
در سياست ملى ، جنوبى ها اصولأ بدنبال حفاظت و بسط منافع خود که توسط سيستم پنبه- برده دارى مجسم مى شد بودند. گسترش برده دارى ديگر يک نياز بود چون که اسراف در کشت يک محصول ، پنبه، بسرعت خاک را فرسوده و باعث نيازروز افزون به زمين هاى حاصل خيز تازه تر بود . بعلاوه ، جنوب اعتقاد داشت که به مناطق جديدى براى ايالات برده دار تازه اضافه شده نياز دارد، تا پذيرش ايالات آزاد جديد را متوازن کند. شمالى هاى ضد برده دارى در جنوبى ها يک توطئه براى گسترش برده دارى مشاهده کردند و دردهه 1830 مخالفت آنها شديدتر و شديدتر شد.
يکى از نهضت هاى ضد برده دارى ، که اثر انقلاب آمريکا بود ، آخرين پيروزى خود را در 1808 وقتى که کنگره ، داد و ستد برده را با آفريقا ممنوع اعلام کرد، بدست آورد. از آن به بعد ، مخالفت تا حد بسيارى توسط کويکرها بود که مخالفتى بى اثر و بى نياز را ادامه دادند و اين در حالى بود که ماشين هاى پنبه کنى و حرکت بسوى غرب به داخل منطقه دلتاى مى سى سى پى نيازروز افزون به برده را بيشتر و بيشتر مى کرد.
نهضت ضد برده دارى که در اوايل قرن1830 تکوين يافته بود ، مبارزه طلبانه،انعطاف ناپذير، و روزافزون مصر به اتمام فورى برده دارى بود. لازمه اين راه، رهبرى چون ويليام لويد گريسون ، مرد جوانى از ماساچوست که قهرمان طلبى يک شهيد را با تعصب مبارزه طلبانه يک زيرک در هم آميخت بود . در تاريخ اول ژانويه 1831 ، گريسون اولين نسخه روزنامه خود را ، ليبراتور(Liberator) ، که اين اعلان در آن نوشته شده بود به چاپ رساند: " من مصرانه خواهان از بند رهانيدن فورى بردگان هستم ... در اين رابطه ،نمى خوا هم حتى فکرمعتدل کرده يا صحبت ملايم به زبان آورده يا بااعتدال آنرا به قلم آورم ، من جدى هستم-- و دو پهلو حرف نميزنم- من عذر نمى خواهم - من يک اينچ عقب نشينى نخواهم کرد- و صداى من شنيده خواهد شد."
روش هاى احساس برانگيزانه گريسون ، شمالى ها را به مضرات موجود در سيستمى که خيلى ها براى مدت زمان مديدى تصور مى کردند که تغيير يافتنى نيست بيدار ساخت. او در جستجوى جلب توجه مردم به زننده ترين وجه برده دارى بود و برده داران را تحت عناوين شکنجه گر و تاجران حيات انسان تحت انتقاد شديد قرار داد.
او به هيچ وجه حقوق ارباب ها را به رسميت نمى شناخت ، هرگز سازشى را نپذ يرفت و تحمل تاخير را نداشت. ديگر مدافعان لغو برده دارى ، بى تمايل به تاکتيک هاى او که قانون را به مبارزه مى طلبيد ، اعتقاد داشتند که اصلاحات بايد از طريق روش هاى صلح آميزو قانونى صورت گيرد. گريسون صداى مبارز ديگرى را ، فردريک داگلاس(Frederick Douglas) که، يک برده فرارى بوده و شمالى ها را آماده شنيدن کرده بود و نيز سخنگوى انجمن ضد برده دارى ماساچوست (Massachusetts Anti-Slavery Society) شده بود و پس از آن سردبير ماهر جريده هفتگى ضد برده دارى، ستاره شمال (Northern Star) شد، با خود همراه ساخت .
يک مرحله ازنهضت ضد برده دارى نيز کمک به بردگان بود تا راه فرارى پيدا کرده و به پناهگاهى در شمال يا آن طرف مرز کانادا برسند. يک شبکه پيچيده راههاى زيرزمينى ، معروف به " راه آهن زيرزميني(Underground Railroad) " با استحکام کامل در دهه 1830 در سراسر شمال ، با موفق ترين عملياتش در منطقه سابق "شمال غربى " ،آغاز بکارکرد. در اوهايو بتنهايى، تخمين زده ميشود که از 1830 تا 1860 نزديک به 40 هزار برده فرارى آزاد ى خود را از اين طريق بدست آوردند. تعداد انجمن هاى ضد برده دارى محلى با چنان سرعتى به جلو مى رفت که تا 1840 ، نزديک به 2000 انجمن با عضويت قريب به 200000 نفر وجود داشت.
عليرغم کو شش هاى طرفداران ضد برده دارى در جهت شناساندن برده دارى بعنوان يک سئوال وجدانى، بيشتر شمالى ها خود را از حرکت ضد برده دارى کنار کشيده و يا بطور نهان مخالف آن ماندند. براى مثال ، در سال 1937 ، جمعى از مردم به سردبير ضد برده دارى اليجاه لاوجوى (Elijah P. Lovejoy) در آلتون (Alton)ايلى نويز حمله کرده و او را کشتند. ولى برخى از اعمال مشخص جنوبى ها به مخالفين ضد برده دارى اين اجازه را داد تا مسئله برده دارى را با آزادى هاى فردى و مدنى سفيد پوستان مربوط سازد. در سال 1835، يک سرى افراد عصبانى ، اوراق ضد برده دارى را در اداره پست چارلستون کاروليناى جنوبى نابود کردند. وقتى سرپرست کل اداره پست اعلام داشت که تحويل نامه ها و اوراق مربوط به ضد برده دارى را نخواهد پذيرفت ، منازعه تلخى در کنگره آغاز شد. بعلاوه، طرفداران ضد برده دارى بر آن شدند که انبوهى از داد خواست هاى خود را مبنى بر منع برده دارى به حوزه کلمبيا (دی سی) سرازير کنند. در سال 1836، مجلس نمايندگان، راى برآن داد که چنين داد خواست هايى خودبخود مسکوت گذاشته شده که علنا آنها را ازبين ميبرد.
رئيس جمهور سابق جان کوئينسى آدامز، که در سال 1830 به مجلس نمايندگان انتخاب شده بود بر عليه اين قاعده به اصطلاح " قاعده پوزه بستن " جنگيد و آنرا خلاف بند اول قانون اساسى دانست. مجلس در سال 1844 قانون را لغو کرد.
تگزاس و جنگ با مکزيک
در طى سالهاى دهه 1820 ، آمريکائيان در اکثر مناطق تگزاس ، که اغلب اهداى زمين از سوى دولت مکزيک صادر مى شد، سکنى گزيده بودند. با اين حال تعداد زياد آنها، زنگ خطرى براى مقامات مسئول شد و در نتيجه مهاجرت بيشتر را در 1830 ممنوع کردند. در سال 1834، ژنرال آنتونيو لوپز دسانتا آنا (Antonio Lopez de Santa Anna) يک رژيم ديکتاتورى در مکزيک بر پا کرد و سال بعد از آن تگزاس به طغيان پرداخت. سانتا آنا، شورشيان آمريکا را در محاصره مشهور آلامو(Alamo) در اوايل 1836 شکست داد ولى اهالى تگزاس تحت هدايت سام هوستون (Sam Houston) ارتش مکزيک را در هم کوبيد و يک ماه بعد در جنگ سن جاسنيتو (San Jacinto)، سانتاآنا را به اسارت گرفته و استقلال تگزاس را بدست آوردند. براى قريب به يک دهه ، تگزاس جمهورى مستقلى باقى ماند تا اينکه درسال 1845 ، بيست و هشتمين ايالت يونيون گرديد.
گرچه مکزيکو روابط خود را با ايالت متحده بر روى استقلال تگزاس بهم زد، حادترين مسئله، مرز ايالت تازه بود: تگزاس رودخانه ريوگرانده (Rio Grande River) را مرز ميدانست؛ مکزيک ادعا ميکرد که مرز تا حد شمال نزديک رودخانه نوکس (Nueces) قرار دارد. درعين حال ، در زمانى که آمريکائيان ادعا مى کردند که ايالات متحده " تقديرى آشکار" داشت تا مرز غربى خود را تا اقيانوس اطلس گسترش دهد مهاجرين به داخل مناطق نيومکزيکو و کاليفرنيا سرازير شدند.
کوشش هاى ايالات متحده جهت خريد مناطق نيو مکزيکو و کاليفرنيا با شکست مواجه شد و پس از يک زدو خورد بين نيروهاى مکزيک و آمريکا در کنار ريو گرانده، ايالات متحده در سال1846 اعلام جنگ کرد. نيروهاى آمريکا منطقه نيومکزيکو را اشغال کردند و سپس طغيان تازه واردان به کاليفرنيا را حمايت نمودند. نيروهاى آمريکا تحت فرماندهى زکرى تيلور (Zachary Taylor) به مکزيک حمله ورشدند و در مناطق مونتري(Monterey) و بوئناويستا (Buena Vista) پيروزى هايى کسب کردند ولى موفق به سرميز آوردن مکزيک جهت مذاکره نشدند. در ماه مارس 1847 ، نيروهاى آمريکا تحت فرماندهى وينفيلد اسکات نزديک ساحل شرقى ورا کروز (Vera Cruz) پياده شدند و پس از يک سرى درگيرى هاى سنگين، وارد شهر مکزيکو سيتى شدند. معهذا ، پس از واگذارى سانتا آنا بود که ايالات متحده قادر به مذاکره و امضاى عهد نامه گوادالوپ هيلداگو شد Treaty of Guadalupe Hildago که بر طبق آن مکزيک منطقه جنوب غربى و کاليفرنيا را به قيمت 15 ميليون دلار به آمريکا فروخت.
جنگ زمينه اى آموزشى براى افسران آمريکائى شده بود تا در هر دو سوى جنگ هاى داخلى بجنگند. همچنين يک تفرقه انداز سياسى نيز بود که در آن ويگ هاى ضد برده دارى ، دولت دمکرات جيمز پولک (James K. Polk) را براى توسعه طلبى تحت انتقاد قرار دادند.
با پايان گيرى جنگ مکزيک ، آمريکا صاحب منطقه اى وسيع به وسعت 1.36 ميليون کيلومتر مربع که ايالت هاى امروزى آريزونا ، نوادا ، کاليفرنيا ، يوتا و بخشى از نيومکزيکو ، کلرادو و وايو مينگ را در برمى گرفت ، شد . ولى اين يک تصاحب زهردار نيز بود چون پرهيا هوترين پرسش سياست وقت آمريکا را احيا کرد: آيا اين مناطق جديد آزاد اعلام شود يا برده دار؟
سازش 1850
تا سال 1845 ، بنظر ممکن مى رسيد که برده دارى محدود به مناطقى ميماند که قبلأ در آن ها برده دارى پا گرفته بود. محدوديت هايى طبق مصالحه ميسورى در سال 1820 معين شده بود و شانسى براى تخطى از آن نبود. مناطق جديد گسترش مجدد برده دارى را بنظر ممکن مى ساخت.
بسيارى از شمالى ها بر اين اعتقاد بودند که اگر به برده دارى مهلت گسترش و بسط داده نشود، بالاخره کم شده و از بين خواهد رفت. آنها براى موجه جلوه دادن مخالفتشان به اضافه نمودن ايالت هاى برده دار جديد، توجه عموم را به بيانات واشنگتن ، جفرسون و به حکم 1787 ، که اساسأ گسترش برده دارى را به شمال غرب ممنوع اعلام مى کرد، معطوف ساختند. تگزاس که پيشاپيش برده دارى را قبول کرده بود ، طبيعتأ بعنوان يک ايالت برده دار وارد يونيون شد ولى کاليفرنيا، نيومکزيکو و يوتا برده دارى نداشتند و وقتيکه ايالات متحده کنترل اين مناطق را در سال 1846بعهده گرفت، پيشنهادات ضد و نقيضى درمورد تکليف آنها جريان گرفت.
افراطيون در جنوب اصرار داشتند که زمين هايى که از مکزيکو به تصاحب در آمده مى بايست ايالات برده دار اعلام شود. شمالى هاى ضد برده دار، از طرف ديگر، تقاضا کردند که تمامى مناطق جديد به برده دارى بسته شود. يک گروه از ميانه روها پيشنهاد دادند که بيانيه مصالحه ميسورى ، خط محدوده را تا اقيانوس پاسفيک ادامه دهد و ايالات شمال اين خط ، ايالات آزاد و هر آنچه جنوب خط مى ماند ، ايالات برده دار اعلام شود. گروهى ديگر پيشنهاد کردند که اين سئوال به " دست مردم " سپرده شود، يعنى دولت مى بايست به مهاجرينى که به مناطق جديد وارد مى شوند اجازه دهد که خودشان حق انتخاب داشتن برده و يا نداشتن آنرا داشته باشند و وقتى زمان لازم رسيد تا اين مناطق به ايالت تبديل شوند، مردم خودشان تعيين کنند که جواب به اين سئوال چه باشد.
نظر جنوبى ها بر اين بود که به تمامى مناطق حق امتياز برده دارى داده شود. شمالى ها اصرار داشتند که هيچ منطقه اى اين حق را ندارد. در سال 1848 ، قريب به سيصد هزار مرد ، به نامزدهايى براى حزب خاک آزاد(Free Soil Party) راى دادند ، که اظهار مى داشت که بهترين خط مشى " محدود کردن، متمرکز کردن و دلسرد ساختن برده دارى" بود. مناطق ايالت مرزى مرکزى - - مريلند، کنتاکى و ميسورى --از اين هم بيشتر اختلاف عقيده داشتند ولی از حاکميت مردم بعنوان يک راه مصالحه حمايت ميکردند.
در ژانويه 1848 ، کشف طلا در کاليفرنيا فقط در سال 1849 باعث هجوم قريب به 80 هزار نفر به اين منطقه شد. کاليفرنيا سئوالى بحرانى و خطير شد چون کنگره مى بايست وضعيت اين منطقه تازه را قبل از آنکه يک دولت مستقر تشکيل شود تعيين کند. تمام اميد کشور به سناتور هنرى کلى که قبلأ دوبار در مواقع بحرانى قدم جلو گذاشته و ترتيبات مصالحه آميز را داده بود، دوخته شده بود. مجددآ او جلوى يک دعواى منطقه اى خطرناک را گرفته و يک نقشه متوازن، دقيق و پيچيده را ارائه داد.
مصالحه او ( که بعدأ در کنگره قدرى تغيير يافت) شامل يک سرى تبصره هاى کليدى بود: اينکه کاليفرنيا بعنوان ايالتى آزاد ( برده دارى ممنوع) پذيرفته شود؛ اينکه مابقى شاخه هاى تازه به دو منطقه نيو مکزيکو و يوتا تقسيم شود و بدون ذکرى از برده دارى تشيکل شوند؛ اينکه ادعاهاى تگزاس به تصاحب بخشى از نيومکزيکو با پرداخت ده ميليون دلار حل و فصل شود؛ اينکه سيستم موثرترى تدبير شود که برده هاى فرارى را گرفته و تحويل صاحبان آنها دهد؛ اينکه خريد و فروش برده ( نه برده دارى ) در حوزه ( ديستريکت) کلمبيا (ِDistrict of Columbia) ممنوع شود. اين موازين- که در تاريخ آمريکا بعنوان مصالحه سال 1850 ناميده مى شود، تصويب شد و کشور نفسى راحت کشيد.
براى سه سال ، اين قانون بنظر مى رسيد که تقريبأ تمام اختلافات را فرو نشانده است. ولى زير سطح ، تشنج رو به افزايش بود. قانون جديد برده فراري(Fugitive Slave Law) بسيارى از شمالى ها را رنجيده خاطر ساخته بود که اصولأ اکراه به هر گونه عملى در قبال دستگيرى بردگان داشتند. بعلاوه ، شمالى ها هنوز هم به کمک خود جهت فرارى دادن بردگان ادامه مى دادند و راه آهن زير زمينى را موثرتر و امکان پذير تر از سابق ساخته بودند.
مملکتى مجزا
از لحاظ سياسى ، دهه 1850 را ميتوان بعنوان دهه شکست ها تقسيم بندى کرد که در آن رهبران مملکت قادر به حل مسئله برده دارى نبودند. در سال 1852 ، براى مثال، هريت بيچر استو(Harriet Beecher Stowe) ، کلبه عمو تام (Uncle Tom Cabin) را انتشار داد، که از تصويب قانون برده فرارى ، الهام به نوشتن آن گرفته بود. وقتى که استو شروع به نوشتن اين کتاب نمود، در نظر داشت که آنرا بعنوان يک شرح کوتاه و مختصر تمام کند ولى گستردگى آن با پيشرفت کتاب بيشتر و بيشتر شد. ناگهان انتشار کتاب باعث التهاب همگان شد. بيش از سيصد هزار نسخه از آن در سال اول بفروش رفت و موسسات انتشار روز و شب به انتشار ادامه دادند تا تقاضاى مردم را پاسخگو باشند.
کلبه عمو تام، گرچه عاطفى و پر از رفتارهاى کليشه اى بود، با نيروى غير قابل انکارى ، قساوت برده دارى و تضاد اساسى بين جوامع آزاد و جوامع برده دارى را به تصوير مى کشيد. نسل در حال رشد راى دهندگان در شمال عميقأ تحت تاثير اين کتاب قرار گرفت. کتاب احساسات مردم را عليه سبب برده دارى برانگيخت و به عميق ترين احساسات بنيادى انسان- خشم بر بى عدالتى و ترحم بر افراد درمانده اى که مواجه به استثمار ظالمانه اند ، متوسل شد.
در سال 1854 ، موضوع قديمى برده دارى در مناطق مجددأ به سطح آمد و منازعه تلخ و تلخ تر شد. منطقه اى که اکنون شامل کانزاس و نبراسکا مى شد بسرعت پراز سکنه شد و فشار جهت تشکيل دولت هاى منطقه اى و سپس ايالتى افزوده مى شد.
تحت مفاد مصالحه 1820 ميسورى، تمامى منطقه به برده دارى بسته شده بود. مصالحه 1850 ، ناخواسته اين سئوال را مجددأ گشود. عناصر برده دار حکمفرما در ميسورى، مخالف اين بودند که ايالت کانزاس يک منطقه آزاد اعلام شود چون ايالت آنها ، 3 ايالت آزاد در دور و بر خود خواهد داشت ( ايلى نويز، آيوا و کانزاس ) . ترس آنها از اين بود که تحت فشار، ايالت آنها نيزآزاد اعلام شود. براى مدتى ميسورى هاى در کنگره با پشتيبانى جنوبى ها ، تمام تلاشها را جهت تشکيل اين منطقه مسدود کردند.
در اين موقع ، استيون داگلاس(Stephen A. Douglas)، سناتور دمکرات از ايلى نويز، طوفانى را با لايحه پيشنهادى خود به راه انداخت که به قانون کانزاس - نبراسکا مشهور است و تمامى پشتيبانان خاک آزاد را خشمگين ساخت. داگلاس استدلال مى کرد که مصالحه 1850 جايگزين قانون مصالحه ميسورى شده است. اين مصالحه تصميم در مورد برده دارى را در يوتا و نيومکزيکو خود آنها واگذار کرده بود. نقشه اوتشکيل دو منطقه کانزاس و نبراسکا راايجاب ميکرد و به اهالى اجازه مى داد که برده به آنجا ببرند. اهالى اين دو ايالت سپس خود تعيين مى کنند که آيا بعنوان ايالت هاى آزاد يا برده دار وارد يونيون شوند.
شمالى ها داگلاس را متهم کردند که او چاپلوسى جنوبى ها را مى کند تا پست رياست جمهورى را درسال 1856 بدست آورد. منازعات خشمناکى صورت گرفت. جرايد خاک آزاد با شدت اين عمل را تقبيح کردند. روحانيون شمال بر آن حمله کردند. بازرگانان که تا پيش از اين با جنوبى ها دوستى مى کردند، ناگهان روى خود را برگرداندند. با اين حال در ماه مه 1854 ، قانون کانزاس- نبراسکا در بحبوحه آتش طرفداران جنوبى، به تصويب رسيد. وقتى که داگلاس عاقبت در شيکاگو توقف کرد تا به دفاع از خود سخن گويد ، کشتى هاى لنگر انداخته در اسکله پرچم هاى خود را به حالت نيمه افراشته بر اهتراز در آوردند، ناقوس کليسا ها به مدت يک ساعت به صدا در آمد و جمعيت ده هزار نفرى چنان سرو صدايى راه انداختند که او حتى صداى خودش را هم نمى شنيد.
نتايج فورى قانون بد يمن داگلاس پر اهميت بود. حزب ويگ ، که سئوا ل گسترش برده دارى را هنوز باز گذاشته بود، حزب را تا حد مرگ بدرون خود کشيد و به جاى آن سازمان پر قدرت نوينى جايگزين شد، حزب جمهوريخواه(Republican Party) که خواست اصلى آن اين بود که برده دارى از تمام مناطق برداشته شود. در 1856، حزب جان فريمونت(John Fremont) را انتخاب کرد، که سفرهاى او به ماوراى غرب براى خود شهرتى کسب کرده بود. گرچه فريمونت انتخابات را برنده نشد، حزب تازه جمهورى خواه در تمامى شمال نفوذ يافت. رهبران طرفدار خاک آزاد چون سالمون چيس (Salmon P. Chase) و ويليام سوارد (William Seward) تاثيراتى عظيم بر جاى گذاردند. در ميان همه آنها وکيلى اهل ايل نويز بود که قدى بلند و باريک اندام داشت بنام آبراهام لينکلن.
روند آمدن برده داران جنوبى و خانواده هاى ضد برده دارى به کانزاس منجر به مجادله مسلحانه گشت، و بزودى منطقه "کانزاس خونين" نام گرفت. وقايع ديگر، کشور را به نقطه انقلاب نزديک و نزديک تر کرد: مهم ترين آنها حکم 1857 ديوان عالى در رابطه با درد اسکات (Dred Scott) بود.
اسکات يک برده اهل ميسورى بود که ، 20 سال پيش از اين، توسط صاحب خود خريدارى شده بود تا در منطقه ايلى نويز و ويسکانسين جائيکه برده دارى توسط حکم شمال غربى منع شده بود ، اقامت گزيند. اسکات، در بازگشت به ميسورى و ناراضى از شرايط زندگى اش درآنجا ، تقاضاى آزادى بر اساس محل اقامت خود در خاک آزاد نمود. ديوان عالى -- که زير تسلط جنوبى ها بود-- تصميم بر آن گرفت که اسکات فاقداعتبار لازم در دادگاه است چون او يک تبعه نبود ؛ و اينکه قوانين يک ايالت آزاد ( چون ايلى نويز ) هيچ اثرى بر موقعيت او نداشت چون او مقيم يک ايالت برده دار ( ميسوري) بود؛ و اينکه برده داران حق داشتند " اموال " خود را به هر منطقه فدرال ببرند و کنگره نمى توانست گسترش برده دارى را محدود کند. بنابر اين دادگاه تمام تبصره های سازش گونه اى را که از طريق آنها کنگره براى يک نسل تمام سعى در فيصله دادن جريان برده دارى کرده بود بى اعتبار ساخت.
حکم اسکات خشم شديدى را در سرتا سر شمال بوجود آورد. تا به حال هرگز دادگاه تا به اين حد محکوم نشده بود. اين براى دمکراتهاى جنوب يک پيروزى بزرگ محسوب مى شد، چون يک حمايت قانونى به توجيه برده دارى آنها در سر تا سر مناطق مى داد.
لينکلن ، داگلاس و براون
ابراهام لينکلن مدتها بود که برده دارى را يک چيز شيطانى مى دانست. در يک سخنرانى در پيرويا ،ايلى نويز د ر سال 1854 ، او اعلام کرد که تمامى قوانينى که در مملکت وضع مى شود بايد بر اساس اين باشد که برده دارى محدود و عاقبت برداشته شود. او همچنين اذعان داشت که اصل حاکميت مردمى اشتباه است چون برده دارى درمناطق غربى باعث نگرانى نه تنها افراد محلى بلکه در کل آمريکاست. اين سخنرانى او را در سر تا سر غرب مشهور ساخت.
در سال 1858، لينکلن در رقابت بر عليه استيون داگلاس براى پست سناتورى سناى آمريکا از ايالت ايلى نويز برخاست. در اولين قسمت سخنرانى گشايشى خود در 17 ژوئن ، لينکلن خط مشى و راهنماى تاريخ آمريکا را براى 7 سال آينده بدين شرح اعلام کرد:
" خانه اى که از درون در آن تفرقه است قادر به ايستادن نيست. من به اين اعتقاد هستم که دولت قادر به نيم برده ونيم آزاد زيستن نيست. من انتظار ندارم که يونيون برداشته شود و يا اينکه مجلس نمايندگان در هم فرو ريزد ولى انتظار دارم که اين تفرقه به پايان رسد".
لينکلن و داگلاس در يک سرى از 7 منازعه در ماههاى مختلف سال 1858 شرکت جستند. سناتور داگلاس ، مشهور به " غول کوچک " شهرتى در سخنورى داشت ولى او با لينکلن ، کسيکه فصيحانه تصور حاکميت مردمى را که توسط داگلاس و متفقان او تعريف شده بود زير سئوال برد، روبرو شد. در پايان ، داگلاس انتخابات را با درصد کمى برد ولى لينکلن بعنوان شخصيتى ملى خود را بروز داد.
نزاع منطقه اى روز به روز حادتر و بحرانى تر مى شد. در شب 16 اکتبر ، 1859 ، جان براون(John Brown)، يک متعصب ضد برده دارى که 3 سال قبل، 5 طرفدار برده دارى را در کانزاس بقتل رسانيده بود، به کمک يک گروه از پيروان خود به زراد خانه فدرال در هارپر فرى (Harper Ferry)، که اکنون در ايالت ويرجيناى غربى است ، حمله کرد. هدف براون اين بود که تسليحاتى را که در شورش بردگان توقيف شده بود بدست آورد. پس از 2 روز جنگ ، براون و مردان همراه او توسط يک سرى از کماندوهاى آمريکا تحت فرماندهى سرهنگ رابرت لى (Robert E. Lee)، بعنوان زندانى دستگير شدند.
زنگ خطرى در سراسر کشور نواخته شد. براى بسيارى از جنوبيها، تلاش براون وخيم ترين ترس آنها را تاييد نمود. متعصبين ضد برده دارى، از طرف ديگر ، براون را شهيدى با سبب بزرگ شناختند. بيشتر شمالى ها کار او را رد کردند و آن را ضربه و حمله اى به قانون و نظم قلمداد کردند. براون در روز 2 دسامبر 1859 ، به اتهام توطئه ، خيانت و قتل محکوم و به دار آويخته شد. در انتها ، او اعتقاد پيدا کرده بود که ابزارى در دستهاى خداوند بود.
جدايى و جنگ داخلى
در انتخابات رياست جمهورى 1860 ، حزب جمهورى خواه، آبراهام لينکلن را بعنوان نامزد انتخاباتى حزب برگزيد. وقتى رهبران آن اعلام کردند که برده دارى ديگر نمى بايست گسترش پيدا کند روحيه حزب اوج گرفت. حزب همچنين وعده داد که تعرفه اى را جهت حفظ صنايع وضع کند و همچنين قانونى به جهت امتياز ما لکيت رايگان به تمامى مهاجرينى که کمک به گشايش راه به سوى غرب کنند، راتصويب کند. دمکرات ها متحد نبودند. جنوبى ها از حزب جدا شده و معاونت رياست جمهورى جان برکن ريج (John C. Breckenridge) از کنتاکى را براى رياست جمهورى انتخاب نمودند. استيون داگلاس نماينده دمکرات هاى شمالى بود. ويگهاى افراطى از ايالات سر مرز ، حزب اتحاد قانون اساسى (Constitutional Union Party) را تشکيل داده و جان بل (John C. Bell)از تنسى را انتخاب نمودند.
لينکلن و داگلاس در شمال و برکن ريج و بل در جنوب به مبارزه انتخاباتى پرداختند. لينکلن فقط 39 در صد آراى عمومى را برد. اکثريت تام 180 راى الکترول را که شامل تمامى 18 ايالت آزاد مى شد را به خود اختصاص مى داد. بل آراى تنسى ، کنتاکى و ويرجينا را برنده شد؛ برکن ريج تمامى ايالات برده دار غير از ميسورى را ، که داگلاس برنده شده بود ، به خود اختصاص داد. عليرغم آراى الکترول ضعيف خود، داگلاس در جمع آراى عمومى پس از لينکلن بود.
انتخاب لينکلن، انفصال و جدايى کاروليناى جنوبى را از يونيون يک امر مسلم نمود. کشور مدتها بود که منتظر رويدادى بود تا جنوب را عليه نيروهاى ضد برده دارى متحد سازد. به محض آنکه نتايج قطعى انتخابات اعلام شد، يک کنوانسيون کاروليناى جنوبى ويژه اعلام داشت که " يونيون موجود بين کاروليناى جنوبى و مابقى ايالات تحت نام " ايالات متحده آمريکا" بدينوسيله منحل اعلام مى شود." تا روز اول فوريه 1861 ، شش ايالت ديگر جدا شدند. روز 7 فوريه ، هفت ايالت يک قانون اساسى شرطى را بنام ايالات کنفدرات آمريکا (Confederate States of America) پذيرفتند. مابقى ايالات جنوبى هنوز در يونيون باقى ماندند.
کمتر از يک ماه بعد در روز 4 مارس 1861 ، آبراهام لينکلن بعنوان رئيس جمهور آمريکا قسم ياد کرد. در سخنرانى گشايش خود ، او از به رسميت شناختن اين " تجزيه طلبى " خود دارى کرد و آنرا از لحاظ قانونى "مردود" شمرد. سخنرانى او با تقاضاى تشکيل مجدد روابط بين يونيون پايان يافت. ولى جنوب گوش خودرا بست و در روز 12 آوريل ، در فورت سامتر (Fort Sumter) در بندر چارلستون ، کاروليناى جنوبى آتش بسوى سربازان فدرال گشوده شد. جنگى آغاز شد که درآن بيشتر از هرجنگ ديگر قبل و بعد از آن آمريکائيان جان خود را از دست دادند.
در 7 ايالت که خود را جدا ساخته بودند، مردم بسرعت به نداى رئيس جمهور تازه ايالت کنفدرات آمريکا ، جفرسون ديويس پاسخ گفتند. هر دو طرف در اين لحظه ، با شدت منتظر اقدام ايالات برده دار که تا به حال وفادار باقى مانده بودند، ماندند. در پاسخ به عمليات فورت سامتر ، ويرجينيا در روز 17 آوريل جدا شد و آرکانزاس و تنسى و کاروليناى جنوبى بدنبال آن آمدند. هيچ ايالتى در يونيون چون ويرجينيا، با اکراه خود را از يونيون خارج نساخت. سياستمداران ايالت نقشى ويژه در پيروزى انقلاب وتدوين قانون اساسى داشتند واين ايالت همچنين 5 رئيس جمهوربه کشور عرضه کرده بود. بهمراه ويرجينيا، سرهنگ رابرت لى نيز که فرماندهى ارتش يونيون را به خاطر وفادارى خود به ايالت رد کرده بود خارج شد. بين خاک جنوب و شمال خاک آزاد ايالتهاى مرزى، دلاور ، مريلند ، کنتاکى و ميسورى که ، عليرغم همدردى با جنوب، به يونيون وفادار ماندند ،قرار داشت.
هر دو طرف با اميد زياد به پيروزى آنى وارد عرصه نبرد شدند. شمالى ها در زمينه مهمات برترى ويژه اى داشتند. 23 ايالت با جمعيتى قريب به 22 ميليون در برابر 11 ايالت با جمعيت 9 ميليون نفر صف آرايى کردند. برترى صنعتى شمالى ها حتى برترى جمعيتى آنها را نيزپشت سر گذاشت و به آنها امکان تهيه سلاح و مهمات ، لباس و تجهيزات ديگر رانيز داد. به همين شکل ، شبکه راه آهن در شمال ، برترى نظامى فدرال را نيز افزايش داد.
جنوب نيز مزيت هاى ويژه اى داشت. مهمترين آنها جغرافياى منطقه بود؛ جنوب به جنگى دفاعى درمنطقه خود پرداخته بود، جنوب همچنين يک سنت نظامى قوى تر داشت و از اين رو منطقه ، رهبران نظامى مجرب بيشترى راتربيت نموده بود.
پيشرفت بسوى غرب ، بن بست بسوى شرق
اولين جنگ بزرگ در بول ران (Bull Run) ويرجينيا ( که اولين ما ناساس (Manassas) نيز ناميده مى شود) نزديک واشنگتن بوقوع پيوست که هرگونه خيال و ابهامى را که پيروزى سريع و آسان خواهد بود از نظر ها پاک کرد. اين جنگ همچنين الگويى را، لا اقل در ايالت هاى شرق، از پيروزى خونين جنوب تثبيت نمود، پيروزى که هرگز به يک برترى نظامى موثر تبديل نشد. در طى سالهاى اول، جنوب اغلب نبرد را مى برد ولى نه جنگ را.
نيروهاى يونيون ، بر خلاف شکست هاى نظامى شان در شرق ، قادر به حفظ پيروزى هاى ميدان جنگ و پيروزى استراتژيکى آرامى در دريا و در غرب شدند. بيشتر نيروى دريايى، در آغاز جنگ ، در دست نيروهاى يونيون بود ولى در عمل پراکنده و ضعيف بودند. وزير نيروى دريائى گيدئون ولز (Gideon Wells) قدمهايى اساسى جهت تقويت آن براشت . لينکلن سپس انسداد سواحل جنوب را اعلام داشت. گرچه اثرات انسداد در ابتدا قابل چشم پوشى بود ، تا سال 1863، تقريبأ باعث جلوگيرى ازصدور تمامى کالاهاى پنبه به اروپا شد و ورود مهمات، البسه و لوازم پزشکى را که جنوب شديدأ بدان نياز داشت را مسدود نمود.
در عين حال، يک فرمانده خبره نيروى دريائى بنام ديويد فاراگوت (David Farragut)، به دو سرى عمليات ماهرانه و فوق العاده دست زد. در يکى از آنها او يک ناوگان يونيون را تا دهانه رودخانه مى سى سى پى به جلو برد و در آنجا باعث تسليم بزرگترين شهر جنوب ، نيوارلئان گشت. در عمليات دوم ، از سر درب مستحکم بندرآلاباما گذشته و يک کشتى زره پوش نيروهاى کنفدراسيون را گرفته و بندر را قبضه کرد.
دردره مى سى سى پى، نيروهاى يونيون ، تقريبأ يکسرى پيروزى هاى ممتد را حاصل شدند. نخست ، خطوط دراز نيروهاى کنفدراسيون را در تنسى درهم شکسته و تمام قسمت غربى ايالت را اشغال کردند. به محض بدست آوردن بند رودخانه مهم مى سى سى پى در ممفيس (Memphis) ، نيروهاى يونيون به اندازه 320 کيلومتر در قلب نيروهاى کنفدراسيون به جلو رفتند. با فرماندهى سرسخت ژنرال اوليسس گرانت (Ulysses S. Grant) ، نيروهاى يونيون در مقابل ضد حمله نيروهاى کنفدراسيون در شيلو (Shiloh) و در سراشيبى رودخانه تنسى ايستاده و با سرسختى در مواضع خود ماندند تا نيروهاى کمکى جهت دفاع نيروهاى کنفدراسيون از راه برسند . تعداد کشته ها و زخمى ها در شيلو به بيش از ده هزار نفر از هر طرف مى رسيد، رقمى که آمريکائئ ها هرگز آنرا تجربه نکرده بودند. ولى اين آغاز کشتارها بود.
بر عکس ، در ويرجينيا، نيروهاى يونيون، يکى پس از ديگرى متحمل شکست شدند. در يک سرى تلاش هاى خونين پى در پى جهت تسخير ريچموند، پايتخت نيرو هاى کنفدراسيون، نيرهاى يونيون مکررأ به عقب رانده شدند. نيروهاى کنفدراسيون دو مزيت بزرگ داشتند: موقعيت دفاعى قوى که توسط جويبارهاى متعدد راه بين واشنگتن و ريچموند را قطع مى نمود؛ و دو ژنرال ، رابرت لى و توماس جى استون وا ل جکسون، “Stonewall” (Thomas J. Jackson) که هر دو تجربه هايى ماوراى فرمانده هاى اوليه يونيون داشتند. در سال 1862، فرمانده يونيون، جرج مک کللان (George McClellan) ، تلاشهايى آهسته ولى بى نهايت محتاطانه جهت تسخير ريچموند برداشت. اما در جنگ هفت روزه بين 25 ژوئن و اول جولاى نيروهاى يونيون کم کم به عقب رانده شد و هر دوطرف تلفات هنگفتى را تحمل کردند.
بعد از يک پيروزى ديگر از سوى نيروهاى کنفدراسيون، در دومين نبرد بول ران ( يا مانا سازدوم)، لى از رود خانه پوتوماک (Potomac) عبور کرده و به مريلند حمله کرد. مک کللان مجددأ با دودلى پاسخ داد عليرغم اين که مى دانست لى ارتش خود را به دو قسمت تقسيم نموده و تعداد افرادش بسيار کمتر است. ارتش هاى يونيون و کنفدراسيون در آنتى تم کريک(Antietam Creek)، نزديک شارپزبرگ (Sharpsburg)، مريلند در روز 17 سپتامبر 1862 در خونين ترين روز جنگ با يکد يگر مواجه شدند: بيشتر از 4 هزار نفر از هر دو سو تلف و 18000 نفر مجروح شدند. با وجود برترى تعداد سربازان ، مک کللان قادر به در هم کوبى مواضع لى نشد و قادر به حمله ديگرى نيز نشد. اما لى در آن سمت پوتوماک با ارتش تازه نفس خود، مجددأ عقب نشينى کرد. در نتيجه، لينکلن ، مک کلالن را اخراج کرد.
گرچه نبرد آنتى تام از لحاظ نظامى بى نتيجه بود ولى عواقب آن خطير بود. بريتانيا و فرانسه که هر دو در آستانه برسميت شناختن کنفدراسيون بودند، تصميم خود را به تعويق انداختند و جنوب هرگز شناخت ديپلماتيکى را دريافت نکرد و کمک اقتصادى را که بى نهايت به آن محتاج بود از اروپا دريافت نکرد.
آنتى تام همچنين راه را براى لينکلن باز نمود تامقدمه اعلاميه رهائى از بردگى (Emancipation Proclamation) که بر طبق آن از تاريخ اول ژانويه 1863 ، تمامى بردگان در تمامى ايالاتى که بر عليه يونيون شورش کرده بودند، آزاد اعلام شدند، را صادر کند. از لحاظ عملى ، اين بيانيه اثر فورى ناچيزى بهمراه داشت؛ فقط باعث آزادى بردگان در ايالات کنفدراسيون مى شد و با برده دارى در ايالات مرزى کارى نداشت. گرچه از لحاظ سياسى، به اين معنا بود که علاوه بر حفظ اتحاد يونيون، الغاى برده دارى اکنون بعنوان هدف اعلام شده جنگ يونيون بشمار ميرفت.
بيانيه پايانى رهايى از برده دارى که در تاريخ اول ژانويه 1863 صادر شد، استخدام و سرباز گيرى سياهپوستان را در ارتش يونيون که رهبران لغو برده دارى چون فردريک داگلاس از آغاز نبرد بر آن اصرار مى ورزيدند ، تصويب نمود. در واقع ، نيروهاى يونيون به برده هاى فرارى بعنوان " کالاى قاچاق جنگ " پناه مى دادند ولى بدنبال بيانيه رهايى از برده دارى ، ارتش يونيون شروع به سربازگيرى و آموزش هنگ هاى سربازان سياه پوستى که باافتخار در نبردهايى از ويرجينيا تا مى سى سى پى شرکت کردند، نمودند. حدود 178 هزار آمريکائى آفريقائى الاصل در نيروهاى دورگه ايالات متحده(United States Colored Troops) و همچنين 29500 سياهپوست در نيروى دريائى يونيون خدمت مى کردند.
عليرغم دست آوردهاى سياسى حاصله از بيانيه رهايى از برده دارى ، چشم انداز هاى نظامى شمالى ها در شرق تيره و سرد شد. وقتى نيروهاى ويرجيناى شمالى لى (Lee) پى در پى نيروهاى پوتوماک يونيون را نخست در فردريکز برگ ويرجينيا در دسامبر 1862 و سپس در چنسلورزويل (Chancellorsville) در ماه مى 1863 در هم کوبيد. گرچه چنسلورزويل يکى از پيروزى هاى شاهکارگونه نظامى لى بشمار مى رفت، از پر هزينه ترين نيز بود که با مرگ ارزش مندترين ستوان او ، ژنرال استون وال جکسون همراه بود که به اشتباه توسط مردان خودى کشته شد.
از گتيسبرگ (Gettysburg) تا آپوماتوکس (Appomattox)
هيچيک از پيروزى هاى نيروهاى کنفدراسيون سرنوشت ساز نبود. دولت فدرال بسادگى ارتشى تازه جور کرده و مجددأ سعى مى کردند. لى با اين اعتقاد که شکست بزرگ شمالى ها در چنسلورزويل به او شانسى ديگر داده بسوى شمال و بطرف پنسيلوانيا در ماه جولاى 1863 به حرکت در آمد و تقريبأ تا پايتخت ايالت هريزبرگ (Harrisburg) نيز رسيد. نيروهاى قوى يونيون پيشرفت لى در گتيسبرگ (Gettysburg) جائيکه پس از يک نبرد بسيار بسيار عظيم 3 روزه - بزرگترين نبرد تمامى جنگهاى داخلى - نيروهاى کنفدراسيون تلاشى سخت و نيرومندانه جهت شکستن خطوط يونيون بعمل آورند را متوقف نمودند. لى و تمامى سربازان کار کشته او پس از شکست هاى فلج کننده تا پوتوماک عقب نشينى کردند.
بيش از 3 هزار تن از سربازان يونيون و تقريبأ 4 هزار سرباز کنفدراسيون در گتيسبرگ کشته شدند. تعداد زخمى ها و گمشدگان هر سو به 20 هزار نفر از هر طرف مى رسيد. در روز 19 نوامبر 1863 ، لينکلن يک قبرستان ملى در گتيسبرگ اختصاص داد که در آن ، مشهورترين سخنرانى تاريخ آمريکا را ادا نمود. اوسخنرانى مختصرخود را با اين کلمات پايان داد:
" ما با قاطعيت مى گوئيم که اين ها بيهوده در اينجا به خاک سپرده نشد ند -- اين مملکت ، تحت نام خداوند، تولد آزادى را خواهد ديد -- و اينکه دولت مردم ، توسط مردم و براى مردم از صحنه کره خاک برداشته نخواهد شد".
بروی رودخانه مى سى سى پى ، کنترل قواى يونيون در ويکزبرگ متوقف شد. اين محل جائى بود که نيروهاى کنفدراسيون در تپه هايى که در مقابل حمله دريائى بسيار بلند بودند، سنگر محکمی گرفته بودند.
تا اوايل 1863 ، گرانت شروع به پيشروى به پايين و اطراف ويکزبرگ نمود و به مدت 6 هفته منطقه را محاصره نمود. در روز 4 جولاى ، او شهر را با قويترين ارتش کنفدراسيون در غرب ، تسخير نمود. اينک رودخانه تماما در دست نيروهاى يونيون بود. کنفدراسيون اکنون به دو قسمت شده بود و تقريبأ دريافت محمولات از تگزاس و آرکانزاس غير ممکن بنظر مى رسيد.
پيروزى هاى شمالى ها در ويکزبرگ و گتيسبرگ در جولاى 1863 ، نشانه هايى از نقطه چرخش جنگ بودند، گرچه خونريزى براى بيش از يک سال و نيم ادامه يافت.
لينکلن ، گرانت را به شرق خوانده و او را فرمانده کل قواى يونيون ساخت، در ماه مه 1864 ، گرانت به عمق ويرجينيا نفوذ کرد، و در جنگ سه روزه ويلدرنس (Battle of Wilderness ) با ارتش کنفدراسيون لى رودررو شد. تلفات هر دو طرف بسيار سنگين بود ولى بر خلاف ديگر فرماندهان يونيون ، گرانت از عقب نشينى امتناع ورزيد. در عوض او در تلاش ضربه زدن از جناح خارجى به نيروهاى لى بر آمد و با توپخانه و پياده نظام به جنگ ادامه داد. فرمانده يونيون در طى جنگ 5 روزه خونين خندقی که تا حد زيادى جنگ در مرز شرقى را براى تقريبأ يک سال شکل داد، در اسپاتسيلوانيا(Spotsylvania) گفت: " من پيشنهاد مى دهم که در طى اين خط اگر تا آخر تابستان هم طول بکشد بجنگيم."
در غرب ، نيروهاى يونيون در پائيز 1863 با پيروزى هايى در چاتانوگا و کوههاى لوک آوت ( Lookout Mountain) کنترل تنسى را بدست گرفتند و راه را براى ژنرال ويليام شرمن باز کردند تا به جورجيا حمله کند. شرمن در مقابل گردان هاى کوچکتر کنفدراسيون پيشى گرفت و پايتخت ايالت ، آتلانتا را اشغال کرد و سپس به سوى اقيانوس آتلانتيک به حرکت در آمد و بطور سيستماتيکى ، راه هاى آهن ، کارخانجات ، انبارها و ديگر تاسيسات را در مسير خود خراب کرد. مردان او ، که تحويل محمولات آذوقه آنها قطع شده بود جهت تهيه غذا به حومه حمله کردند. از سمت سواحل، شرمن شروع به حرکت به سوى شمال کرد و تا فوريه 1865 ، چارلستون ، کاروليناى جنوبى را که اولين گلوله هاى جنگ داخلى از آن شليک شده بود، تسخير کرد. شرمن، بيش از هر ژنرال ديگرى در ارتش يونيون به اين نکته پى برده بود که نابود کردن روحيه جنوبى ها به مهمى شکست ارتش آنهاست.
در عين حال، گرانت براى مدت 9 ماه پـيترزبرگ ويرجينيا را تحت محاصره خود نگه داشت پيش از آنکه در ماه مارس 1865 ، به جهت عقب نشينى جنوب هر دو شهر پـيترزبرگ و پايتخت نيروهاى کنفدراسيون، ريچموند را رها کند. ولى ديگر دير شده بود و در تاريخ 9 آوريل 1865 ، لى تحت محاصره ارتش عظيم يونيون در ساختمان دادگاه آپوماتوکس (Appomattox Courthouse) به نيروهاى گرانت تسليم شد. با اينکه ، جنگهاى پراکنده در جاهاى مختلف براى مدت چندين ماه ادامه يافت، جنگ داخلى تمام شده بود.
مفاد تسليم در آپوماتوکس خطير بود وگرانت در بازگشت از ملاقات با لى، تظاهرات پر سر و صداى سربازانش را با ياد آورى اين نکته که :" شورشيان الان باز هموطنان هستند." خاموش کرد. جنگ براى استقلال جنوب تبديل به "انگيزه اى گمشده" شد که قهرمان آن، رابرت لى، تحسينات وسيعى را جهت درايت در رهبرى و بزرگى اش در شکست به ارمغان آورد.
کينه ورزى براى هيچ
براى شمالى ها ، جنگ ، آبراهام لينکلن را قهرمانى برتر ساخت، مردى که با شوق ، بيش از هر چيز ديگرى ، مصمم بود تا يونيون را مجددأ به هم جوش دهد ولى نه با زور و فشار بلکه با گرمى و گشاده دستى . در سال 1864 ، او براى دوره دوم براى ريا ست جمهورى انتخاب شد و اين پس ا ز شکست رقيب دمکرات خود جرج مک کللان بود، ژنرالى که لينکلن پس از رويداد آنتى تم اخراج کرده بود.
سخنرانی گشايش دوره دوم رياست جمهوری لينکلن چنين پايان پذيرفت:
" بدون کينه ورزى به هيچکس؛ با کمک به همگان، با استقامت در راه درست ، همانطور که خداوند راه درست را به ما نشان مى دهد، بگذاريد کارى که در آن قدم گذاشته ايم پايان برسانيم ؛ زخمهاى کشور را ترميم کنيم ؛ براى آن کسيکه بار جنگ را بدوش کشيده و براى بيوه و فرزندان يتيم او غم خوار و مرحم شويم... هر آنچه از دستمان مى آيد انجام دهيم تا عدالت و صلحى دائمى در ميان خود و با تمام کشورها بر قرار کنيم."
سه هفته بعد، دو روز پس از تسليم لى ، لينکلن آخرين نطق عمومى خود را اظهار داشت که در آن او از يک خط مشى احياى مجدد و بازسازى سخاوتمندانه سخن گفته بود.
در روز 14 آوريل، پرزيدنت آخرين جلسه کابينه خود را تشکيل داد. آن شب -- به اتفاق همسر و يک زوج جوان که مهمانان او بودند -- او در يک نمايش در تئاتر فورد شرکت نمود. در آن محل ، در حاليکه او در محل مخصوص رئيس جمهورى نشسته بود، جان ويلکز بوت (John Wilkes Booth) ، يک ويرجينيايى که از شکست جنوبى ها آزرده خاطر شده بود، به جانش سوء قصد کرد. بوت چند روز بعد در يک مزرعه در حوالى ويرجينيا کشته شد. همدستان او دستگير و چندى بعد اعدام شدند.
لينکلن در اتاق خواب طبقه پائين خانه اى روبروى تئاتر فورد در صبح روز بعد ( 15 آوريل) جان سپرد. شاعر جيمز راسل چنين نوشت:
هرگز تا آن صبح شگفت زده آوريل چنين اشک هائی از چشمان افراد، در سوگ مرگ کسى که هرگز او را نديده بودند، سرازير نشد، چنانکه گويى با او، حضوری دوستانه از زندگى آنها رخ بر بسته و آنها را در سردى و تاريکى بيشتر رها ساخته. هرگز به خاک سپارى ستايش آميزى به فصاحت نگاه خاموش همدردانه ای که غريبگان به يکديگر مى انداختند نبوده است. انسانيت مشترک آنها يک خويشاوند را از دست داده بود....
اولين کارعظيمى که شمالى هاى پيروز-- که اکنون تحت رهبرى معاونت لينکلن، آندرو جانسون ، يک جنوبى که به يونيون وفادار مانده بود با آن مواجه بودند-- تعيين تکليف ايالت هايى بود که جدا شده بودند. لينکلن قبلأ کار را آغاز و زمينه را فراهم کرده بود. از نظر او، مردم ايالات جنوبى هرگز بطور قانونى از يونيون خارج نشده بودند ؛ بلکه آنها توسط برخى شهروندان بى وفا گمراه شده و به مخالفت با حاکميت دولت برخاسته بودند. و چون جنگ، کار اين افراد بود، دولت فدرال با اين افراد کار داشت و نه با ايالت ها. از اين رو در سال 1863 ، لينکلن بيانيه اى صادر کرد که اگر در هر ايالتى، ده در صد آراى جمع شده در سال 1860 دولتى وفادار به قانون اساسى آمريکا را دهند و اطاعت از قوانين کنگره و ابلاغيه رئيس جمهورى را اعلام دارند، او دولتى را که به اين شکل تشکيل شده باشد دولت قانونى ايالت پذيرفته و به رسميت مى شناسد.
کنگره اين طرح را رد کرد و حق لينکلن را جهت رسيدگى با امور فوق بدون مشورت، زير سئوال برد. برخى از اعضاى کنگره حتى مجازات هاى شد يدى را براى تمامى ايالاتى که خود را سوا کرده بودند ، پيشنهاد دادند. حتى قبل از آنکه جنگ تمام عيار به پايان رسيده باشد، دولت هاى جديدى در ويرجينيا، تنسى ، آرکانزاس و لوئيزيانا تشکيل شد.
کنگره جهت رويا رويى با يکى از موضوعات نگران کننده - وضعيت بردگان سابق - در ماه مارس 1865 ، اداره فريدمن (Freedmen) را جهت سر پرستى کليه آمريکائئ هاى آفريقائئ الاصل تشکيل داد تا آنها را به سوى خود کفايى سوق دهد. در ماه دسامبر آن سال ، کنگره سيزدهمين تبصره قانون اساسى آمريکا را که لغو برده دارى بود به تصويب رساند.
در طول تابستان 1865 ، جانسون مشغول انجام برنامه نوسازى مجدد لينکلن با تغييرات جزئى در آن شد. طبق ابلاغيه رياست جمهورى ، او فرماندارى را براى تمامى ايالات کنفدراسيون سابق معين نمود و تمامى حقوق سياسى را به تعداد زيادى از شهروندان جنوب، برطبق عفو رياست جمهوري- عطا نمود.
در موقع معين، کنوانسيون هايى در هر يک از ايالات پيشين کنفدراسيون بر پا شد تا مفاد تجزيه و جدايى را لغو ، وام جنگ را متحمل و قوانين اساسى تازه اى را براى هر ايالت تهيه کنند. يک فرد وفادار به يونيون و اهل آنجا در هر ايالتى به فرماندارى انتخاب شد تا با حاکميت ، جهت تشکيل کنوانسيون راى دهندگان وفادار اقدام کند. جانسون از هر کنوانسيونى خواست تا تجزيه طلبى و جدايى را بى اعتبار ، برده دارى را لغو ، تمامى وامهايى را که جهت کمک به کنفدراسيون داده شده بود لغو و تبصره 13 قانون اساسى را تصويب و به اجرا گذارند. تا پايان سال 1865 ، اين مراحل ، به غير از چند استثناء ، به کمال رسيد.
بازسازى راد يکال
هم لينکلن و هم جانسون پيش بينى مى کردند که کنگره حق اين را دارد که کرسى قانون گذارى جنوبى ها را در سنا و مجلس قانونگذاران آمريکا ، تحت اين عبارت قانون اساسى که مى گويد " هر کدام از شاخه هاى کنگره جهت واجد شرايط بودن اعضاى خود، داورى خواهد نمود. " رد کند. اين مسئله ، تحت رهبرى تادوس استيونز (Thaddeus Stevens) وقتى به ميان آمد که آن عده ازاعضاى کنگره ( جمهورى خواهان راديکال ) که بدنبال تنبيه جنوبى ها بودند ازقبول کرسى سناتورها و نمايندگان منتخب امتناع ورزيدند. از اين رو ، کنگره در طى چند ماه پس از آن ، بر روى طرحى جهت بازسازی سازى مجدد جنوب کار کرد که کاملأ با آنچه لينکلن ارائه داد و جانسون ادامه داده بود فرق داشت.
بتدريج حمايت گسترده مردمى براى آن عده از نمايندگان کنگره که معتقد بودند که بايد به سياه پوستان ، تابعيت کامل داد، افزايش يافت. تا جولاى 1866، کنگره قانون حقوق مدنى را گذراند و اداره فريدمن تازه اى تاسيس کرد که هر دو جهت جلوگيرى از تبعيض نژادى توسط قانون گذاران جنوبى بود. پس از اين ، کنگره چهاردمين تبصره را به قانون اساسى اضافه نمود که بر طبق آن " تمامى اشخاصى که در آمريکا متولد و يا تبعيت يافته و تحت قيموميت اين کشور محسوب مى شدند، شهر وندان ايالت متحده و ايالتى که در آن مقيم هستند محسوب مى شوند". از اينرواين تبصره قانون درد اسکات (Dred Scott) را که حق بردگان جهت تابعيت را مردود مى شمرد، رد کرد.
کليه قانونگذاران ايالات جنوب ، به جز تنسى ، ضميمه فوق به قانون اساسى را رد کرده و بعضى متفق الآرا بر عليه آن راى دادند. بعلاوه ، در پس آينه جنگ ، قانون گذاران ايالات جنوب، کدهاى سياه پوستان را به تصويب رسانيدند که هدف آ ن تحميل مجدد بندگى بر فرد آزاد بود. اين کدها از ايالت به ايالت فرق مى کرد ولى بعضى از آنها مشترک بود. سياهپوستان مى بايست وارد مقاطعه کارى هاى ساليانه مى شدند که در صورت تخطى ، جرايمى بهمراه داشت؛ فرزندان غير مستقل در معرض کار شاگردى اجبارى و تنبيه توسط ارباب بودند؛ و ولگردها را اگر وسع پرداخت جرايم هنگفت را نداشتند ، مى شد به سرويس هاى خصوصى فروخت.
در پاسخ ، گروههاى معينى در شمال ، طرفدارى از دخالت در جهت حفاظت حقوق سياهان در جنوب را ابراز داشتند. در قانون باز سازى مجدد(Reconstruction Act) مارس 1867 ، کنگره آمريکا، بدون توجه به دولتهاى تشکيل شده در ايالات جنوبى، جنوب را به 5 منطقه تقسيم نمود و آنها را تحت دولت نظامى گذاشت. رهايى از چنين دولت نظامى دائمى براى آن ايالاتى که دولتهاى مدنى تشکيل داده ، قسم وفادارى و تابعيت خورده ، تبصره 14 را پذيرفته و حق راى سياهان را پذيرفته باشند، امکان پذير است.
تبصره در 1868 به تصويب رسيد. تبصره 15، در سال بعد توسط کنگره به تصويب و در سال 1870 توسط قانون گذاران ايالتى بتصويب رسيد و بر طبق آن " حقوق شهر وندان آمريکا براى راى دادن نبايد توسط دولت و هيچ ايا لتى بر حسب نژاد ، رنگ يا وضعيت قبلى اسارت تعيين شود. "
جمهورى خواهان راديکال در کنگره از وتوهاى پى در پى جانسون ( با اينکه همه آنها باطل شده بود ) از قوانينى که سياههاى تازه آزاد شده را حمايت کرده و رهبران سابق کنفدراسيون را از حق انتخاب شدن به يک پست دولتى محروم مى کرد، بسيار خشمگين شدند. احساس مخالفت و انزجار از جانسون آنقدر زياد بود که براى اولين بار در تاريخ آمريکا ، اقدام احضار به دادگاه به جريان گذاشته شد تا رئيس جمهور را از پست خود بر کنار کند.
تقصير اصلى جانسون مخالفت او با خط مش هاى تاديبى کنگره و زبان تندى بود که در انتقاد از آنها استفاده کرده بود. مهم ترين اتهام قانونى دشمنان او که بر عليه اش چيده بودند اين بود که عليرغم قانون تصدى (Tenure of Office Act) ( که تائيد سناى آمريکا را براى کنار گذاشتن هر پست که سنا آنرا قبلأ تاييد کرده بود لازم داشت) ، او وزير جنگ کابينه خود را که يک حامى وفادار کنگره بود، از کار بر کنار کرده بود. وقتى که دادگاه بر کنارى در سنا آغاز شد، معلوم شد که جانسون از لحاظ تکنيکى در حدود اختيارات خودش عمل کرده و قادر به اخراج عضو کابينه بوده است. حتى مهمتر از اين ، خاطر نشان شد که اگر کنگره قرار مى شد که پرزيدنت را از مقام خود بر کنار کند سابقه خطرناکى برجاى گذاشته خواهد شد چون او با اکثريت اعضاى کنگره مخالفت داشت. دادگاه بر کنارى ريا ست جمهورى با اختلاف کمى به شکست انجاميد و جانسون تا پايان دوره خود بر پست رياست جمهورى ماند.
تحت قانون نوسازى نظامي( Military Reconstruction Act) ، کنگره تا ژوئن سال 1868 ، ايالات آرکانزاس ، کاروليناى شمالى ، کاروليناى جنوبى، لوئيزيانا ، جورجيا ، آلاباما و فلوريدا را به يونيون پذيرفت. در برخى از اين ايالات نوسازى شد، اکثريت فرمانداران، نمايندگان و سناتورها، شما لى هايى بودند - به اصطلاح " تازه به دوران رسيده ها" - که پس از جنگ به جنوب رفته بودند تا اغلب با اتحاد با آمريکائى هاى آفريقائى الاصل آزاد شده ، اقبال سياسى خود را بسازند. در سطح قانون گذاران لوئيزيانا و کاروليناى جنوبى ، آمريکائى هاى آفريقائى الاصل در واقع اکثريت کرسى ها را کسب کردند. سه ايالت آخرى جنوب -- مى سى سى پى ، تکزاس و ويرجينيا -- بندهاى کنگره را بالاخره پذيرفته و مجددأ در سال 1870 به يونيون ملحق شدند.
بسيارى از سفيد پوستان جنوبى ، که برترى اجتماعى و سياسى آنها تهديد شده بود ، به عناوين و وسايل غير قانونى متوسل شدند تا جلوى تساوى سياهان را بگيرند. خشونت بر عليه سياهان ، در سال 1870 بيشتر و بيشتر شده و بى نظمى منجر به صدور قانونى گرديد که به شدت افرادى را که در صدد بهره کشى و سوء استفاده از حقوق مدنى سياهان برآيند مجازات خواهد کرد.
پايان دوره نوسازى مجدد
با مرور زمان، بيشتر معلوم مى شد که مشکلات جنوب را از طريق قانونهاى مشکل و ادامه خصومت بر عليه اعضاى کنفدراسيون هاى سابق نمى توان حل کرد. در ماه مه 1872، کنگره قانون عفو عمومي(Amnesty Act) را از مجلس گذراند که بر طبق آن تمامى حقوق سياسى به افراد به غير از 500 دلسوز به کنفدراسيون باز گردانده مى شود.
بتدريج ايالات جنوبى شروع به انتخاب اعضاى حزب دمکرات کرده و اين خود باعث بر کنارى دولت " تازه به دوران رسيدها" که سياهان را از راى دادن هراسانده و يا سعى در نگه داشتن پست خود داشتند نمود. تا سال 1876 ، جمهورى خواهان در فقط سه ايالت جنوبى در مسند قدرت ماندند. بعنوان بخشى از معامله اى که انتخابات رياست جمهورى پر جنجال را به نفع راترفورد هيز(Rutherford B. Hays) به انجام رسانيد، جمهورى خواهان وعده دادند که به نوسازى مجدد راديکالى پايان دهند و از اين رو بيشتر جنوب را به دست حزب دمکرات بسپارند. در سال 1877، هيز مابقى نيروهاى دولت را بيرون کشيده و عملأ اجرای حقوق مدنى سياهان را از شانه مسئوليت هاى دولت خالى کرد.
جنوب هنوز منطقه اى بود که از جنگ از پا افتاده ، کمرش در زير وامهاى سواستفاده شده خم و پس از يک دهه منازعات نژادى روحيه اش تضعيف شده بود . متاسفانه، آون خط مشى نژادى ملى از يک طرف به طرفى ديگر تاب مى خورد. با آنکه قبلأ از مجازات هاى سخت عليه رهبران سفيد جنوبى حمايت مى کرد، اکنون انواع تحقيرهاى تبعيض نژادى عليه سياهان را تحمل مى کرد. بيست و پنج سال آخر قرن 19 شاهد وفور قوانين "جيم کرو (Jim Crow)" در ايالات جنوبى بود که همانا تبعيض نژادى را در مدارس عمومى ترويج مى داد و سياهان از دسترسى به بسيارى از امکانات عمومى ، مثل پارکها، رستورانها، هتل ها محروم و يا محدود شدند، و اکثر سياهان دراثر اعمال ماليات بر راى و امتحانهاى دلبخواهی سواد حق رأى را از دست داده بودند.
در مقابله با نمايش عظيم جنگ هاى داخلى، تاريخ نويسان تمايل به داورى شديد دوران نوسازى مجدد دارند و آنرا دوره تيره منازعات سياسى ، فساد و ظلم مى دانند. به برده ها آزادى داده شد ولى نه مساوات. شمالى ها کاملأ در رابطه با رسيدگى به نيازهاى اقتصادى برده هاى آزادشده عاجز ماندند. تلاش هايى چون تشکيل اداره برده هاى آزاد کاملأ جهت رفع نيازهاى شديد برده هاى سابق همچون ارگانى که بتواند براى آنها موقعيت هاى اقتصادى و سياسى فراهم کرده و يا فقط آنها را از خشونت و ارعاب محفوظ دارد، بازماند. در واقع افسران ارتش فدرال و عوامل اداره فريدمن اغلب خودشان نژاد پرست بودند. سياهان به اين سفيدهاى شمالى وابسته بودند تا آنها را از جنوبى هاى سفيد ، که خودشان متحد شده و در سازمانهايى همچون کوکلوس کلان (Ku Klux Klan)، که سياهان را ارعاب و مانع حقوقشان مى شد محافظت کنند. بدون منابع اقتصادى خودشان، بسيارى از سياهان جنوبى مجبور بودند تا کرايه نشين همان زمين هايى بشوند که صاحبان قبلى شان مالک آن بودند واينها در يک دايره فقر مى چرخيدند که تا قرن بيستم ادامه يافت.
دولت هاى دوره بازسازى مجدد در راه باز سازى ايالات جنوبى که از جنگ ، نابسامان مانده بود، به موفقيت هاى سرشارى دست يافتند. اين منافع شامل خدمات عمومى، تاسيس مدارس عمومى رايگان براى سياهان و سفيدان مى شد. گرچه ، جنوبى هاى متمرد و سر سخت موارد فساد را ( که در اين دوره فقط مربوط به جنوب نمى شد) متوقف کرده و از آنها جهت سرنگونى رژيم هاى راديکالى استفاده کردند. شکست بازسازى مجدد به اين معنا بود که تلاش آمريکائى هاى آفريقائى الاصل جهت مساوات و آزادى تا قرن بيستم –زمانيکه به يک مسئله ملى و نه فقط مربوط به جنوب، تبديل شد ، به تأخير افتاد.
درحاشيه: دمکرات هاى صلح، کوپرهد(Copperheads) و آشوبها
آبراهام لينکلن در طول مدت رياست جمهورى خود با مخالفت هاى خطيرى درمورد خط مش هاى زمان جنگ و عقايد سياسى خود مواجه شد. حتى در شمال، جنگ داخلى آنقدر باعث تفرقه شده و آنقدر تلفات و نابودى منابع را حاصل شده بود که غير از اين امکان پذير نمى بود.
مخالفت بر عليه لينکلن طبيعتأ در حزب دمکرات منعقد شد که کانديداى آن، استيون داگلاس (Stephen Douglas) موفق به ربودن 44 در صد آراى مردمى ايالات آزاد در انتخابات 1860 شده بود.
قدرت مخالفت معمولأ به نسبت موثر بودن شمالى ها در ميدان جنگ بالا و پائين مى رفت. اولين مورد نارضايتى با فعاليت هاى جنگ --و تا حدى لينکلن -- از سوى دمکرات ها نبود بلکه از سوى کنگره بود که کميته مشترک هدايت جنگ را در دسامبر 1861 تشکيل داد تا ضعف نيروهاى يونيون را در بول ران و بالزبلاف مورد بررسى قرار دهد. کميته مشترک که بيشتر آنها از جمهورى خواهان راديکال بودند، دولت لينکلن را بر آن داشتند که قدم هاى محکم ترى در رابطه با جنگ و لغو برده دارى آغاز کند.
بعضى از دمکراتها، همانطور که از حزب " حاکميت مردم" انتظار مى رود، بر اين اعتقاد بودند که جنگ تمام عيار جهت تثبيت يونيون به هيچ وجه صحيح نبود. اين گروه دمکرات هاى صلح(Peace Democrats) خوانده مى شدند. عناصر تند روى آنها " کوپر هدها "(Copperheads) ناميده مى شدند.
چه از فرقه " صلح " و چه از فرقه "جنگ" ، تعداد اندکى ا ز دمکرات ها معتقد بودند که الغاى برده دارى ارزش ريختن خون شمالى ها را داشت. در واقع، مخالفت با لغو برده دارى مدتها بود که خط مشى حزب بود. در سال 1862 ، براى مثال ، علنأ هر عضو حزب دمکرات در کنگره عليه از بين بردن برده دارى در ديسترکت کلمبيا(District of Columbia) و ممنوع ساختن آن در مناطق راى داده بود.
بيشتر مخالفين عليه لغو برده دارى از طبقه فقير، بويژه ايرلندى ها، مهاجرين کاتوليک آلمانى، بودند که ترس از مهاجرت انبوه سياهان تازه آزاد شده به شمال را داشتند. آشوب هاى نژادى که از چنين احساساتى بر انگيخته شده بود در چندين شهر شمالى در سال 1862شروع شد.
لينکلن با اعلام بيانيه لغو برده دارى ژانويه 1863 ، به روشنى نابودى برده دارى را جزو اهداف جنگ گذاشت. اين بسيار از آنچه که در شمال پذيرفته مى شد بدور بود. براى مثال، در هر دو ايالت اينديانا وايلى نويز، قانون گذاران ايالت قوانينى را وضع کردند که بر حسب آن با کنفدراسيون صلح برقرار شده و خواستار ابطال بيانيه " شرير ، غير انسانى و غير مقدس" شدند. مشکلات شمالى ها در جريان جنگ لينکلن را وادار ساخت تا در سپتامبر 1862 ، حکم توقيف را تعليق کرده و بر آنهايى که در استخدام بردگان دخالت و يا به کمک شورشيان مى آمدند حکومت نظامى اعمال کند.
اين تخطى از قانون مدنى، گرچه از لحاظ قانون اساسى در طى دوران بحران توجيه پذير بود ولى به دمکراتها شانس ديگرى داد تا لينکلن را تحت انتقاد قرار دهند. وزير جنگ ادوين استانتون (Edwin Stanton)- قانون حکومت نظامى را به شدت به اجرا در آورد و هزاران نفر را -- که بيشتر آنها از دلسوزان جنوبى يا دمکرات ها بودند -- دستگير نمود.
نياز يونيون براى نيروى انسانى منجر به اولين سرباز گيرى اجبارى در تاريخ آمريکا شد. احضار به خدمت که در سال 1863 به تصويب رسيد و تشويق به سربازى مى نمود بسيارى را بيزار نمود. مخالفت در ميان کوپرهد ها در مناطق پنسيلوانيا، اوهايو، ايند يانا و ويسکانسين ، جاهائى که نيروهاى فدرال خوانده شده بودند تا قانون را با شد يت به اجرا گذارند، بسيار شديد بود.
بايد خاطر نشان ساخت که هر که به خدمت خوانده مى شد، مى توانست با 300 دلار آنرا بخرد که اين خود برابر با در آمد سالانه يک کارگر بى تجربه بود. اين موجب بهانه اى - مخصوصأ از سوى کنفدراسيونيها- شد که اين جنگ جنگ " ثروتمند ها" ست و مبارزه تهيدستان.
مهم ترين مقاومت مردم بر عليه سرباز گيرى در تابستان 1863 در شهر نيويورک بوقوع پيوست. نيويورک که يکى از پايگاههاى قوى حزب دمکرات بود، شاهد به قتل رسيدن چندين مقام مسئول سرباز گيرى بود. در ماه جولاى، يک گروه از سياه پوستان تحت محافظت پليس ، به شهر آورده شدند تا جايگزين کارکنان ايرلندى بندر که در حال اعتصاب بودند شوند. در همان زمان ، مقامات در حال قرعه کشى براى سربازگيرى بودند. تصادم اين دو رويداد منجر به يک آشوب 4 روزه شد که در آن تعداد زيادى از محلات سياه پوست نشين، ادارات سرباز گيرى و کليساهاى پروتستان نابود شد، و حداقل 105 نفر کشته شدند. پس از ورود گروهانهاى يونيون از گتيسبرگ، آرامش به شهر بازگشت.
ديدنى ترين مورد مدنى جنگ داخلى نيز درآن سال بوقوع پيوست. اين مورد مربوط به کلمنت والان ديگام (Clement Vallandigham) که نامزد دمکرات جهت پست فرماندارى ايالت اوهايو بود، مى شد. او ظاهرا به جهت تقويت موقعيت انتخاباتى خود، منع نظامى منطقه اى را عليه " فعاليت هاى خائنانه " زير پا گذاشت و به خط مش هاى لينکلن حمله کرده و تقاضاى مذاکرات جهت پايان دادن به جنگ را داد و آنرا " جنگى جهت آزادى سياهان و بردگى سفيد پوستان ناميد". سربازان يونيون در نتيجه به زور به منزل او وارد شده او را دستگير کردند.
قانونى جلوه دادن دستگيرى والان ديگام فورأ توسط دمکراتها به ميان آورده شد و در واقع حتى بعضى ازجمهورى خواهان نيز اين در خواست را داشتند. جواب لينکلن اين بود که اورا به پشت خطوط نيروهاى کنفدراسيون بفرستد، جائيکه اونامزدى انتخابات را بخود اختصاص داد. او سپس يک مبارزه انتخابى طولا نى و ناموفق را د رطول مسير خود به کانادا پيش برد.
کانديداهاى " صلح " دمکرات عليرغم پيروزى هاى يونيون در ويگزبرگ و گتيسبرگ در سال 1863 ، به نقش خود درجلوه بيچارگى هاى مملکت و احساسات نژادى کشور ادامه دادند. در واقع، خلق شمالى ها بر اين منوال بود که لينکلن متقاعد شده بود که شانسى براى انتخاب مجدد در نوامبر 1864 ندارد.
نامزد انتخاباتى دمکرات براى رياست جمهورى در آن سال ژنرال جرج مک کللان بود، مردى که لينکلن دو سال قبل از آن او را ا ز فرماندهى نيروهاى پوتوماک معزول کرده بود. کانديداى معاونت رياست جمهورى او يکى از دوستان نزديک والان ديگام بود. مک کللان، عليرغم اميد دمکرات ها، از قبول اهداف حزب جهت مذاکره براى اتمام جنگ امتـناع ورزيد. با اين حال، لينکلن به آسانى مک کللان را در نوامبر شکست داد و تمامى آراى ايالات شمالى بجز نيوجرسى و دلاور را به خود اختصاص داد.
|