|
بخش پنجم:
گسترش به سوى غرب و اختلافات منطقه اى
چــــکيـــده تــــاريــــخ آمــريـکا
"مرد جوان، بسوى غرب برو و با کشور رشد کن" جان سول ( John Soule ) -- 1851
جنگ 1812 تا حدى دومين جنگ استقلال به حساب مى آمد به اين علت که ايالات متحده تا قبل از آن بطور برابر در جامعه ملل پذيرفته نشده بود. با اتمام اين جنگ، بسيارى از مشکلات جدى و اساسى که اين جمهورى جوان از زمان انقلاب با آن رو در رو بود، ناپديد گشت. اتحاد ملى تحت قانون اساسى توازنى بين آزادى و نظم بوجود آورده بود. با وام ملى در حد پايين و قاره اى که منتظر اکتشاف بود، چشم انداز صلح، توفيق و رشد اجتماعى درهاى خود را بسوى کشور گشود.
تشکيل اتحاد
داد و ستد، اتحاد ملى را محکم نمود. سختى جنگ بسيارى را از اهميت حفظ کارخانجات آمريکا آگاه ساخت تا بتوانند در موقع لزوم عليه رقابت خارجى به تنهايى ايستادگى کنند. بسيارى اعتقاد داشتند که استقلال اقتصادى به مهمى اقتصاد سياسى است. جهت ترويج خود کفايى ، رهبران کنگره ،هنرى کلى ( Henry Clay ) از کنتاکى و جان کلهون (John C. Calhoun) از کاروليناى جنوبى ، خط مشى سييستم حمايت از توليدات داخلى و تحميل محدوديت بر کالاهاى وارداتى در جهت ترويج صنايع آمريکا، را خواستار شدند.
موقعيت کاملأ براى افزايش تعرفه هاى گمرکى مساعد بود. دهقانان ورمونت و اوهايو تقاضاى حمايت بر عليه موج پشم از سوى انگليس کردند. در کنتاکى، صنايع نو پاى بافت کنف داخلى جهت توليد کيف پارچه اى از سوى صنايع کيف سازى اسکاتلند تهديد مى شد. پيستبورگ پنسيلوانيا که تا کنون مرکز عمده گداختن آهن شده بود مايل به رقابت با توليدکنندگان انگيسى و سوئدى بود. تعرفه هاى گمرکى که در 1816 بتصويب رسيده بود آنقدر بالا بود که به کارخانجات حمايت کافى مى داد. بعلاوه ، اهالى غرب از يک سيستم ملى راهها و کانالها جانبدارى کردند تا خود را با بنادر و شهرهاى شرقى متصل ، و همچنين زمين هاى مرزى را براى زندگى باز کنند. با اين حال، در پيش بردن تقاضاهايشان جهت تصويب يک قانون فدرال در اصلاحات داخلى بسيار ناموفق بودند چون مخالفت هاى فراوانى از نيوانگلند و جنوب بر اين مسئله بوجود آمد. راهها و کانالها تا تصويب قانون اتوبان هاى فدرا ل ( Federal Highways Act ) اساسأ متعلق به ايالات باقى ماند.
موقعيت دولت فدرال در اين موقع در پى چند تصميم ديوان عالى مستحکم تر شد. فدراليست متعهد ، جان مارشال ( John Marshall) از ويرجينيا در سال 1801 بعنوان قاضى القضات انتخاب شد و تا فوت خود در سال 1835 در اين پست ماند. دادگاه پيش از کار وى بسيار ضعيف بود ولى به محکمه اى پر قدرت تبديل شد به حدى که موقعيتى برابر با کنگره و رياست جمهورى را پيدا کرد. در پى تصميم هاى پى در پى تاريخى که در ديوان عالى بتصويب رسيد ، مارشال هرگز از يک اصل اساسى تخطى نورزيد: پاسدارى از حاکميت قانون اساسى.
مارشال، اولين قاضى از گروهى از قضات عالى ديوان عالى بود که تصميماتشان معنى و کاربرد قانون اساسى را شکل بخشيد. وقتى او به خدمت خود پايان داد، ديوان عالى به تقريبأ 50 موردى که تمامأ با مسايل قانون اساسى سرو کار داشت رسيدگى کرده بود. در يکى از مشهورترين تصميمات خود - مورد ماربرى بر عليه مديسون(Marbury v. Madison) (1803) - مارشال با قاطعيت حق ديوان عالى مبنى بر تاييد مطابقت هر قانونى که کنگره و يا قانون گذاران ايالتى وضع مى کنند با قانون اساسى را تثبيت نمود. در مورد مک کولاچ بر عليه مريلند ( McCulloch v. Maryland) (1819) که مربوط به پرسش قديمى قدرت ضمنى دولت تحت قانون اساسى بود، او با قاطعيت بر دفاع از تئورى هاميلتون مبنی براين که قانون اساسى از روى معناى ضمنى، قدرت هاى بيشتر از آنچه که در قانون اساسى آمده است را به دولت سپرده است ايستادگی کرد.
گسترش برده دارى
برده دارى که تا به حال توجه کمى بدان شده بود، تدريجأ اهميت خود را در صحنه ملى نشان داد. در سالهاى اول جمهورى ، وقتى که ايالات شمالى مشغول آزادى فورى و تدريجى برده ها بودند، بسيارى از رهبران مى پنداشتند که برده دارى بزودى از بين خواهد رفت. در سال 1786 جرج واشنگتن مرقوم داشت که او با تمام قلب خواهان طرحى بود که بر طبق آن " برده دارى با موازين محسوس و قاطع و استوار تدريجأ از ميان برداشته شود". جفرسون، مديسون و مونرو و تمامى ويرجينيا و همچنين ديگر دولتمندان نخبه جنوب نيز نظراتى شبيه به واشنگتن را ارائه دادند. فرمان شمال غربى سال 1787 ، برده دارى را در منطقه شمال غربى ممنوع ساخت. تا سال 1808 که خريد و فروش برده بين المللى از ميان برداشته شد، هنوز اهالى ايالات جنوب بر اين اميد بودند که برده دارى بزودى از بين خواهد رفت. انتظار آنها اشتباه از آب در آمد چون در طى نسل بعدى، جنوب با استقامت متحد شده و با حمايت از برده دارى، آنرا از عوامل اقتصاد نوين دانسته وبتدريچ اين ارگان پرمنفعت تر از آنچه که قبل از 1790 بود در آمد.
در اين ميان ظهور صنعت رشد کتان در جنوب بود که با ظهور انواع جديد کتان و نيز به جهت اختراع ماشين پنبه پاک کنى الى ويتنى (ٍEli Whitney ) در سال 1793 ، که دانه ها را از پنبه جدا مى کرد ، جنب و جوش افتاد. در همان زمان، انقلاب صنعتى ، که صنعت پارچه بافى را به يک فعاليت گسترده اى تبد يل کرده بود، تقاضا براى پنبه خام را تا حد زيادى افزايش داد. و گشايش زمين هاى تازه در غرب پس از سال 1812 ، مناطق مستعد براى کشت پنبه را به طرز زيادى گسترش داد. زمين هاى حاصل خيز پنبه بسرعت از ايالات تايدواتر کشند آبی ( Tidewater) در ساحل شرقى تا منتهى اليه جنوب به منطقه دلتاى مى سى سى پى و در پايان تا تگزاس گسترش يافت.
ديگر محصولى که نياز به کار و تلاش طاقت فرسا داشت، نيشکر بود که همچنين در گسترش برده دارى در جنوب دست داشت. زمين هاى غنى و بسيار گرم جنوب شرقى لوئيزيانا براى رشد پر منفعت نيشکر بسيار مناسب بنظر مى رسيد. تا 1830، اين ايالت حدود نيمى از نيازهاى شکر کشور را تامين ميکرد. نهايتأ کشتکاران توتون به سمت غرب حرکت کرده و برده دارى را نيز با خود بردند.
همانطور که جامعه آزاد شمال و جامعه برده دار جنوب به سمت غرب حرکت مى کرد، از لحاظ سياسى مصلحت بود که تساوى در ميان ايالات تازه اى که درمناطق غرب کشور پديد مى آمد وجود داشته باشد. در 1818 وقتى ايالت ايلى نويز( Illinois ) به يونيون پيوست، ده ايالت، برده دارى را مجاز و يازده ايالت آنرا ممنوع اعلام کرده بودند؛ ولى توازن پس ازآنکه آلاباما، ايالت مجاز براى برده دارى اعلام شد، پديد آمد. جمعيت مردم در ايالتهاى شمالى، که به آنها اجازه مى داد تا اکثريت تام در مجلس نمايندگان داشته باشند، بسرعت در حال رشد بود. تساوى بين شمال و جنوب همچنان در سناى آمريکا نگه داشته شد.
در سال 1819 ، ميسوري( Missouri) که نزديک به 10000 برده داشت تقاضاى الحاق به يونيون نمود. شمالى ها مخالفت خود را با ورود ميسورى به يونيون اعلام نمودند مگر آنکه به عنوان ايالت آزاد وارد شود و همين باعث انبوهى از تظاهرات در سراسر کشور شد. تا مدتى ، کنگره در بن بست بود تا اينکه هنرى کلى ( Henry Clay ) طرح به اصطلاح " مصالحه ميسورى " ( Missouri Compromise ) را ترتيب داد: ميسورى بعنوان ايالت برده دار به يونيون ملحق مى شود و همزمان ايالت مين ( Maine ) بعنوان ايالت آزاد محسوب خواهد شد. بعلاوه کنگره، برده دارى را در مناطقى که توسط معاهده خريد لوئيزيانا در شمال مرز جنوبى ميسورى قرار داشت ممنوع اعلام کرد. درآن زمان اين تبصره بنظر براى ايالات جنوبى يک پيروزى بشمار مى آمد چون بنظر بعيد مى آمد که اين " صحراى بزرگ آمريکا" ( Great American Desert) هرگز دست خورده شود. مشاجره موقتأ حل و فصل شد ولى توماس جفرسون به دولت خود نوشت که " اين سئوال خطير همچون توپى آتشين در شب مرا با وحشت از خواب مى پراند. من آنرا به عنوان ناقوس يونيون محسوب مى کنم.
آمريکاى لاتين و دکترين مونرو ( Monroe Doctorine)
در طى دهه هاى آغازين قرن 19 ، آمريکاى جنوبى و مرکزى انقلاب کردند. ايده آزادى در دل و جان مردم آمريکاى لاتين از زمانى که مستعمرات انگليس آزادى خود را بدست آورده بودند مى جوشيد. پيروزى ناپلئون در اسپانيا در 1808 ، اشاره اى براى اهالى آمريکاى جنوبى شد تا برپا خيزند. تا1822، لياقت رهبرانى چون سيمون بوليوار ( Simon Bolivar) ، فرانسيسکو ميراندا ( Francisco Miranda ) ، خوزه دسن مارتين (Jose de San Martin) و ميگوئل هيدالگو ( Miguel Hidalgo ) ، همه بومى آمريکاى لاتين-- از آرژانتين و شيلى در جنوب تا مکزيکو و کاليفرنيا در شمال -- استقلال کامل از کشورهاى مادر را برايشان به ارمغان آوردند.
مردم آمريکا علاقه اى عميق به آنچه که بنظر مى رسيد تکرار تجربه خود آنها از حکومت اروپائيان بود، نشان مى دادند، حرکت هاى استقلال طلبانه آمريکاى لاتين تا حد زيادى به اعتقاد آنها در مورد خود مهر تاييد گذاشت. در سال 1822 پرزيدنت جيمز مونرو ( James Monroe ) ، تحت فشار زياد مردم، اختيار يافت تا کشورهاى تازه آمريکاى لاتين که مستعمرات پرتغال و برزيل نيز از آن جمله بودند را به رسميت شناسد و بزودى آمريکا شروع به مبادله سفيران نمود. به رسميت شناختن اين کشورها بعنوان کشورهاى کاملأ مستقل ، تمامأ آنها را از مناسبات با اروپائيان جدا ساخت.
درست در همين موقع، روسيه ، پروسيا و اتريش اتحاديه اى بنام ائتلاف مقدس (Holy Alliance ) تشکيل دادند تا خود را عليه انقلاب محافظت کنند. اين ائتلاف که فرانسه گه وبيگاه به آن مى پيوست با دخالت در کشورهايى که حرکت هاى مردمى باعث به خطر افتادن موقعيت سلطنتى مى شد، بر اين اميد بود که گسترش انقلاب را در حوضه خود نگه دارد. اين خط مشى کاملأ مخالف با اصول خود مختارى آمريکائيان بود.
تا موقعيکه ائتلاف مقدس حوزه فعاليت هاى خود را در دنياى قديم ( Old World ) نگاه مى داشت هيچ نگرانى در آمريکا بوجود نياورد. ولى به محض آنکه ائتلاف اعلام داشت که در صدد برقرارى مجدد مستقلات و مستعمرات اسپانيا به آنست، آمريکائيان بسيار نگران شدند. انگليس ، بنوبه خود مصمم بود تا جلوى اسپانيا را براى برقرارى امپراطورى بگيرد ، چون داد و ستد با آمريکاى لاتين براى منافع انگليس بسيار اهميت داشت. لندن گسترش ضمانت های انگليسي- آمريکايی به آمريکاى لاتين را خواستار شد ولى وزير کشور جان کوينسى آدامز ( John Quincy Adams ) ، مونرو را متقاعد ساخت تا به طور يک جانبه عمل کند : " بى پرده تر و موقرانه تر است تا اصول اساسى را که به آن پا يبند يم، صراحتأ به روسيه و فرانسه اعلام کنيم تا مثل يک قايق کوچک در پى کشتى جنگى انگليسى راه افتيم". در دسامبر 1823 ، با آگاهى از اينکه نيروى دريائى انگليس از آمريکاى لاتين در مقابل حمله اتحاد مقدس و فرانسه محافظت خواهد کرد، پرزيدنت مونرو از موقعيت پيام ساليانه خود به کنگره استفاده کرد و آنچه را که به دکترين مونرو مشهور است بيان داشت - - رد هر گونه پيشرفت بيشتر اروپا بر قاره آمريکا:
" قاره هاى آمريکا ... از اين به بعد دستخوش مستعمره سازى آينده هيچ قدرت اروپائى نخواهند شد.
ماهر گونه کوششى از جانب سيستم ( سياسي) آنها را به هر قطعه از اين نيمکره بعنوان خطرى به صلح و ايمنى خود قلمداد مى کنيم.
با مستعمرات يا متعلقات فعلى هر کشور اروپايى کارى نداشته و دخالتى نخواهيم کرد. اما با دولت هايى که استقلال خود را اعلام کرده و آنرا محفوظ نگه داشته اند و استقلال آنها را ما به رسميت شناخته ايم، هرگونه دخالتى را در جهت تحت سلطه گرفتن آنها ، يا کنترل سرنوشت آنها به هر گونه و شکلى، توسط هر کشور اروپايى به هر نوع، گرايش غير دوستانه عليه آمريکا قلمداد مى کنيم".
دکترين مونرو، روحيه اتحاد با جمهورى هاى مستقل آمريکاى لاتين را پديد آورد. اين کشورها نيز در عوض، پـيوستگى و هويت سياسى خود را با ايالات متحده با پايه گذارى قانون اساسى جديدشان ، در بسيارى جهات، بر روى مد ل آمريکاى شمالى، به رسميت شناساندند.
چند دستگى و احزاب سياسى
در داخل، دوران رياست جمهورى مونرو ( 1825- 1817) بعنوان " دوران احساسات خوب" ناميده شده است. از يک لحاظ، اين عبارت با دوره چند دستگى هاى شديد و منازعات منطقه اى تغيير شکل يافته بود و از لحاظ ديگر، اين عبارت، پيروزى سياسى حزب جمهورى خواه را بر حزب فدراليست، که بعنوان يک قدرت ملى سقوط کرده بود، تاييد نمود.
سقوط فدراليست ها ، اغتشاش و بى نظمى در سيستم انتخاب رياست جمهورى بوجود آورد. در آن زمان، قانون گذاران ايالتى قادر به کانديد کردن نامزدهاى انتخاباتى بودند. در سال 1824، تـنسى و پنسيلوانيا، آندرو جکسون را بعنوان نامزد انتخاباتى و سناتور کاروليناى جنوبى جان کلهون را بعنوان مبارز همدست او انتخاب نمودند. کنتاکى، سخنگوى مجلس، هنرى کلى را انتخاب و ماساچوست، وزير کشور، جان کوئينسى آدامز را و کميته گرد همايى خصوصى کنگره ، وزير خزانه دارى ، ويليام کرافورد ( William Crawford ) را به نامزدى انتخاب کردند.
شخصيت و تابعيت منطقه اى نقش هاى مهمى را در تعيين نتيجه پايانى بازى کرد. آدامز آراى انتخاباتى نيوانگلند و بيشتر نيويورک را به خود اختصاص داد. کلى نيز کنتاکى، اوهايو و ميسورى را برد؛ جکسون تمامى جنوب شرق، ايلى نويز ، اينديانا، کارولينا، پنسيلوانيا، مريلند و نيوجرسى را به خود اختصاص داد و کرافورد، ويرجينيا، جورجيا و دلاور را به خود اختصاص داد. هيچ نامزد انتخاباتى اکثريت الکتورال کالج (Electoral College)، (شوراى گزينگان) را بدست نياورد و تبصره هاى قانون اساسى، انتخابات به مجلس نمايندگان سپرده شد که کلى (Clay) موثرترين و پر قدرت ترين شخصيت درآن محسوب مى شد. او از آدامز پشتيبانى مى کرد که نهايتأ به رياست جمهورى نيزرسيد.
در طى رياست جمهورى آدامز ، اتحاد حزب جديد ظاهر شد. پشتيبانان آدامز ، نام " جمهورى خواهان ملى"(National Republicans) را که بعد ها به " ويگ (Whigs) " آزادى خواهان تغيير يافت برخودگرفتند. آدامز با اينکه با صداقت و بطور موثر کار خود را انجام مى داد ولى هرگز يک رئيس جمهور مردمى نبود و دولت او با ناکامى هاى فراوانى روبرو شد. آدامز در تلاش خود براى تشکيل سيستم ملى راهها و کانالها با شکست مواجه شد. بنظر مى رسيد که بسيارى ازسالهاى خدمت او در کاخ سفيد صرف انتخاب مجدد او شد و مزاج و خلق خردمندانه سرد او باعث دورى دوستان اوشد. جکسون، در عوض، جذابيت مردمى فراوانى بويژه در ميان پيروان خود در حزب تازه نام گذاشته شده دمکرات ( Democrats ) که از حزب جمهورى خواه بوجود آورده بود داشت، که ريشه هاى آن به زمان رياست جمهورى جفرسون ، مديسون و مونرو برمى گشت. در انتخابات 1828، جکسون با اکثريت قريب به اتفاق آرا، آدامز را شکست داد.
جکسون -- بعنوان سياستمدارى از تنسى ، جنگنده سرخ پوست و قهرمان جنگ نيوارلئان در طى جنگ 1812 -- حمايت هاى خود را از زارعين کوچک غرب، کارگران ، صنعت گران و بازرگانان شرق بدست آورد که بدنبال راى آنها بود تا در مقابل منافع کارخانجات و نهادهاى بازرگانى در حال رشد متصل به انقلاب صنعتى ، بايستد.
انتخابات 1828، معيار مهمى در روند شرکت بيشتر مردم در راى دادن بشمار
مى رفت. ورمونت از زمان ورود به يونيون، حق راى را فقط به مردان مى داد و تنسى اجازه راى را به اکثريت ماليات دهندگان مى داد. نيوجرسى، مريلند و کاروليناى جنوبى همگى شرط ماليات دهى و داشتن اموال را بين 1807 و 1810 از ميان برداشتند. ايالاتى که پس از 1815 وارد يونيون مى شدند يا حق راى مردان سفيد پوست را داشته يا شرط ماليات دهى پائينى داشتند. از 1815 تا 1821 ، کنتاکى، ماساچوست و نيويورک کليه شرائط املاک را نقض نمودند. در 1824 ، اعضاى الکتروال کالج هنوز توسط شش قانون گذار ايالت انتخاب مى شدند. تا 1828 ، راى دهندگان جهت رياست جمهورى از ميان آراى عمومى در هر ايالتى غير از دلاور و کاروليناى جنوبى، انتخاب مى شدند. هيچ چيزى اين احساسات دمکراتيک را بيشتر از انتخاب آندرو جکسون به صحنه نياورد.
بحران الغا
جکسون، نزديک به انتهاى اولين دور رياست جمهورى خود، مجبور شد تا با مسئله کاروليناى جنوبى در رابطه با تعرفه استحفاظى مربوط به حمايت از فراورده هاى داخلى مواجه شود. منا فع زراعتى و بازرگانى ايالت به اين اميد بودند که جکسون از رياست جمهورى خود استفاده کرده و به اصلاح قانون تعرفه ها که آنها مدتها بود با آن مخالفت داشتند را بپردازد. از نظر آنها، تمامى منا فع سيستم حمايت، به کارخانجات شمالى مى رسيد و در حاليکه کشور در مجموع، ثروتمندتر شده بود کاروليناى جنوبى در واقع با وجود کشتکارانى که تحمل هزينه هاى گزاف را مى کردند، فقيرتر نيز شده بود.
تعرفه استحفا ظى که از کنگره گذشته و با امضاى جکسون در سال 1832 قانون شده بود، معتدل تر از قانون مشابه 1828 بود ولى خاطر بسيارى را در کشور تلخ تر کرد. در پاسخ، عده اى از شهروندان کاروليناى جنوبى سند " اصل حقوقى الغا" ايالت را امضا نمودند که توسط جان کلهون ( John C. Calhoun ) ، معاون جکسون تا سال 1832 ، در رساله 1838 خود بنام " شرح مفصل و اعتراض کاروليناى جنوبى ( South Carolina Exposition and Protest ) " اعلام شد. کاروليناى جنوبى با بکارگيرى " فرمان الغا ( Ordinance of Nullification) " که هر دو تعرفه 1828 و 1832 را منسوخ و در داخل مرزهاى ايالت ممنوع مى کرد چنين روبرو شد. قانون گذاران، همچنين قوانينى از جمله اختيار تشکيل يک نيروى نظامى و اختصاص مهمات و اسلحه را وضع کردند تا اين امر رابه مورد اجرا رسانند.
فرمان الغا يکى از آخرين مبارزه طلبى هاى کشور بر حاکميت دولت فدرال بود. مخالفت مداوم بين ايالات گوناگون و دولت ملى بر سر وسعت قدرت دولت ملى و همچنين بر وفادارى اتباع ، تقريبأ از زمان شروع اين جمهورى ، وجود داشته است. معا هده هاى 1798 ويرجينيا و کنتاکى ، براى مثال، از قوانين بيگانگان و آشوب تخطى ورزيدند و در کنوانسيون هارتفورد ، نيوانگلند مخالفت خود را با پرزيدنت مديسون و جنگ عليه انگيس ها بزبان آوردند.
در پاسخ به تهديد کاروليناى جنوبى ، جکسون درماه نوامبر 1832 ، 7 کشتى جنگى کوچک به چارلستون روانه ساخت. در روز 10 دسامبر ، او بيانيه اى شديد عليه طرفداران الغا صادر نمود. پرزيدنت اعلام نمود که ايالت کاروليناى جنوبى " در لبه طغيان و خيانت " ايستاده و از مردم ايالت خواست تا عهد خود را با يونيون که اجداد آنها براى آن جنگيده بودند، مجددا اعلام کنند.
وقتى که سئوال عوارض گمرکى مجددآ در جلوى کنگره قرار گرفت، فورأ آشکار شد که تنها يک فرد، سناتور هنرى کلى ( Henry Clay ) هواخواه بزرگ حفاظت از تعرفه ( و يک مبارز سياسى ضد جکسون ) قادر به نوشتن و تسليم يک قانون معتدل به کنگره است . قانون تعرفه کلى -- که فورأ در سال 1833 به تصويب رسيد-- مشخص نمود که تمامى عوارض گمرکى که بيش از 20 در صد ارزش محمولات واردى است بايد طبق مراحل آسانى کاهش يابد، تا اينکه تا سال 1842 ، تمام عوارض گمرکى وارد بر تمامى کالاها به سطح تعرفه گمرکى مناسب سال 1816 برسد.
رهبران الغا در کاروليناى جنوبى انتظار حمايت ايالات جنوبى ديگر را داشتند، ولى بدون استثنا، مابقى ايالات جنوبى روش کاروليناى جنوبى را غير عاقلانه و مخالف قانون اساسى دانستند. در پايان ، کاروليناى جنوبى عمل خود را باطل اعلام نمود. معهذا هر دو طرف، اعلام پيروزى نمودند. جکسون دولت فدرا ل را به اصل برترى يونيون متعهد نمود. ولى کاروليناى جنوبى، با نمايش مقاومت خود عليه دولت مرکزى، به بسيارى از خواسته هاى خود دست يافت و نشان داد که يک ايالت قادر است اراده خود را به کنگره اعما ل کند.
مبارزه بانک
پيش از آنکه مسئله الغا به نتيجه برسد، جنجال ديگرى به وقوع پيوست که دولت جکسون را به مبارزه طلبيد. اين مشکل مربوط به تجديد امتياز دومين بانک آمريکا بود. اولين بانک در سال 1791 تحت هدايت هاى آلکساندر هاميلتون تاسيس شده بود و براى مدت 20 سال به آن امتياز داده شده بود. گرچه دولت مرکزى برخى از سهام آنرا در اختيار داشت، ولى در حقيقت بانک دولتى نبود ؛ بلکه، بانک يک شرکت خصوصى بود که سود آن به جيب سهام داران مى رفت. هدف از تاسيس آن ، تثبيت پول و ترغيب داد و ستد و بازرگانى بود؛ ولى اهالى غرب، طبقه کارگر و همچنين سناتور توماس هارت بنتون ( Thomas Hart Benton ) از ايالت ميسورى از آن منزجر بودند چون اعتقادشان بر اين بود که اين بانک "هيولائى" است که به سود چند فرد قدرتمند کار ميکند. وقتى که امتياز بانک در سال 1811 به پايان رسيد هرگز امتياز آن تجديد نشد.
تا چند سال بعد، امور بانکدارى در دست هاى بانکهاى امتياز داده شده از سوى ايالت اداره مى شد. اين بانکها پول رايج زيادى انتشار مى دادند که در نتيجه باعث اغتشاش و نهايتأ تورم شد. تدريجأ روشن شد که بانکهاى ايالتى قادر به تهيه يک پول رايج هماهنگ براى کشور نيستند و در سال 1816، دومين بانک ايالات متحده ، شبيه به اولى، با امتياز 20 سا له تاسيس شد.
از آغاز کار ، دومين بانک در ميان مناطق و ايالات تازه تر و مناطق فقيرتر محبوبيتى نداشت. مخالفين ادعا داشتند که بانک انحصار مجازى بر روى پشتوانه و نرخ رايج کشور داشته و مجددآ اعلام کردند که اين بانک فقط منافع چند ثروتمند را در نظر ميگيرد. در مجموع، بانک بخوبى اداره مى شد و خدمات ارزش مندى را به جامعه ارائه داد ؛ ولى جکسون ، که بعنوان قهرمان مردمى مخالف آن خوانده مى شد، تجديد امتياز اين بانک را وتو کرد. او در پيام خود به کنگره، انحصار و حق ويژه بانک را تقبيح کرد و گفت که "ثروتمندان ما با منافع برابر و حمايت مساوى قانع نبوده اند بلکه از ما عاجزانه استدعا کرده اند تا از طريق قانون کنگره ، آنها را ثروتمندتر کنيم." کوشش براى تغيير وتو بى نتيجه ماند.
در مبارزات اتنخاباتى بعدى، مسئله بانک، تفرقه اساسى را بين منافع بازرگانى، توليدات، بخش مالى ( بطور کلى بستانکارانى که طرفدار پول کمياب و نرخهاى بالا بهره بودند)، کارگران و ارگانهاى ملکى، که اغلب در زير وام بانکها بوده و خواستار عرضه بيشتر نرخ رايج و کم کردن بهره بودند، ايجاد کرد. نتيجه اين تفرقه، پشت نويسى و امضاى مشتاقانه " جکسونيسم ( Jacksonism ) " بود. جکسون ، انتخاب مجدد خود را در سال 1832 بعنوان يک تعهد مردمى جهت انهدام بانک مى ديد -- واز آن به عنوان سلاحى آماده در محتوى بند قانونى (تبصره) امتياز بانک يافت که برانداختن وجوه مردم را مجاز مى دانست. در سپتامبر 1833 ، او دستور داد که هيج وجه دولتى در بانک پس انداز نشود و وجهى که اکنون در بانک موجود است به تدريج در طول مدت زمان به خرج نيازهاى دولت برسد. در عوض، برخى بانکهاى ايالتى ، که با دقت فراوان انتخاب شده بودند و شديدأ محدود بودند تشکيل شدند. در طول نسل بعدى ، آمريکا روى يک سيستم بانکدارى بدون نظارت سر کرد که خود به گسترش به سمت غرب از طريق پشتوانه اعتبارى ضعيف کمک کرد ولى کشور نسبت به هراس ها و دست پاچگى هاى گه و گاهى حساس شد. تا زمان جنگ هاى داخلى بود که ايالات متحده امتياز يک سيستم بانکدارى ملى را صادر کرد.
ويگها ، دمکراتها و " هيچ چيز ندانها"
از آنجائى که تا وقتى مخالفان سياسى جکسون در هدفهاى غير مشترک مى ماندند، اميدى به موفقيت نداشتند ، لذا شروع به جمع آورى تمامى عناصر ناراضى نمودند که به آنها ويگ ( Whigs ) گفته ميشد. با آنکه آنها مدتى کوتاه پس از مبارزات انتخاباتى 1832 شکل گرفتند ولى يک دهه طول کشيد تا اختلافات بين خود را سامان دهند و تشکيل يک حزب سياسى دهند. حزب، تا حد زيادى به خاطر جذبه هنرى کلى و دانيال وبستر( Daniel Webster ) ، تيزترين سياستمداران حزب ويگ ، عضويت خود را مستحکم ساخت. ولى در انتخابات 1836 ، ويگ ها هنوز تا حد زيادى بين خودشان تفرقه داشتند تا اينکه قادر باشند پشت سر يک نفر بعنوان منتخب حزب بايستند. مارتين وان بورن ( Martin Van Buren ) از نيويورک، معاون رئيس جمهور جکسون ، انتخابات را برنده شد.
رکود اقتصادى و شخصيت بزرگتر از حيات رئيس جمهور پيشين، شايستگى وان براون را تحت الشعاع قرار داد. کارهاى مردمى او هيچگونه هيجان و اشتياقى در مردم ايجاد نکرد چون او فاقد خصوصيات محکم رهبرى و فراست عميقى که در هر حرکت جکسون ديده مى شد، بود. در انتخابات 1840 کشور هنوز مواجه با در آمدهاى پايين و اوقات دشوار- - و دمکراتها ی در حال دفاع – بود.
کانديداى ويگ ها براى مقام رياست جمهورى ويليام هنرى هريسون ( William Henry Harrison ) از اوهايو بود. او بسيار مردمى بود، و قهرمان منازعات سرخ پوستى و همچنين جنگ 1812 بود. او همچون جکسون، نماينده غرب دمکراتيک به حساب مى آمد. کانديداى معاونت رياست جمهورى جان تايلر(John Tyler ) بود. او اهل ويرجينيا بود و نقطه نظراتش در مورد حقوق ايالات و کاهش تعرفه در جنوب بسيار مردمى محسوب مى شد. هريسون به راحتى در انتخابات پيروز شد.
يک ماه پس از مراسم افتتاحيه رياست جمهورى ، هريسون 68 ساله جهان را بدورد گفت و تايلر رئيس جمهور شد. اعتقادات تايلر بسيار با اعتقادات کلى و وبستر ، که هنوز با نفوذترين مردان کشور بشمار مى رفتند ، تفاوت داشت. قبل از پايان دوره تايلر، اين اختلافات ، شکاف بزرگى بين رئيس جمهور و حزبى که او را انتخاب کرده بود ايجاد کرد.
آمريکائيان نيز خود را بيشتر و حتى بيش از تفرقه پارتيزانى بين دمکراتها و ويگ ها، از يکديگر جدا ميديدند. براى مثال، عده کثيرى از مهاجرين کاتوليک در نيمه اول قرن 19، بيشتر ايرلندى و آلمانى ، در ميان آمريکائى هاى پروتستان الا صل ، عقب نشينى کردند.
مهاجرين بيش از آداب و رسوم جديد چيزهاى مذهبى به خاک آمريکا آوردند. آنها با بوميهاى آمريکا براى تصاحب شغل در شهرهاى طول کرانه آبى شرقى به رقابت پرداختند و بعلاوه تغييرات سياسى در دهه 1820 و 1830 ، نفوذ به درون دستگاه سياسى خارجى ها را بيشتر افزود. در طى اين دو دهه، قوانين اساسى ايالات تجديد شد تا اجازه راى به کليه سفيد پوستان را بدهد. اين منجر به پايان حکومت سياستمداران اشراف زاده شد که مهاجرين را براى سقوط شان از قدرت سرزنش مى کردند. در پايان، شکست کليساى کانوليک در جهت پشتيبانى حرکت ميانه رو منجر به اتهاماتى شد بدين منوال که رم در صدد واژگونى ايالات متحده از طريق الکل شده است.
مهم ترين سازمان بومى که در اين دوره بوجود آمد، انجمن مرموزى بود بنام، نظام سرود و پرچم ( Order of Star-Spangled Banner ) که در 1849 تاسيس شد. وقتى که اعضاى اين سازمان از شناسايى هويت خود خود دارى کردند به آنها " هيچ چيز ندان ها ( Know-Nothings) " لقب داده شد. در سال 1853 ، آنها در شهر نيويورک يک شوراى جامع (Grand Council ) تشکيل دادند که قانون اساسى نوينى را تد بير کرد که کنترل بر ارکان هاى ايالتى را متمرکز مى ساخت.
در ميان اهداف اصلى هيچ چيز ندان ها، تمديد مدت لازم براى تبعيت از 5 به 21 سال و اخراج خارجيان و کاتوليکها از ادارات عمومى بود. در سال 1855، سازمان موفق به کنترل دستگاه قانون گذارى در نيويورک و ماساچوست شد؛ تا 1855 ، حدود 90 عضو کنگره به نحوى به اين حزب متصل بودند.
عدم توافق در مورد مسئله برده دارى، حزب را از ايفاى يک نقش مهم در صحنه سياست ملى معذ ور کرد. اعضاى جنوبى حزب موافق برده دارى بودند در حاليکه اعضاى شمالى مخالف آن بودند. در کنوانسيون سال 1856 که جهت تعيين نامزدهاى انتخاباتى براى رئيس جمهور و معاونت وى تشکيل شده بود، 42 نفر از نماينده هاى ايالات شمالى بمحض اطلاع از اينکه پيشنهاد "مصالحه ميسورى" چشم پوشى شد، جلسه را ترک کردند و حزب بعنوان يک قدرت ملى از بين رفت.
رونق اصلاحات
تحول دمکراتيک در سياست که مثال عمده آن انتخاب جکسون بود، فقط بخشى از سفر دراز مدت آمريکا جهت حقوق و موقعيت هاى بيشتر براى تمامى آمريکائيان بود. مورد ديگر ، آغاز سازمان کارگرى بود. در سال 1835 نيروهاى کار در فيلادلفيا ، پنسيلوانيا جهت کاهش دادن ساعت کار " از تاريکى تا تاريکى" به 10 ساعت در روز ، به موفقيت نائل آمدند. نيو همپشاير، رودآيلند و اوهايو و ايالت تازه کاليفرنيا که در سال 1850 به يونيون ملحق شده بود نيز اصلاحاتى مشابه را اتخاذ کردند.
گسترش حق راى به تصور نوينى از آموزش انجاميد چون دولتمندان روشن بين در همه جا به تهديدى که ممکن بود از يک راى دهنده بى سواد ناشى شود پى بردند. اين افراد - - دويت کلينتون ( DeWitt Clinton ) از نيويورک ، آبراهام لينکلن در ايلى نويز و هوراش مان ( Horace Mann ) از ماساچوست ، تا به اين وقت از سوى نيروهاى کار متشکل که رهبرانشان تقاضاى مدارس مجانى ، با حمايت مالياتى که برای تمام دانش آموزان باز باشد ، پشتيبانى مى شدند. بتدريج، درايالت پس از ايالت، انجام چنين تعليم رايگانى تصويب شد. سيستم مدارس عمومى در سر تا سر منطقه شمالى کشور مرسوم يافت. گرچه در نقاط ديگر کشور منازعه براى آموزش عمومى تا سالها بطول انجاميد.
حرکت اجتماعى موثر ديگر که در طول اين دوره بروز کرد مخالفت به فروش و مصرف الکل ، يا حرکت ميانه روى يا خوددارى کامل از مصرف مشروبات الکلى ، بود. اين حرکت از يک سرى نگرانى ها و محرک ها بوجود آمد: اعتقادات مذهبى، اثر الکل در نيروى کارى، خشونت و زنان و کودکانى که در دستهاى مشروب خواران حرفه اى متحمل عذاب بودند. در سال 1826 ، کشيشان شهر بوستون جامعه ترويج منع نوشابه هاى الکلي( Society for the Promotion of Temperance) را تشکيل دادند. 7 سال بعد، در فيلادلفيا ، اين انجمن يک کنوانسيون ملى را راه انداخت که د ر پايان آن اتحاديه منع نوشابه هاى الکلى آمريکا ( American Temperance Union) شکل گرفت. اتحاديه دعوت به قطع تمامى نوشابه هاى الکلى نمود و قانون گذاران ايالتى را بر آن داشت که توليد و فروش آنها را منع کنند. 13 ايالت تا سال 1855 به اين کار اقدام ورزيدند گرچه اين مصوبات در دادگاههايى که بعدها تشکيل شد، مورد اعتراض قرار گرفت. قوانين فقط در نيو انگلند شمالى پا بر جا ماند ولى بين سالهاى 1830 و 1860 ، نهضت منع مشروبات الکلى، مصرف الکل به نسبت جمعيت را کاهش داد.
اصلاح طلبان ديگر مشکلات زندان ها و مراقبت از ديوانگان را به ميان آوردند. کوشش هايى جهت تبديل زندانها، که تاکيدشان بر تنبيه بود، به ندامتگاه ، که خطا تحت باز سازى فرد را ملزم مى سازد ، صورت گرفت. در ماساچوست، دوروتيا ديکس ( Dorothea Dix) تلاشهاى فراوانى جهت بهبود شرايط موجود براى ديوانگان، که در گداخانه ها و زندانها محبوس بودند، بعمل آورد. پس از انجام اين بهبود ها و اصلاحات در ماساچوست ، او تلاش خود را درجنوب ادامه داد، جايى که 9 ايالت بيمارستانهاى روانى بين 1845 و 1852 تاسيس نمودند.
حقوق زنان
اصلاحات اجتماعى ، بسيارى از زنان را واداشت که به موقعيت نا برابر خود در جامعه پى برند. از دوران مستعمراتى، زنان مجرد از بسيارى از حقوق قانونى مساوى با مردان برخوردار بودند. ولى رسم و رسوم ايجاب مى کرد که آنها زود ازدواج کنند. با ازدواج ، زنان کمابيش هويت مجزاى خود را در چشمان قانون از دست مى دادند. زنان حق راى نداشته و آموزش و تحصيل آنها در قرن هاى 17 و 18 تا حد زيادى محدود به خواندن ، نوشتن ، موسيقى، رقص و سوزن زنى بود.
بيدارى زنان با ملاقات فرانسيس رايت ( Frances Wright ) ، سخنران و روزنامه نگار اسکاتلندى از آمريکا آغاز شد. او آشکارا حقوق زنان را در سراسر آمريکا در طى دهه 1820 ، ترويج نمود. در زمانى که زنان اغلب حق صحبت در مکان هاى عمومى را نداشتند ، رايت نه تنها آزادانه عقايد خود را بيان مى کرد بلکه تماشاچيان را با ديدگاهها و عقايد خود مبنى بر طرفدارى از حقوق زنان در جمع آورى اطلاعات در مورد کنترل تولد و طلاق ، تکان مى داد.
تا دهه 1840، يک گروه از زنان آمريکا تکوين يافت که اولين حرکت حقوق زنان را بجلو برد. درپيشاپيش اين گروه ممتاز،اليزابت کيدى استنتون( Elizabeth Cady Stanton ) قرار داشت. در سال 1848، کيدى استنتون و لوکريتا مات ( Lucretia Mott ) ، طرفدار ديگر حقوق زنان، کنوانسيون حقوق زنان را در سنکا فالز نيويورک تشکيل دادند که در نوع خود اولين در تاريخ جهان بشمار ميرفت. نمايندگان بيانيه اى را صادر کردند که بر طبق آن تقاضاى تساوى زنان و مردان در پيشگاه قانون ، حق راى، موقعيت هاى مساوى کارى در آموزش و استخدام شده بود.
در همان سال، ارنستاين روز ( Ernestine Rose ) ، يک مهاجر لهستانى در بتصويب رسانيدن قانونى در ايالت نيويورک که به زنان مزدوج ( متاهل) اجازه نگهدارى ملک خود به اسم خود را مى داد، نقشى اساسى بازى نمود. در بين اولين قوانينى از اين نوع در کشور ، قانون ملک زنان متاهل ( Married Woman Property Act ) است که قانونگذاران ايالات ديگر را تشويق مى نمود که قوانين مشابه وضع کنند.
در سال 1869 ، روز ( Rose ) با کمک اليزابت کيدى استنتون بهمراه ديگر فرد فعال حقوق زنان، سوزان آنتونى ( Susan B. Anthony ) موفق به تشکيل انجمن ملى راى زنان ( National Woman Suffrage Association(NWSA)) ) شدند که هدف آن تصويب تبصره اى به قانون اساسى بود تا زنان حق راى داشته باشند. اين دو، شيواترين طرفداران حقوق زنان شدند. کيدى استنتون در زمينه همکارى بين خودشان چنين مى گويد: " من آذرخش ها را به جلو مى بردم و او آنها را رها مى کرد".
بسوى غرب
مرزها در فرم دادن زندگى آمريکا نقش مهمى داشتند. شرايط در امتداد کل سواحل آتلانتيک محرکى شد تا مهاجرت به سوى مناطق جديد آغاز شود. از نيو انگلند، جايى که خاک قادر به توليد محصولات فراوان جو نبود، موجى پيوسته از زنان و مردان شروع به ترک روستاهاى ساحلى خود کرده تا به سمت زمين هاى غنى داخل خاک آمريکا رهسپار شوند. در اطراف سکنه هاى کارولينا و ويرجينيا، مردمى که از فقدان راهها و کانالها که به آنها دسترسى به بندرها و بازارهاى ساحلى را مى داد محروم بوده و همچنين از برترى سياسى کشتکاران خط ساحلى (تايد واتر Tidewater) به تنگ آمده بودند به سمت غرب حرکت کردند. تا 1800 ، دره هاى اوهايو ريور و مى سى سى پى کم کم به منطقه مرزى عظيمى تبديل شد. " مى رويم و ميرويم، در رودخانه اوهايو غوطه مى خوريم" ، آواز هزاران مهاجر شده بود.
موج جمعيت بسوى غرب در اوايل قرن 19 منجر به تقسيم مناطق قديمى و ترسيم مرزهاى جديد گشت. همانطور که ايالات بيشترى به يونيون پذيرفته و ملحق مى شدند، نقشه سياسى شرق رودخانه مى سى سى پى تثبيت تر مى شد. از 1816 تا 1821 ، شش ايالت تشکيل شد. اينديانا، ايلى نويز و مين (Maine ) ( که ايالا تى آزاد بودند) و مى سى سى پى، آلاباما و ميسورى (که ايالات برده دار بودند). اولين مرز به اروپا چسبيده بود. دومين مرز به قرارگاه هاى ساحلى ، ولى دره مى سى سى پى مستقل بود و مردم آن به سمت غرب نظر داشتند تا شرق.
مستعمره نشينان مرزى از افراد گوناگونى تشکيل مى شد. يک مسافر انگليسى آنها را چنين توصيف مى کند. " نژاد سخت کوش وپر جرات که در کلبه هاى ناجور زندگى مى کنند - - آنها خود آرايشى ندارند، ولى مهمان نواز و با غريبه ها مهربان ، درستکار و امين هستند. آنها ذرت سرخ پوستان ، کدو، و خوک پرورش داده و گاهى يکى دو تا گاو دارند ولى تفنگ، سلاح اصلى حمايت آنهاست ". چابک در تبر زدن، ماهيگيران حرفه اى، اين مردان به کوه و دشت مى زنند، اولين کلبه ها را ساخته و با بوميان آمريکا که زمين هايشان را اشغال کرده بودند مواجه شدند.
همانطور که مستعمره نشينان بيشتر به بيابان ها و برهوت نفوذ کردند، بسيارى زارع و شکارچى شدند. يک خانه چوبى راحت با پنجره هاى شيشه اى ، دودکش و اتاق هاى مجزا جاى کلبه را گرفت؛ چاه جاى چشمه را گرفت. صنعتگران بسرعت زمين خود را از الوار خالى کردند، چوب را جهت خاکستر سوزانده واز کنده درختان استفاده کردند. آنها دانه ها ، سبزيجات و ميوه هاى خود را بار آوردند؛ بدنبال آهو، بوقلمون و عسل رفتند؛ از رودخانه هاى اطراف ماهيگيرى کرده ؛ و مراقب خوک و احشام خود بودند . محتکران زمين مقدار زيادى زمين هاى ارزان را خريده و در صورت بالا رفتن قيمت ، آنها را فروخته و بيشتر بسوى غرب حرکت مى کردند تا راه را براى بقيه باز کنند.
پزشکان، وکلا ، صاحبان فروشگاهها ، نويسندگان ، کشيشان ، مکانيک ها و سياستمداران بزودى بدنبال زارعين براه افتادند. زارعين از بقيه پر بنيه تر بودند. هر جا که سکنى مى گزيدند، تصميم به ماندن ميگرفتند و اميد بر آن داشتند که فرزندانشان نيز پس از آنها در آن ديار بمانند. انبارهاى غله بزرگ و خانه هاى آجرى بنا کردند. آنها احشام سالم با خود آورده ، زمين ها را با مهارت شخم زدند. دانه هاى پر محصول درو کردند. برخى آسياب ، ماشين اره کشى و تقطير کننده بنا کردند. جاده هاى وسيع خوب ساختند و کليساها و مدارس بر پا ساختند. تحولات بسيار قابل توجهى در عرض چند سال صورت پذيرفت. در سال 1830 ، براى مثال، شيکاگو(Chicago) ايلى نويز علنأ يک روستاى بازرگانى دور افتاده اى بود با يک دژ ؛ اما پيش از آنکه برخى از مستعمره نشينان آن از دنيا روند، به يکى از بزرگترين و ثروتمندترين شهرهاى کشور تبديل يافته بود.
مزرعه راحت بدست مى آمد، پس از سال 1820، زمين دولتى را مى شد به قيمت 1.25 $ براى نيم هکتار خريدارى کرد و پس ا زسال 1862، بر طبق قانون قطعه زمين کشاورزى ( Homestead Act ) زمين را مى شد با سکنى گزيدن در آن و توسعه آن صاحب شد. بعلاوه وسايل کار در روى زمين نيز بسيار در دسترس بود. زمانى بود که در قطعه اى که توسط جان سول ( John Soule ) نوشته و توسط روزنامه نگار هوراسيو گريلى ( Horace Greeley) پخش شد، مردان جوان قادر بودند که " به سوى غرب رفته و با کشور رشد کنند."
بجز مهاجرت بسوى تگزاس که در مالکيت مکزيک بود ، راه به سوى مرزهاى کشاورزى غرب تا پس از 1840 ، از ميسورى به آن طرف تر نرفت . در سال 1819 ، ايالات متحده در قبال ادعاهاى شهروندان آمريکائى به مبلغ 5 ميليون دلار، فلوريدا وحقوق اسپانيا بر منطقه اورگان ( Oregon ) در منتهى غربى را بدست آورد. در عين حال ، منتهاى غربى، عرصه پر فعاليتی برای خريد و فروش پوست شده بود، که بعدها اهميتى بسيار فراتر از قيمت خود پوست ها داشت. چنانکه در اولين روزهاى اکتشا فات فرانسه در دره مى سى سى پى ، سوداگران ، راهيابی براى مهاجرين ماوراى مى سى سى پى به حساب مى آمدند. صيادان فرانسوى و اسکاتلندي- ايرلندى با کشف رودخانه هاى بزرگ و انشعاب هاى آنها و يافتن تمامى راههاى منجر به کوهستانهای راکى ( Rocky Mountain ) و سيرا ( Mountain Sierra)، مهاجرت دهه 1840 و پس از آن اشغال منطقه داخلى کشور را مقدور ساختند.
در کل ، رشد کشور بى نهايت عظيم بود: بين سالهاى 1812 تا 1853 جمعيت از 7.25 ميليون به بيش از 23 ميليون رسيد و زمين هاى موجود براى سکنى گزيدن به اندازه وسعت اروپا افزايش يافت - - از4.4 ميليون کيلومتر مربع تا 7.8 ميليون کيلومتر مربع . آنچه که تکليف آن هنوز مشخص نشده بود همانا منازعات اساسى بود که در اختلافات منطقه اى ريشه گرفته بود که در دهه 1860 تبديل به جنگ داخلى شد. اين گسترش بسوى غرب ، بطور اجتناب ناپذيرى مهاجرين را با ساکنين بومى آنجا نيز در منازعه انداخت: سرخ پوستان.
در نيمه اول قرن 19 ، متمايزترين شخصيت در اين منازعات همانا آندروجکسون بود ، اولين "غرب زده" که در کاخ سفيد سکنى گزيد. در وسط جنگ 1812 ، جکسون ، که در آن موقع سرپرست گروه چريکى تنسى بود به آلا با ماى جنوبى فرستاده شد، که در آنجا ظالمانه ، شورش سرخپوستان کريک ( Creek Indians ) را فرو نشاند. کريک ها بزودى دو- سوم زمين هاى خود را به ايالات متحده واگذار کردند. جکسون بعدأ گروههاى مختلف سرخ پوستان سمينول ( Seminole Indians ) را از پناهگاه شان در فلوريداى متعلق به اسپانيا بيرون کرد.
در دهه 1820 ، وزير جنگ پرزيدنت مونرو، جان کلهون ،خط مشى ای در جهت برانداختن قبايل باقيمانده از جنوب غربى و جاى دادن مجدد آنها ماوراى مى سى سى پى ، اتخاذ نمود. جکسون نيز همين خط مشى را در دوران رياست جمهورى خود ادامه داد.
در سال 1830 ، کنگره قانون جابجايى سرخ پوستان ( Indian Removal Act ) را بتصويب رسانيد که بر طبق آن هزينه حمل و نقل قبايل شرقى ، به ماوراى مى سى سى پى به عهده دولت گذاشته شد. در سال 1834 ، يک منطقه ويژه سرخپوستان که همان اکلاهماى ( Oklahoma ) امروزى است، به اين امر اختصاص يافت. در کل ، قبايل، 94 عهد نامه در طى دو دوره رياست جمهورى جکسون امضا نمودند و ميليونها هکتار زمين را به دولت فدرال تسليم کردند و دهها قبيله کاشانه اجداد خود را به اين علت ترک کردند.
شايد نمايان ترين فصل در اين تاريخ بد اقبال مربوط به قبيله چروکى ( Cherokee) مى شود که زمينهاى آنها در غرب کاروليناى شمالى و جورجيا توسط عهد نامه اى از سال 1791 تضمين شده بود . سرنوشت چروکى ها که در ميان مترقى ترين قبايل شرقى بشمار مى رفتند، وقتى که طلا در زمين آنها در سال 1829 کشف شد، مهر و موم شد. حتى يک حکم ديوان عالى نيز کمکى نکرد. با رضايت دولت جکسون، چروکى ها را بزور از زمين هاى خود رانده و مجبور کردند تا راه سخت و طولانى را در سال 1835 تا اوکلاهما طى کنند. بسيارى از آنها در اثر بيمارى و محروميت و سختى در اين راه که " جاده اشکها" ( Trail of Tears) ناميده شد ، تلف شدند.
در حاشيه: سنکا فالز(Seneca Falls )
يکى از اولين طرفداران حقوق زنان ، اليزابت کيدى استنتون ، دوستى بنام
لوکريتا مات يافت . مات يک مخالف آتشين برده دارى بود واين دو در سال 1840 در يک کنفرانس ضد برده دارى در لندن يکديگر را ملاقات کردند، و دوستى آنها از همانجا آغازشد. به محض اينکه کنفرانس شروع بکار کرد، براى اين دو زن آشکار شد که نمايندگان زن جايى در اين محفل ندارند. کيدى استنتون و مات پس از آنکه از سخن گفتن ممنوع شده و از حضور در کنوانسيون کنار گذاشته شدند، با ترک تالار کنوانسيون ، اعتراض خود را اعلان کرده و مابقى زنان نماينده را با خود بيرون بردند. همان موقع بود که کيدى استنتون به مات پيشنهاد تشکيل کنوانسيون حقوق زنان را داد که در آن حقوق مذهبى، مدنى و اجتماعى زنان بميان آورده شود. کنوانسيون تا 8 سال بعد به تعويق افتاد و سپس اين دو زن نخستين کنوانسيون حقوق زنان را در سال 1848 در سنکا فا لز، نيويورک برقرار نمودند.
در آن جلسه، کيدى استنتون "بيانيه عواطف " ( Declaration of Sentiments ) را که بر اساس اعلاميه استقلال بود و 18 شکايت عليه سرکوبى مردان بر زنان در آن ذکر شده بود بيان کرد. در ميان آنها: زنان متأهل اگر تصميم به ترک همسر بد رفتار خود گرفته و يا تقاضاى طلاق می کردند هيچ حقى نسبت به فرزندان خود نداشتند. اگر به زن اجازه طلاق داده می شد، براى او هيچ راهى جهت زندگى شغلى وجود نداشت مگر آنکه تصميم به نويسندگى و يا تدريس می گرفت. زن در دادگاه نمى توانست عليه شوهر خود شهادت دهد. زنان متأهل که در کارخانجات کار ميکردند، قادر به نگه داشتن در آمد خود نبودند و بايد آنها را تحويل شوهرانشان می دادند. وقتى يک زن ازدواج مى کرد، هر ملک و متعلقاتى که قبل از ازدواج داشته خود بخود بخشى از دارايى همسر او مى شد. زنان مجرد که ملکى از خود داشتند بدون داشتن حق رأى براى قانونگذارانى که ماليات را برقرار مى کردند مجبور به پرداخت ماليات بودند -- يکى از دلايل اصلى که مستعمره نشينان آمريکايى خود را از بريتانياى کبير جدا کردند.
شرکت کنندگان کنوانسيون به اتقاق آرا اين مصوبه ها را تصويب کردند به استثناء يکى که مربوط به وضعيت وخيم زنان ميشد. تنها پس از يک سخنرانى پر هيجان و داغ به نفع حق رأى زنان توسط فردريک داگلاس ( Fredrick Douglas ) ، يکى از فعالان سياه پوست ضد برده دارى بود که اين قانون به تصويب رسيد. هنوز نيز اکثريت حضار قادر به قبول اين فکر که زن مى تواند رأى دهد نبودند.
در سنکا فالز ( Seneca Falls ) ، کيدى استنتون ، بعنوان نويسنده مهار و سخنگوى حقوق زنان، اهميتى ملى براى خود کسب کرد. سالها بعد ، او بيان داشت که مدتها قبل به اين پى برده بود که بدون حق رأى ، زنان هرگز قادر به نائل شدن به هدف مساوات با مردان نخواهند بود. او که اصلاح طلب ضد برده دارى ويليام لويد گريسون( William Lloyd Garrison ) را به عنوان سر مشق انتخاب کرده بود ، دريافت که کليد موفقيت در هر کار خطيرى در تغيير نظر مردم قرار دارد و نه در عمل شخص. با بيدارى زنان به ناعدالتى که زنان تحت آن بودند، سنکا فالز ، فروکاوی ( کاتاليست) براى تغييرات آتى گشت. بزودى کنوانسيون هاى حقوق زنان ديگرى تشکيل شد و ديگر زنان به خط جلوى حرکت جهت مساوات اجتماعى و سياسى پا گذاشتند.
|