|
بخش يازدهم: آمريکاى پس از جنگ
چــــکيـــده تــــاريــــخ آمــريـکا
" ما مى بايست دنيايى نوين بسازيم ، دنيايى بس بهتر، دنيايى که در آن بزرگى فناناپذير انسان مورد احترام باشد." پرزيدنت هرى ترومن ، 1945
توافق عمومى و تغيير
ايالات متحده بر امورات جهانى در سالهاى پس از جنگ جهانى دوم حکمفرما بود. کشور، که در جدال عظيمى پيروز گشته بود، در حاليکه سرزمين اصلى از حملات جنگ بى آسيب مانده بود، از هدف خود در داخل و خارج کشور اطمينان يافت. رهبران آمريکا مايل به حفظ ساختمان دمکراتيکى بودند که با هزينهً گزافى از آن دفاع کرده بودند و همچنين مى خواستند فوايد اين موفقيت و کاميابى را تا حد امکان با بقيه تقسيم کنند. براى آنها، همچون براى ناشر مجله تايم(TIME) هنرى لوس (Henry Luce)، اين قرن " قرن آمريکا" بود.
براى مدت 20 سال، بيشتر آمريکائيان اين روش مطمئن را پيش گرفتند. آنها نياز به يک ايستادگى قوى در برابر اتحاد شوروى در جنگ سرد که بعد از 1945 آغاز شد را پذيرفتند. آنها با رشد حاکميت دولت موافقت کرده و از مفاد کشور رفاه ، که نخست در طول "نيو ديل (New Deal- سيستم سياسى – اقتصادى روزولت ) " نوشته شده بود ، حمايت کردند. آنها از کاميابى هاى پس از جنگ که سطح نوينى از دولتمندى و وفور را در آمريکا ايجاد کرده بود لذت مى بردند.
ولى بتدريج برخى از آمريکائيان شروع به زير سئوال بردن فرضيات سلطه گرى در رابطه با زندگى آمريکا کردند. مشکلات در جناحهاى مختلف رضايت عمومى را خدشه دار کرد. در دهه 1950 ، آمريکائى هاي-آفريقائى الاصل نهضتى را آغاز کردند که بعد ها گروه هاى اقليت ديگر و زنان نيز بدانها پيوستند، که بر طبق آن تقاضاى سهم بيشترى از اين روياى آمريکا داشتند. در دهه 1960 ، دانشجويان فعال در صحنه سياست بر ضد نقش مملکت در خارج ، بويژه در جنگ فرسايشى ويتنام تظاهرات براه انداختند و بدين ترتيب يک نسل جوان ، وضع طبيعى و کنونى ارزش هاى آمريکا را به مبارزه طلبيد. آمريکائيان از هر گوشه و کنارى در صدد تثبيت توازن جديد در آمريکا بر آمدند.
اهـداف جنگ سـرد
جنگ سرد مهمترين مسئله سياسى دوران پس از جنگ بود . جنگ سرد با عـدم موافقت طولا نى بين آمريکا و شوروى حاصل شد. در سال 1918 ، نيروهاى آمريکا در دخالت نيروهاى متفقين در روسيه به نفع نيروهاى ضد بلشويک دست به عمل زدند. رسميت شناسى آمريکا از رژيم بلشويک در سال 1933 بدست آمد . حتى در آن موقع هم ، شک و ترديد بر آن مستولى بود . در طى جنگ جهانى دوم ، دو کشور خود را متفق يافته و از اين رو اختلافات خود را در روياروئى با تهديد نازيسم به کنار گذاشتند.
با پايان جنگ، خصومت مجددأ آغاز شد. ايالات متحده اميد داشت تا با ديگر کشورها ، ايدهً آزادى ، مساوات و دمکراسى خود را شريک شود. با بقيه جهان در آشوب ، دست و پنجه نرم کردن با جنگهاى داخلى و امپراطوريهاى در حال در هم پاشيدن ، کشور اميد داشت که راهى براى تـثـبيت يابد تا تجديد مجدد صلح را ممکن سازد. آمريکا ، که قادر به فراموش کردن فکر وخيال رکود بزرگ (Great Depression) ( 1940 - 1929 ) نبود، اکنون موقعيت آشناى خود در رابطه با بازرگانى آزاد به راه مى انداخت و در صدد بود تا کليه موانع بازرگانى را برداشته تا هم بازا رهاى نوينى براى محصولات صنعتى و کشاورزى آمريکا باز کند و هم ممالک اروپاى غربى را قادر سازد تا از صادرات خود جهت رشد اقتصادى بهره جسته و اقتصاد کشورهايشان را از نو بسازند. اعتقاد بر اين بود که کاهش موانع بازرگانى، رشد اقتصادى را در کشور و خارج ترويج داده و باعث تثبيت بين دوستان و همکاران آمريکايى مى شود.
اتحاد شوروى، برنامه هاى خود را داشت . سنت تاريخى دولت مطـلقه و مرکزى شوروى با تاکيد آمريکا بر دمکراسى مخالفت داشت. ايد ئولوژى مارکسيست لنـينـيست در طول جنگ بکنار رفته ولى هنوز خط مشى سياسى شوروى را هدايت مى نمود. اتحاد شوروى که از بابت جنگ خانمانسوز ، 20 ميليون از شهر وندان خود را از دست داده بود، هدفش بازسازى و حفاظت خود از وقوع مجدد چنين نزاع وحشتناکى بود. اتحاد شوروى بويژه نگران حمله ديگرى از سوى غرب به منطقه اش بود. با دفع تجاوز هيتلر ، روسها مصمم بودند تا از وقوع چنين حمله اى جلوگيرى کنند. اتحاد شوروى اکنون تقاضاى مرزهاى " حفاظتى " و رژيم هاى طرفدار اهداف خود در اروپاى شرقى را مى کرد. ولى آمريکا بعنوان يکى از اهداف جنگى خود، بازگشت مجدد استقلال و خود مختارى لهستان ، چکسلواکى و کشورهاى ديگر اروپاى مرکزى و شرقى را اعلام کرده بود.
رهـبـرى هـرى ترومن
هرى ترومن پيش از پايان جنگ و پس از روزولت به پست رياست جمهورى رسيد. مردى متواضع که پيش از آن بعنوان سناتور دمکرات ميزورى خدمت کرده بود و سپس به پست معاونت رياست جمهورى انتخاب شده بود، نخست احساس کرد که براى فرماندارى کشور آمادگى لازمه را ندارد. روزولت در مورد مسايل پيچيدهً پس از جنگ با او به سخن ننشسته بود و در ضمن تجربه بسيار اندکى در رابطه با امور بين المللى داشت. او به يکى از همکاران سابق خود گفته بود: " من به اندازه کافى براى اين شغل بزرگ نيستم."
ولى ترومن به سرعت به اين مبارزات نوين پاسخ داد. او بسرعت و آنى مايل بود تا در مورد مسايلى که با آن مواجه مى شد تصميم گيرد. تابلويى روی ميز کاخ سفيد او ، که از آن موقع به بعد در سياست آمريکا نيز شهرت يافته، چنين مى گفت: " اجتناب از مسئوليت اينجا خاتمه می يابد." و اين نشان دهنده اين بود که او مايل بود که مسئوليت تمامى تصميمات خود را به دوش گيرد. قضاوت او در رابطه با پاسخ به اتحاد شوروى، تأثيرى مهم در دوران اوليه جنگ سرد داشت.
مـبـدأ جنگ سـرد
جنگ سرد که از اختلافات بين وضعيت جهان پس از جنگ ، بوجود آمده بود، باعث سوء ظن و عدم اعتماد بين آمريکا واتحاد شوروى شد. اولين اين منازعات بر روى موضوع لهستان رخ داد. مسکو دولتى تحت نفوذ شوروى را خواستار بود ؛ واشنگتن مايل به يک دولتى مستقل و نماينده که مدل غرب را دنبال ميکند، بود. کنفرانس فوريه 1945 يالتا ، منجر به موافقت وسيع و جامعى شد که کاملأ جهت تعبيرات گوناگون مستعد بود. در ميان وعده هاى اين کنفرانس، انتخابات " آزاد و بدوم قيد و شرط" در لهستان بود.
ترومن در اولين ملاقات خود با وزير امور خارجه شوروى ويا چسلوو مولوتوف (Vylacheslav Molotov) ، قصد خود را جهت موضع محکم خود بر خود مختارى لهستان اعلام کرد و به ديپلمات روسى لزوم اطاعت از پيمان يالتا را خاطر نشان ساخت . وقتى مولوتوف اعتراض کرد که " هرگز کسى در زندگى با من اينگونه سخن نگفته است." ترومن پاسخ داد : " به توافق نامه خود احترام بگذاريد و با شما اينطور سخن گفته نخواهد شد." مناسبات دو کشور از آن به بعد رو به وخامت گذاشت.
در طى ماههاى پايانى جنگ جهانى دوم ، نيروهاى شوروى تقريبأ تمامى اروپاى مرکزى و شرقى را در اشغال خود داشتند. مسکو از قدرت نظامى خود استفاده کرد تا به حمايت از کوششهاى احزاب کمونيست در شرق اروپا بر آمده و احزاب دمکراتيک را در هم کوبد.
احزاب کمونيست متصل به مسکو بسرعت حوزه نفوذ و قدرت خود را در تمامى کشورهاى منطقه گسترش دادند که با کودتاى چکسلواکى در سال 1948 به اوج خود رسيد.
اظهارنظرهای عمومى بود که آغاز جنگ سرد راتعيين نمود. در سال 1946 ، استالين اعلام داشت که صلح جهانى " تحت گسترش و توسعه کاپيتاليستى کنونى و اقتصاد جهانى "غيرممکن است. وينستون چرچيل ، نخست وزير انگليس در دوران جنگ، سخنرانى مهيجى را در فولتون ميزورى، در حاليکه ترومن در روى صحنه کنار دست او نشسته بود ابراز داشت. چرچيل گفت: " از استتين (Stettin) در درياى بالتيک گرفته تا تريسته (Trieste) در درياى آدرياتيک ، پرده اى آهنين بر فراز قاره کشيده شده است." او اعلام داشت که بريتانيا و آمريکا مى بايست دست به دست يکديگر داده تا جلوى تهديد شوروى را بگيرند.
سدنفوذ
سدی در مقابل نفوذاتحاد شوروى ، خط مشى آمريکا در سالهاى پس از جنگ شد. جرج کنان(George Kennan)، يک مقام عاليرتبه در سفارت آمريکا درمسکو روشى جديد را در يک تلگرام طولانى که در سال 1946 به وزارت کشور فرستاد، شرح داد. اونتايج تجزيه و تحليل هاى خود را پس از بازگشت خود به کشور در مقاله اى که تحت امضاى "X" در جريدهً بسيار معتبر " امور خارجى " به چاپ رسيد بيان کرد. کنان با اشاره به احساس ناامنيتى سنتى روسيه خاطر نشان ساخت که اتحاد شوروى ، موضع خود را تحت هيچ شرايطى نرم نخواهد ساخت. او نوشت که مسکو " بشکلى متعصبانه بر اعتقاد اينکه با آمريکا ، هيچ گونه سازش دائمى وجود نخواهد داشت، و اينکه شايسته و لازم است که توازن داخلى جامعه ها بهم بخورد، ايستاده است . فشار مسکو جهت بسط قدرت مى بايست از طريق" سدهاى نفوذى استوار و هوشيارانه در مقابل تمايلات توسعه طلبانه روسيه ..." متوقف شود.
اولين کاربرد برجسته سدنفوذ در منطقه مديترانه شرقى رخ داد. بريتانيا مدتها بود که از يونان، جائيکه نيروهاى کمونيست در جريان يک جنگ داخلى تهديدى بر سلطنت حاکم شدند ، و همچنين در ترکيه جائيکه اتحاد شوروى درخواست اختيارات انحصارى منطقه اى کرده و همچنين مايل بودند که در بوسپروس (Bosporus) پايگاههاى دريائى بنا کنند، پشتيبانى ميکرد. در سال 1947 ، بريتانيا به ايالات متحده اعلام کرد که ديگر قادر به ادامه چنين کمکى نيست. وزارت کشور آمريکا بسرعت نقشه اى را براى کمک وپشتيبانى از سوى آمريکا طرح ريزى نمود. رهبران سنا منجمله سناتور آرتور واند نبرگ (Arthur Vandenberg) به ترومن گفتند که حمايت براى چنين مداخله اى تنها وقتى ممکن است که او مايل باشد تا " کشور را به طرز وحشتناکى بترساند."
ترومن آماده چنين کارى بود. او در بيانيه اى که بعدها به دکترين ترومن مشهور شد گفت: " من معتقدم که خط مشى ايالات متحده باشد بايد اين باشد که بايد از مردم آزادى که تحت اقليت هاى مسلح تحت اطاعت يا زير فشار خارجى آورده شده اند حمايت کرد." بر طبق همين اعلاميه او از کنگره آمريکا خواست تا 400 ميليون دلار کمک اقتصادى و نظامى جهت کمک به يونان و ترکيه مهيا سازد و چنين هم شد.
با اين وجود، ترومن بالشخصه و جامعه آمريکا براى اين پيروزى بها پرداختند. ترومن جهت منطقى جلوه دادن کمک آمريکا در رابطه با سياست سدنفوذ، تهديد شوروى را براى آمريکا بزرگتر جلوه داد ،در عوض، بيانات او باعث موجى از احساسات ضد کمونيستى در سراسر کشور شد و زمينه را براى ظهور مک کارتيسم (McCarthyism) فراهم ساخت.
سدنفوذ همچنين کمک اقتصادى جامعى جهت کمک به بهبود اروپاى غربى جنگ زده را ايجاب مى کرد. ايالات متحده با وجود کشورهاى منطقه که از لحاظ اقتصادى و سياسى بى ثبات مانده بودند، از اين هراس داشت که احزاب کمونيست محلى که تحت نظر مسکو اداره مى شوند، از سابقه مقاومت خود در برابر نازى ها استفاده کرده و به قدرت رسند. وزير کشور جرج مارشال اظهار داشت که کارى مى بايست صورت گيرد براى آنکه مريض در حال غرق شدن است و دکترها در انديشه اند. " مارشال سابقأ بالاترين رتبه افسرى را در نيروهاى مسلح آمريکا داشته و بعنوان سازمانده اصلى پيروزى نظامى آمريکا در جنگ جهانى دوم محسوب مى شد. در اواسط سال 1947 ، مارشال از کشورهاى اروپائى تحت زحمت خواست که برنامه اى را که هدفش " نه فقط عليه يک کشور و يا دکترين مخصوص بلکه عليه گرسنگى ، فقر، بيچارگى و هرج و مرج باشد وضع کنند." اتحاد شوروى در اولين جلسه اين برنامه ريزى حضور يافت ولى سپس بجاى تقسيم اطلاعات اقتصادى منابع و مشکلاتش و تسليم آن به کنترل غربى ها در عوض کمک غرب، ترجيح به ترک جلسه داد. 16 کشور باقيمانده بر روى تقاضايى کار کردند که نهايتأ منجر به 17 هزار ميليون دلار به مدت 4 سال شد. در اوايل سال 1948، کنگره رأى به حمايت مالى بهبود اقتصادى اروپا داد که اساسأ " طرح مارشال (Marshal Plan)" بود و عمدتأ بعنوان يکى از موفق ترين طرحهاى خط مشى خارجى آمريکا در تاريخ بشمار ميرود. آلمان پس از جنگ به چهار منطقه تحت اشغال آمريکا ، شوروى ، انگيس و فرانسه در آمده بود و پايتخت سابق آلمان برلين، که خود به چهار قسمت تقسيم شده بود ، نزديک مرکز منطقه شوروى بود. ايالات متحده، بريتانيا و فرانسه تبديل مناطق خود را به يک جمهورى خود مختار و مستقل مورد بحث قرار دادند. اما اتحاد شوروى مخالف با نقشه هايى بود که آلمان را متحد سازد و مباحثات در سطح وزيران اين 4 قدرت در آلمان به شکست انجاميد. وقتى که قدرت هاى غربى اعلام نمودند که قصد در تشکيل يک کشور فدرال مستحکم در حصار منطقه خودشان دارند، استالين پاسخ منفى داد. در 23 ژوئن 1948 ، نيروهاى شوروى راه هاى منجر به شهر برلين را مسدود کردند و تمامى جاده ها و خطوط آهن را از سوى غرب بستند.
رهبران آمريکا از اين هراس داشتند که از دست دادن برلين مقدمه اى براى از دست دادن آلمان و در پايان به از دست دادن کل اروپا منجر مى شود. از اين رو، در يک نمايش قاطعانه ازسوئ متفـقين که بنام پل هوايى برلين (Berlin Airlift) مشهور است، نيروهاى هوايى متفقين شروع به پرتاب محموله هاى هوايى برفراز برلين شدند. هواپيما هاى آمريکا ، فرانسه و انگليس قريب به000 , 250, 2 تن محموله از جمله غذا و ذغال سنگ را به برلين سرازير کردند. استالين پس از 231 روز و 264, 277 پرواز ، انسداد برلين را برداشت.
سلطه شوروى بر اروپاى شرقى زنگ خطرى براى غرب شد. ايالات متحده رهبرى کوشش هاى مبنى بر تشکيل يک اتحاد نظامى در جهت اعمال فشار اقتصادى به منزله راهى در زمينه سد نفوذى را بعهده گرفت. در سال 1949، ايالات متحده و 11 کشور ديگر سازمان اتحاديه آتلا نتيک شمالى ( North Atlantic Treaty Organization(NATO) ) را تشکيل داد که اتحاديه اى است بر اساس امنيت مشترک : حمله و تهاجم عليه يکى از اعضا به منزله حمله به تمامى اعضا محسوب شده و از اين رو با قدرت لازمه بر ضد آن مقابله خواهد شد.
سال بعد، ايالات متحده اهداف دفاعى خود را به روشنى اعلام کرد. شوراى امنيت ملى (National Security Council) مشغول بررسى کامل خط مشى دفاعى و خارجى آمريکا شد. حاصل اين مرور جامع، بيانيه ای بنام NSC-68 ، به منزله جهتى نوين در خط مشى ايمنى آمريکا به حساب مى آيد. اين مدرک بر اساس اين فرضيه که " اتحاد شوروى در صدد قبض کنترل تمامى دولت ها و کشورها در هر زمان که براى او مقدور است مى باشد" متعهد شد که آمريکا به تمامى کشورهاى متحد در هر نقطه دنيا که به نحوى از سوى تجاوز و حمله شوروى تحت خطر قرار گيرند - کمک خواهد نمود. ايالات متحده همچنين بطرز قابل توجهى بودجه نظامى و دفاعى خود را افزايش داد تا بتواند بر عليه تهديدات شوروى برعليه حضور اروپا ، آمريکا ، انگليس در برلين غربى بايستد.
جنگ سـرد در آســيا و خـاورميـانه
آمريکا در ضمن اينکه د رصدد جلوگيرى از همه گير شدن ايد ئولوژى کمونيست در اروپا بود ، همچنين قادر به پاسخگويى در نقاط ديگر نيز بود . در چين ، آمريکا نگران رشد و پيشرفت مائو تسه تونگ (Mao Zedong) و حزب کمونيست او بود. در طى جنگ جهانى دوم، دولت ناسيوناليست تحت رهبرى چيان کاى شک (Chiang Kai-shek) و نيروهاى کمونيست، جنگى داخلى را در حاليکه در حال جنگ با ژاپنى ها بودند، آغاز کردند. چيانگ يک دوست دوران جنگ بود ولى حتى پشتيبانى آمريکا نمى توانست دولتى را که بطور نااميدانه اى غيرموثر و فاسد بود بر جا نگاه دارد. نيروهاى مائو بالاخره در سال 1949 قدرت را قبضه کردند و وقتى که او اعلام داشت که رژيم تازهً او از اتحاد شوروى عليه آمريکاى "امپرياليستى" حمايت مى کند، چنين بنظر مى رسيد که کمونيسم لااقل در آسيا از کنترل خارج شده است.
جنگ کره باعث درگيرى نظامى بين آمريکا و چين شد. متفقين کره را در نوار موازى سى وهشتم پس از آزاد ساختن آن ازچنگال ژاپنى ها در پايان جنگ جهانى دوم، تقسيم نمودند. اتحاد شوروى تسليم ژاپنى ها را در شمال موا زات 38 پذيرفت ، ايالات متحده نيز تسليم ژاپن را در جنوب اين خط پذيرفت. خط جدا کننده شمال و جنوب که اساسأ به جهت تسهيلات نظامى مقرر شده بود ، با تشديد تشنج جنگ سرد، سفت و سخت تر شد. هر دو ابرقدرت دولت هايى را در مناطق اشغالى خودشان تشکيل داده و حتى پس از خروجشان آنها را حمايت مى کردند.
د ر ژوئن 1950، نيروهاى کره شمالى از نوار موازى 38 عبور کرده و به جنوب حمله ور شدند و تا سئول (Seoul) پيش رفتند. ترومن که کره شمالى را بعنوان چنگه شوروى در جدال جهانى محسوب مى کرد، نيروهاى آمريکائئ را آماده کرده و ژنرال داگلاس مک آرتور را به کره اعزام کرد. در عين حال ، ايالات متحده، موفق به موافقت اينکه کره شمالى را کشور متجاوز قلمداد کند شد. ( اتحاد شوروى، که قادر بود اين تصميم را به علت اينکه يک کرسى در شوراى امنيت داشته است، وتو کند، سازمان ملل را به علت مخالفت با تصميم پذيرفتن جمهورى خلق چين، تحريم کرد).
جنگ به عقب و جلو مى رفت. نيروهاى کره و آمريکا در آغاز تا اطراف شهر پوسان (Pusan) به عقب رانده شدند. در يک حمله زمينى - دريائى متهورانه در اينچون(Inchon)، بندر شهر سئول ، نيروهاى کره شمالى به عقب رانده شدند ولى همانطور که جنگ به مرزچين نزديک مى شد، چين وارد جنگ شده و نيروهاى عظيمى را در سراسر رودخانه يالو(Yalu)، بسيج نمود. نيروهاى سازمان ملل، که اکثر از سوى آمريکا بودند، مجددأ کنترل را به دست گرفته و پس از جنگ شديدى، آهسته آهسته تمام مناطق را پس گرفته و نيروهاى مقابل را تا مرز 38 به عقب راندند.
وقتى که مک آرتور با تلاش بر جلب حمايت مردم جهت بمباران چين و اجازه حمله به سرزمين اصلى چين از سوى نيروى چين ملى چيان کاى چک ، اصول کنترل مدنى ارتش را زير پاى گذاشت، ترومن او را به سر پيچى از دستورات محکوم کرد، و او را از وظايف خود بر کنار کرده و بحاى او ژنرال متيو ريج وى (Matthew Ridgeway) را جايگزين ساخت. مخاطرات جنگ سرد بسيار بالا بود ولى کوشش هاى دولت در جهت کوتاه کردن جنگ بسيارى از آمريکائيان را که قادر به درک نياز به جلوگيرى از جنگ نبودند نااميد ساخته بود. محبوبيت ترومن به 24 در صد نزول يافت ، پايين ترين ميزان در ميان تمام روساى جمهورى از زمانى که ميزان محبوبيت رياست جمهورى به ثبت مى رسيد.
مذاکرات متارکه جنگ در جولاى 1951 آغاز شد. دو طرف عاقبت در جولاى 1953، در طى اولين دوره رياست جمهورى آيزنهاور ، جانشين ترومن ، به موافقت رسيدند.
کشمکش هاى جنگ سرد در خاورميانه نيز در جريان بود. اين منطقه که از لحاظ استراتژيکى به جهت نفت بسيار مهم بود، در سال 1946 وقتيکه نيروهاى شوروى، حتى پس از آنکه نيروهاى انگليس و آمريکا ايران را تخليه کرده بودند، بر طبق قول شان در کشور باقى ماندند، آسيب پذير شد. ايالات متحده از سازمان ملل تقاضا کرد تا حضور نيروهاى مسکو را محکوم نمايد. وقتى که ايالات متحده شاهد ورود تانک هاى شوروى به منطقه شد، واشنگتن آماده درگيرى مستقيم شد. نيروهاى شوروى که با تصميم آمريکا براى رو در رويى مواجه شدند، نيروهاى خود را عقب کشيدند.
دو سال بعد، ايالات متحده رسمأ کشور نوين اسرائيل را 15 دقيقه پس از اعلام آن ، به رسميت شناخت، تصميمى که ترومن با وجود مقاومت شديد از سوى مارشال و وزارت کشور اتخاذ کرد.
ايالات متحده در ضمن اينکه مشغول زمينه چينى براى مناسبات نزديک با اسرائيل بود ، هنوز در صدد بود تا دوستى خود را با کشورهاى عرب که مخالف اسرائيل بودند نگاه دارد.
آيـزنهاور و جـنگ سـرد
دوايت آيزنهاور(Dwight D. Eisenhower) که در سال 1953 به رياست جمهورى منصوب شد با روساى جمهورى پيشين فرق داشت . بعنوان يک قهرمان جنگ ، او حالتى طبيعى و خودمانى داشت که او را بسيار مردمى ساخته بود. "من ايک Ike را دوست دارم" شعار مبارزات انتخاباتى روز بود. در سالهاى پس از جنگ، بعنوان فرمانده کل ارتش، پرزيدنت دانشگاه کلمبيا و قبل از تلاش براى نامزد شدن بعنوان نامزد رياست جمهورى حزب جمهورى خواه ، سرپرستى کل ناتو را بعهده داشت. با اينکه بسيار در جلب کار دست جمعى بين افراد ماهر بود ولى در جستجوى نقش مردمى محدود بود.
او هنوز همچون ترومن به ديد اساسى خط مشى خارجى آمريکا اعتقاد داشت. آيزنهاور نيز کمونيسم را بعنوان يک نيرو يکپارچه که در صدد برترى جهانى است قلمداد مى کرد. او بر اين اعتقاد بود که ، مسکو ، تحت رهبرانى چون استالين ، درصدد راه انداختن يک انقلاب جهانى است. او در اولين نطق رياست جمهورى خود چنين گفت: " نيروهاى خوب و بد، عظيم ، مسلح وچنين مخالف کمتر درتاريخ ديده شده است .آزادى در برابر بردگى و نور در مقابل تاريکى در مبارزه قرار گرفته اند."
آيزنهاور و وزير کشور او ، جان فاستر دالس (Foster Dulles) اعتقاد داشتند که سياست سد نفوذى به اندازه کافى جلوى گسترش شوروى را نگرفت. از اين رو، سياست آزادکننده تهاجمى لازم بود تا کشورهاى تحت سلطه کمونيسم را رها سازد. ولى با تمام سخن سنجيها يش ، وقتى که شورش هاى دمکراتيک در مناطق تحت سلطه شوروى - مانند مجارستان در سال 1956 - در هم کوبيده شد - ايالات متحده در زمانيکه شوروى ها شورشيان را تار ومار مى کردند، بکنار ايستاد.
تعهد اساسى آيزنهاور به اعمال سد نفوذى عليه کمونيسم بر جاى خود باقى ماند و از اين رو او تکيه آمريکا را بر سپر هسته اى افزايش داد. پروژه مانهاتان در طول جنگ جهانى دوم ، باعث ساختن اولين بمب هاى اتمى شده بود. در سال 1950، توسعه و توليد يک بمب هيدروژنى نوين و قوى تر را تاييد کرد. اينک آيزنهاور که درپى کنترل هزينه بودجه و مصارف بود پيشنهاد " تلا فى همه جانبه " را داد. تحت اين دکترين ، ايالات متحده آماده بود تا اگر کشور و يا منافع آن تحت مخاطره قرار گيرد، از سلاحهاى اتمى استفاده نمايد.
در عمل ، آيزنهاور نيروهاى آمريکا را با احتياط کامل تخليه مى نمود و د ربرابر تمامى پيشنهادات جهت استفاده از سلاحهاى هسته اى در اندونزى ، که در آنجا فرانسوى ها توسط نيروهاى کمونيست ويتنامى در سال 54 سرنگون گشته بودند و همچنين در تايوان، جائيکه ايالات متحده متعهد شده بود تا از رژيم چين ملى عليه جمهورى خلق چين دفاع کند، مقاومت کرد. در خاورميانه، آيزنهاور در برابر استفاده از زور، وقتى که نيروهاى فرانسوى و انگليسى کانال سوئز را اشغال و اسرائــيل بدنبال ملى کردن کانال توسط مصرى ها در سال 1956 به صحراى سينا حمله ور شد مقاومت کرد. تحت فشارهاى شديد آمريکا، نيروهاى اسرائيلى ، فرانسوى و انگليسى از مصر خارج شده و مصر کنترل کانال را بدست آورد.
جـنگ سـرد در مـنـزل
نه تنها جنگ سرد خط مشى خارجى آمريکا را شکل داد بلکه اثرى عميق در امور داخلى کشور برجاى گذاشت. آمريکائيان مدتها بود که ترس از براندازى راديکال داشتند و در طى وحشت قرمز 1920 - 1919 ، دولت سعى در برانداشتن تهديدهاى ظاهرى بر جامعه آمريکا برآمد. حتى کوشش هاى جدى تر نيز پس از جنگ جهانى دوم به انجام رسيد تا ريشه کمونيسم را از ايالات متحده برکند.
وقايع خارجى و رويدادهاى جاسوسى به وحشت ضد کمونيستى زمان دامن زد. در سال 1949، اتحاد شوروى اولين دستگاه اتمى خود را منفجر ساخت که آمريکا ئى ها را بوحشت انداخت که آمريکا هدف حمله شوروى قرار مى گيرد. در سال 1948 ، آلگر هيس(Alger Hiss) که معاونت وزارت کشور و معاون روزولت در کنفرانس يالتا بود، از سوى وايتکر چمبرز(Whitaker Chambers) ، که يک عامل سابق شوروى بود ، متهم به جاسوسى کمونيست شد. هيس اتهامات را رد کرد ولى در سال 1950 او متهم به سوگند دروغ شد و در نهايت ، در سال 1950 ، دولت يک شبکه جاسوسى انگليسى آمريکائى را بر ملا ساخت که درمورد توليد بمب اتم ، مدارک به اتحاد شوروى مى فرستاد. دستگيرى و دادگاه اتل وجوليوس روزنبرگ (Ethel and Julius Rosenberg) جهت فاش ساختن اسرار اتمى تصور يک خطر کمونيستى را در داخل کشور بيشتر نمود. دادستان کل جى ها وارد مک گرت(Howard J. McGrath) اعلام داشت که کمونيست هاى آمريکائى زيادى هستند که هر يک " ميکرب مرگ براى جامعه " هستند.
وقتى که جمهورى خواهان در انتخابات ميان دوره اى کنگره در سال 1946 به پيروزى رسيدند و بنظر آماده رسيدگى به فعاليت توطئه گران بودند ، رئيس جمهور يک برنامه صداقت کارمندان دولت (Federal Employee Loyalty Program) را بر پا کرد. کارمندانى که در مورد رابطه هاى گذ شته و يا حال آنها پرسيده مى شد اغلب شانس بسيار کمى براى دفاع از خود داشتند.
کنگره نيز برنامه صداقت خود را به راه انداخت. در سال 1947 ، کميته مجلس مربوط به رسيدگى به فعاليت هاى غير آمريکائى صنعت سينما را مورد رسيدگى قرار داد تا مشخص کند که آيا احساسات کمونيستى در فيلم هاى محبوب به نمايش گذاشته مى شود يا خير . وقتى که برخى از نويسندگان از سوگند امتناع ورزيدند، به تحقير گرفته شده و به زندان روانه شدند. د رپاسخ ، هاليوود تسليم شده و از استخدام هر شخصى که حتى ذره اى گذشته سئوال برانگيز داشته امتناع ورزيد.
ولى شديدترين مبارز ضد کمونيستى، سناتور جوزف مک کارتي(McCarthy) ، جمهورى خواهى از ويسکانسين بود. او در سال 1950 با ادعاى اينکه ليست 205 نفر را که در وزارت کشور کمونيست هستند را در اختيار دارد، توجه همگان را به خود جلب کرد. گرچه مک کارتى متعاقبأ چندين بار اين رقم را تغيير داد و نتوانست هيچيک از اتهامات خود را ثابت کند،معهذا توجه مردم را تامدتى عجيب به خود جلب کرد.
مک کارتى وقتى که حزب جمهورى خواه کنترل سنا را د راختيار خود گرفت، به قدرت رسيد. بعنوان سرپرست کميته، او اکنون براى نهضت خود جايى داشت. او با تکيه بر برنامه هاى جامع تلويزيونى و جرايد ، مقامات بالا رتبه را به خيانت متهم ساخت. او با شهرت مستحکم خود اغلب از کلمات عاميانه جهت نام نهادن و تفسير شخصيت عوامل " فاسد و فحاش" درحملات خود استفاده مى کرد.
ولى مک کارتى پا را بسيار فراتر گذاشت. گرچه آمار نشان مى داد که نيمى از مردم پشتيبان او هستند، مک کارتى با بمبارزه طلبيدن ارتش آمريکا، وقتى که يکى از معاونين وى به خدمت احضار شد، پا بر خود گذاشت. تلويزيون " در طفوليت خود " جريان محکمه را به منزل ميليونها نفر آورد. بسيارى از آمريکائيان براى اولين بار شاهد تاکتيک هاى وحشيانه مک کارتى بودند و همانطور که حمايت مردم شروع به کاهش رفت سناى آمريکا در نهايت رفتار او را محکوم ساخت.
تا آن موقع، مک کارتى قدرت عظيمى را در آمريکا به دست گرفته بود. او برای افرادی که نگران بن بست کره و يا منافع کسب شده بوسيله کمونيست ها بودند راه فرارى داشت. او ترسى را که دولت ترومن عليه کوشش هاى کمونيستى راه انداخته بود شديدتر کرد و تاکتيک هايى راکه اغلب عليه انسان هاى بيگناه صورت مى گرفت قانونى ساخت. بطور کوتاه - مک کارتى، بدترين نوع زياده روى داخلى جنگ سرد بود.
اقـتـصاد پس از جـنگ ( 1960 - 1945 )
همانطور که جنگ سرد در طول يک دهه و نيم پس از جنگ جهانى دوم شکل مى گرفت، ايالات متحده رشد اقتصادى سرسام آورى را تجربه کرد. جنگ بازگشت کاميابى و موفقيت را حاصل شد و در دوران پس از جنگ، ايالات متحده موقعيت خود را بعنوان ثروتمند ترين کشور جهان تثبيت نمود. درآمدناخالص ملى ، که شاخص مقدار کل کالاها و خدماتى است که در آمريکا توليد مى شود ، از حدود 200 هزار ميليون دلار در سال 1940 به 300 هزار ميليون دلار در سال 1950 و تا بيش از 500 هزار ميليون دلار در سال 1960 رسيد. آمريکائيان بيشترى اکنون خود را بخشى از طبقه متوسط مى دانستند.
رشد، منابع گوناگونى داشت. صنعت اتومبيل بويژه بخش بزرگى از اين رشد بود چون تعداد اتومبيل هاى توليد شده در آمريکا در هر سال بين سالهاى 1946 و 1955 چها ر برابر شد. برنامه خريد خانه بسيار رونق گرفت که خود تا حدى به جهت رهن هاى قابل استطاعت آسانى بود که براى اعضاى ارتش برگشته از جنگ در نظر گرفته شده بود، اضافه شدن بودجه دفاعى در زمان اوج جنگ سرد نيز نقش مهمى داشت.
پس از سال 1945 ، شرکت هاى اصلى آمريکا بزرگتر شدند. موجى از ادغامات در دهه 1890 و برخى در دهه 1920 صورت گرفت و در دهه 1950 ادغامات ديگرى شروع شد. شرکت هاى - ادغام شده - جديد با فعاليت د رصنايع گوناگون در اين کا رپيشرو شدند. براى مثال: تلگراف و تلفن بين المللى (ITT) که هتل هاى شرايتون ، کنتيننتال بيکينگ ، بيمه حريق هارتفورد وکمپانى اجاره ماشين (AVIS) را خريد در ميان چنين شرکت هايى بودند. کمپانى هاى خصوصى کوچکتر همچون رستورانهاى مک دونالد به نحو ديگرى عمل کردند. شرکت هاى بزرگتر حتى در کشورهاى خارجى شروع به فعاليت کردند چون هزينه کارگر کمتر بود.
زندگى کارگران همزمان با تغيير آمريکاى صنعتى تغيير يافت. کارگران کمترى محصولات توليد مى کردند؛ بيشترکارهاى خدماتى داشتـند. تا سال 1956 اکثريت کارهاى دفترى داشته و بعنوان مديران شرکت ها ، معلمين ، فروشندگان و کارمندان ادارات کارمى کردند. بعضى از شرکت ها مزد ساليانه تضمين شده ، مقاطعه کاريهاى دراز مدت و منافع ديگر به کارمندان ارائه دادند. با چنين تغييراتى ، مبارزه گرايى از اهميت افتاده و برخى از تبعيضات طبقاتى بتدريج از بين رفت.
زارعين، از سوى ديگر ، مواجه با دورانى سخت شدند. افزايش در بهره ورى وقتى که مزرعه دارى خود يک دادوستد عظيم گشت، منجر به يکپارچگى کشاورزى گرديد. مزارع خانوادگى، برعکس ، رقابت را مشکل يافتند و زارعين بيشتر و بيشترى زمين خود را ترک کردند.
آمريکائى هاى ديگرى نيز کوچ کردند. در دوره پس از جنگ ، غرب و جنوب غرب آمريکا رشد نمود و اين روندى بود که تا پايان قرن ادامه يافت. شهرهاى کمر بند خورشيد(Sun Belt) چون هوستون ، تگزاس ؛ ميامى ، فلوريدا ؛ آلبوکرکى ، نيومکزيکو؛ توسان(Tucson) و فينيکس، آريزونا به سرعت وسيع و وسيعتر شدند. لوس آنجلس کاليفرنيا ، از فيلادلفيای پنسيلوانيا جلو افتاده و سومين شهر بزرگ آمريکا شد. تا سال 1963، جمعيت کاليفرنيا از نيويورک بيشتر بود.
يک شکل مهم ترى از کوچ منجر شد که آمريکائيان از شهرها خارج شده و به حومه ها پناه برند به اين اميد که بتوانند خانه اى قابل استطاعت براى خانواده هاى بزرگترى که از افزايش عظيم تولد پس از جنگ بوجود آمده بود، بيابند. خانه سازانى همچون ويليام لويت (William Levitt) ، مناطق مسکونى نوينى را با استفاده از روش هاى توليد عمده برپا کردند - که در آنها خانه ها همه هم شکل يکديگر بودند. خانه هاى لويت همگى پيش ساخته بودند يا اينکه بخشى از آنها در کارخانه درست مى شد وبخشى درمحل نصب . خانه ها قيمتى متعادل داشت و روش هاى لويت هزينه را کاهش مى داد و به صاحبان جديد اين امکان را مى داد که لا ا قل صاحب بخشى از روياى آمريکا شوند.
همانطور که حومه شهرها بزرگ و بزرگتر مى شد، مراکز تجاری بيشترى به اين مناطق نقل مکان کردند. مراکز خريد بزرگ که پر از فروشگاههاى گوناگون بود روند مصرف کنندگان را تغيير داد. تعداد اين مراکز از هشت واحد درپايان جنگ جهانى دوم به 3840 در سال 1960 رسيد. مشتريان با دسترسى به پارکينگ هاى راحت و ساعات کارشب قادر بودند تا از خريد از شهر کاملأ اجتناب ورزند. اتوبان هاى تازه دسترسى بهترى به حومه شهرها و مراکز خريد فراهم ساختند. لايحه اتوبانهاى 1956 ، 26 هزار ميليون دلار، که بزرگترين هزينه کار عمومى بود که تا به حال در تاريخ آمريکا انجام شده بود ، را جهت ساختن بيش از 64 هزار کيلومتر جاده هاى فدرال که تمامى نقاط کشور را به يکديگر مربوط ساخت، مهيا نمود.
تلويزيون نيز اثزى عظيم در روندهاى اقتصادى و اجتماعى داشت. تلويزيون با اينکه در سال 1936 ساخته شده بود ولى تا پس از پايان جنگ بشکل عمده به بازار عرضه نشده بود. در سال 1946، کمتر از 17000 دستگاه تلويزيونى در کشور وجود داشت. 3 سال بعد، مصرف کنندگان نزديک به 250 هزار دستگاه تلويزيون در هر ماه مى خريدند و تا سال 1960 ، 4/3 تمامى منازل لا اقل يک دستگاه تلويزيونى در خانه داشتند. در اواسط دهه، يک خانواده متوسط، چهار تا پنچ ساعت در روز به تماشاى تلويزيون مى نشست. شوهاى تلويزيونى براى کودکان شامل Howdy Doody Time, The Mickey Mouse Club بود. تماشاچيان مسن تر کمدى هايى همچون لوسيل بال و پدر بهتر مى داند (I Love Lucy, Father Knows Best)، را ترجيح مى دادند. آمريکائيان از هر قشر سنى رويا رو با آگهى هاى تجارتى پيچيده اى براى محصولا تى شدند که داشتن اين محصولات خوب را براى يک زندگى خوب تبليغ مى کرد.
فير ديل (مبادله عادلانه) (The Fair Deal)
" فيرديل" نامى بود که به برنامه هاى مدنى هرى ترومن داده شده بود. ترومن ، با بنا نهادن بر نيو ديل روزولت ، اعتقاد داشت که دولت فدرال مى بايست موقعيت هاى اقتصادى و ثبات اجتماعى را تضمين کند. او جهت انجام اين نيازها در برابر مخالفت شديد سياسى از سوى قانونگذاران محافظه کار که مصمم بودند تا نقش دولت را کاهش دهند، ايستاد و آنها را به انجام رسانيد.
نخستين اولويت ترومن در دوره پس از جنگ همانا انتقال کشور به سوى يک اقتصاد زمان صلح بود. افراد تا زه از خدمت برگشته مى خواستند فورا به خانه برگردند ولى به محض رسيدن مواجه با رقابت در خريد خانه و يافتن کار شدند. لايحه G.I. Bill که پيش از اتمام جنگ به تصويب رسيد، با تدارک منافعى چون وامهاى تضمينى براى خريد خانه و کمک مالى براى آموزش صنعتى و آموزش عالى در سطح دانشگاه ، اين مرحله را براى تازه از خدمت برگشته ها آسان کرد، تا راحت تر به زندگى خو گيرند.
ناآرامى کارگران مشکل ديگرى بود. به محض اينکه توليد محصولات جنگى متوقف شد، بسيارى از کارگران از کار بيکار شدند. برخى ديگر تقاضاى اضافه حقوقى را که ادعا مى کردند مدتها است عقب افتاده کردند. در سال 1946، چهار ميليون و ششصد هزار کارگر دست به اعتصاب زدند، تعدادى بيش از هر دوره اى در تاريخ آمريکا . آنها صنايع برق ، فولاد و اتومبيل را به مبارزه طلبيدند. وقتى که اعتصاب به خطوط آهن و معادن ذغال سنگ کشيده شد، ترومن مداخله کرد ولى با انجام اين کار ميليونها آمريکائى طبقه کارى راازخود بيگانه کرد.
ترومن در ضمن مقابله با مشکلات فورى و مهم ، برنامه هاى جامع تر خود را عرضه نمود. کمتر از يک هفته پس از اتمام جنگ ، برنامه 21- نکته اى خود را که حفاظت در برابر موازين استخدامى تبعيض گونه ، افزايش حداقل دستمزد ، کمک به بيکاران و خانه سازى را شامل ميشد به کنگره عرضه کرد. در ماههاى پس از آن ، پيشنهادات ديگرى جهت بيمه درمانى و قانون انرژى اتمى را افزود. روشهاى پخش شده ، اغلب اولويت هاى ترومن را مبهم جلوه مينمود.
جمهورى خواهان بسرعت به اين عمل حمله کردند. در سال 1946 در انتخابات مجلس آنها پرسيدند " بس اتان است ؟ " و رأى دهندگان پاسخ دادند که بس است. جمهورى خواهان با کسب اکثريت در هر دو مجلس براى اولين بار از سال 1928 ، مصّمم بودند که خط مشى ليبرال سالهاى روزولت را عوض کنند.
درحالى که کنگره مصرف را کم کرده و ماليات را کاهش داد ترومن با کنگره جنگيد. در سال 1948 ، عليرغم اينکه تمامى نظر خواهى ها نشان مى داد که او هيج شانسى ندارد، براى انتخاب مجدد به جلو رفت. پس از يک مبارزه اتنخاباتى بسيار شديد، ترومن يکى از بزرگترين پيروزيهای غير منتظره سياست آمريکا را با شکست دادن نامزد انتخاباتى جمهورى خواهان ، توماس دووى (Thomas Dewey)، فرماندار نيويورک، بدست آورد. ترومن با تازه ساختن نهضت " نيوديل " سابق ، به کارگران ، کشاورزان و راى دهندگان سياه پوست متوسل شد و يک دوره رياست جمهورى ديگر را از آن خود ساخت.
وقتى که ترومن نهايتأ پست رياست جمهورى را در سال 1953 ترک نمود، " فيرديل (Fair Deal) " او يک موفقيت درهم بود . در جولاى 1948 ، او تبعيض نژادى را در فعاليت هاى استخدامى در دولت فدرال ممنوع کرده و به تفکيک سياه و سفيد درارتش پايان داد. حداقل دستمزد افزايش يافت و برنامه هاى تامين اجتماعى توسعه يافت. برنامه هاى خانه سازى توفيقاتى را به همراه داشت ولى جوابگوى بسيارى از نيازها نبود. بيمه درمانى ملى و تدابير کمک هزينه تحصيلى هرگز از زير دست مجلس عبور نکرد. مشغوليات او با مسايل جنگ سرد موثر بودن او را در کشور بويژه در روبرويى با مخالفت شديد مختل ساخت.
روش آيـزنهاور
دوايت آيزنهاور زير بناى اساسى مسئوليت دولت را که توسط " نيوديل " بنا شده بود پذيرفت ولى در صدد محدود ساختن نقش رياست جمهورى بود. او اين سبک را " محافظه کارى پويا " يا " جمهورى خواهى مدرن " ناميد که به گفته خودش به معناى " محافظه کار در مورد پول و ليبرال در مورد انسانها" بود. يکى از منقدين ادعا ميکرد که آيزنهاور به نحوى مى گويد که من "ساختن بسيارى از مدارس را بشدت پيشنهاد ميکنم ولى بدون ارائه پول براى آنها" .
اولين اولويت آيزنهاور تنظيم بودجه کشور پس از سالها کم و کسرى بود. او مى خواست هزينه و خرج را کرده ماليات را کاهش دهد و ارزش دلار را تثبيت کند. جمهورى خواهان حاضر به ريسک احتمال بيکاری درقبال کنترل تورم بودند. آنها با امتناع از تحريک بيش از حد اقتصاد کشور ، شاهد 3 بحران و رکود اقتصادى در کشور درعرض 8 سال بودند.
در جبهه هاى ديگر، دولت آيزنهاور کنترل مناطق نفت خيز خارج از سواحل را از دولت به ايالات مربوطه منتقل ساخت. دولت همچنين به طرفدارى از توسعه انرژى توسط بخش خصوصى بود بر خلاف روش همگانى که دمکرات ها در پى آن بودند. د رهر چيزى که آيزنهاور در آن وارد شد تمايل آن بسيار دلسوزانه به سمت بازرگانى و تجارت بود.
تمايل آيزنهاور در جهت ايفاى نقشى متعادل در عموم اغلب باعث بن بست در قانونگذارى مى شد. با اين حال او در پشت صحنه فعال بوده و برنامه هاى محبوب خود را به جلو مى راند. و او يکى از چند رياست جمهورى بود که به همان محبوبـيتى که وارد کاخ سفيد شد آنجا را ترک کرد.
فـرهـنگ دهه 1950
در طى دهه 1950 ، يک احساس يکنواختى جامعه آمريکا را در بر گرفت. انطباق و پيروى از رسوم و عقايد بسيار رايج بود به شکلى که جوان و پير مانند يکديگر بد نبال معيارهاى جمع بودند تا دنباله رو آرمان هاى فردى. گرچه مردان و زنان مجبور شده بودند تا در طى جنگ جهانى دوم به الگوهاى استخدامى جديد درآيند ولى به محض پايان جنگ، قواعد سنتى مجددأ برقرار شد. مردان نان آور بوده و زنان ، حتى وقتى شاغل بودند، جاى معين خودرا در خانه داشتند. جامعه شناس ديويد ريزمن (David Riesman) اهميت توقعات گروه همسالان را در کتاب با نفوذ خود " جمعيت تنها " بيان مى کند. او اين جامعه جديد را " رهبری پذيرفته از ديگران" خواند و اذعان داشت که چنين جوامعى بسوى ثبات و تطبيق قدم برمى دارند. تلويزيون به روند يکنواختى با ارائه دادن تجربه اى مشترک به جوان و پير که منعکس کننده الگوهاى پذيرفته شده جامعه است، کمک کرد.
ولى همه آمريکائيان با چنين معيارهاى فرهنگى منطبق نشدند. بسيارى از نويسندگان ، اعضاى به اصطلاح " نسل تپش" عليه چنين ارزش هاى سنتى بپا خاستند. آنها با پافشارى بر خودانگيزی و معنويت ، درک و فراست را بر برهان و عرفان، و صوفى گرى مشرق زمين را بر مذاهب سازمان داده شده غرب ترجيح دادند. " تپش ها " از اين هم فراتر رفته و الگو هاى احترام در جامعه را نيز به مبارزه طلبـيدند و مابقى فرهنگ را تکان دادند.
کارهاى ادبى آنها نشاندهنده حس آزاد گرايانه آنهاست. جک کرواک (Jack Kerouac) پر فروشترين داستان خود ، در راه (On the Road)، را در يک حلقه کاغذ 75 مترى تايپ کرد. کتاب که فاقد نقطه گذارى و ساختمان جمله بندى استاندارد بود ، امکانات حيات و زندگى آزاد را بيشتر و بيشتر جلوه گر نمود. شاعر آلن گينزبرگ(Allen Ginsberg) نيز بسبب شعر خود " زوزه (Howl)" که انتقادى سوزان بر تمدن ماشينى و مدرن بود، انگشت نما شد. وقتى که پليس او را متهم به انتشار ا قلام ناپسند ساخت و چاپ و انتشار آن را توقيف نمود، گينزبرگ تحسين مملکت را با يک دادگاه موفقيت آميز به خود اختصاص داد.
موسيقى دانان و هنرمندان نيز به پا خواستند . خواننده اهل تنسى الويس پرسلى (Elvis Presley) موسيقى سياهان را به شکل راک اند رول محبوب همگان ساخت و بيشتر آمريکائيان متين و موقر را با آرايش سر داک تيل (ducktail) و کفل نوسانى خود تکان داد. بعلاوه ، الويس و ديگر خوانندگان راک اند رول نشان دادند که تماشاگران سفيد نيز براى موسيقى سياهان وجود دارند و از اين رو شاهدى شدند براى ترکيب فرهنگ آمريکا . نقاشانى چون جکسون پولاک (Jackson Pollock) سه پايه هاى نقاشى را رها کرده و نقاشى هائى روی کرباسهای غول آسائى روى زمين کشيده، آنها را رنگ کرده و با موجى وحشى از رنگهاى متفاوت تزئين نمودند. تمامى اين هنرمندان و نويسندگان، از هر گروه هنری ، مدل هايى را براى انقلاب اجتماعى گسترده تر وعميقتر حس شده دهه 1960 پديد آوردند.
مبدأ حـرکـت هـاى حـقـوق اجـتـماعى
آمريکائى هاى آفريقائى - الاصل در سالهاى پس از جنگ بيشتر و بيشتر بى قرار شدند. در طول جنگ آنها به تبعيض نژادى در ارتش و در سر کار اعتراض مى کردند واز اين طريق مقدارى منفعت نيز برايشان حاصل شد. ميليونها سياه پوست مزارع جنوب را ترک کرده و بسوى شهرهاى شمال سرازير شدند جائيکه اميد يافتن کار داشتند. در عوض خود را در محله هاى شلوغ شهرها يافتند . دراين زمان سياهپوستان از خدمت جنگ برگشته، واز شهروند طبقه دوم بودن امتناع مى ورزيدند ، وهمچون سياهان ديگر شروع به نهضتى کردند که ادعا مى کرد زمان کاملأ براى مساوات نژادى مناسب است.
جکى رابينسون (Jackie Robinson) در سال 1947 وقتى که خط نژاد پرستى بيسبال را شکست و در ليگ سراسرى ملى مشغول ببازى شد، تبعيض نژادى را به تصوير کشيد. او بعنوان عضوى از تيم بروکلين داجرز(Brooklyn Dodgers) ، اغلب در برابر هم تيمى هاى خود و اعضاى تيم مخالف با مشکل مواجه مى شد. ولى اولين فصل ورزشى او با موفقيت کامل بپايان رسيد و راه را براى بقيه بازيکنان سياه پوست ، که تا به حال در ليگ " نگروها" مانده بودند، باز کرد.
مقامات دولت و بسيارى ديگر از آمريکائيان رابطه بين مشکلات نژادى و سياست هاى جنگ سرد را يافتند. ايالات متحده بعنوان رهبر دنياى آزاد بد نبال حامى و پشتيبان در آفريقا و آسيا بود. تبعيض نژادى در کشور کوشش براى بدست آوردن دوستانى در نقاط ديگر جهان را مختل ساخت.
هرى ترومن حرکت حقوق مدنى راپشتيبانى مى کرد. او به مساوات سياسى، نه مساوات اجتماعى اعتقاد داشت و اهميت روز افزون راى سياهان را درک مى کرد. وقتى که او در سال 1946 از زجرکشی و آزار و ديگر اشکال خشونت گروهى که هنوز در جنوب بکار برده مى شد آگاه شد، کميته حقوق اساسى را برگماشت تا به تبعيض نژادى بر اساس نژاد و مذهب رسيدگى کند. گزارش اين کميته ، که سال بعد منتشر شد، سياهان را در وضعيت " طبقه دوم " در زندگى آمريکائى بر شمرد. و همچنين نياز دولت فدرال براى تثبيت و تضمين حقوق تمامى شهر وندان را لازم دانست.
ترومن با ارائه يک برنامه حقوق اساسى ده نکته اى به کنگره به اين ندا پاسخ داد. وقتى که دمکراتهاى جنوب که از وضعيت حقوق اساسى محکم تر، عصبانى شده بودند، حزب را در سال 1948 ترک نمودند، ترومن با انتشارحکم اجرائى که تبعيض نژادى را در استخدام در دستگاههاى دولتى ممنوع مى سازد، دستور رفتارى برابر در نيروهاى مسلح را داده و کميته اى را برگماشت تا به تفکيک نژادى در ارتش پايان دهد. آخرين محدوديت هاى نظامى در طول جنگ کره به پايان رسيد.
سياهان در جنوب مقدارى کم ا ز اين حقوق سياسى و مدنى را بدست آوردند. بيش از يک ميليون سرباز سياه در جنگ جهانى دوم جنگيده بودند ولى آنهايى که از جنوب اعزام شده بودند هنوز حق راى نداشتند. سياهانى که سعى در نام نويسى براى راى دادن مى کردند اغلب با ضرب و شتم ، از دست دادن شغل ، از دست دادن اعتبار و يا زمين خود مواجه مى شدند. زجرکشى هنوز رايج بود و قوانين جيم کرو (Jim Crow) تبعيض نژادى را در ماشين ها ، قطار، هتل ها، رستورانها ، بيمارستان ها، مراکز تفريحى و محل هاى کاريابى به شدت اعمال مى کردند.
حـرکـت ضـد تـبـيعـض نـژادى
سياهان جريان را در دست هاى خود گرفتند. انجمن ملى پيشرفت افراد دورگه (The National Association for the Advancement of Colored People (NAACP)) مصمم شد تا دکترين قضايى را که در محکمه دادگاهى پلسى عليه فرگوسن که در سال 1896 به رسميت رسيده بود، براندازد. بر طبق تصميم آن دکترين، جدا کردن دانشجويان سياه از سفيد در مدارس برطبق قانون اساسى بوده به شرط آنکه تسهيلات در اختيار آنها " جدا ولى برابر " مى بود. آن قانون براى دهه هاى طولانى جهت جدا سازى سياهان از سفيدان به شدت در جنوب بکار برده شد، جائيکه اين تسهيلات خيلى کمياب بود چه برسد که مساوى.
سياهان در سال 1954 با براندازى قانون پلسى (Plessy) به هدف خود نائل آمدند، يعنى وقتى که ديوان عالي-- که منتخب آيزنهاور ، قاضى کل ارل وارن(Earl Warren) بر مسند آن بود -- رأى براون بر عليه هئيت آموزش و پرورش (Brown vs. Board of Education) را صادر کرد. دادگاه متفقأ راى برآن دادند که " تسهيلات جداگانه ذاتأ نابرابرند " و حکم صادر کرد که دکترين " جدا ولى برابر" ديگر هرگز در مدارس عمومى اجرا نشود. يک سال بعد، ديوان عالى از تمامى سرپرستان مدارس عمومى خواست که " با سرعت هرچه تمام تر" اين تصميم را به اجرا گذارند.
آيزنهاور، گرچه نسبت به نيازهاى جنوبى ها در آستانه يک نقل و انتقال بزرگ دلسوز بود، با اين حال به سرعت عمل کرد تا قانون فورأ به اجرا گذاشته شود. او دستور عدم تفکيک مدارس واشنگتن دى سى را صادر کرد تا نمونه اى شود براى مدارس مابقى کشور و در صدد پايان دادن به تبعيض نژادى در بقيه ارگان ها برآمد.
او در سال 1957 در ليتل راک، آرکانزاس با يک بحران عظيم مواجه شد. درست پيش از به اجرا گذاشتن يک برنامه عدم جدا سازى که پذيرش 9 دانش آموز سياه را به يک دبيرستان تمامأ سفيد پوست ايجاب ميکرد، فرماندار ايالت اعلام داشت که بعلت تهديد به خشونت، گارد ملى آرکانزاس به محل اعزام شد تا با برگردانيدن دانش آموزان سياه صلح را برقرار سازد. وقتى که دادگاه فدرال دستور داد که گارد محل را ترک کند، دانشجويان به مدرسه برگشته ولى با متلک هاى خصمانه مواجه شدند.
آيزنهاور از گارد ملى خواست تا به دستور دولت به ليتل راک برگردند. او اصلأ تمايلى به اين کارنداشت چون نيروهاى فدرال از زمان پايان دوره بازسازى جهت محافظت از حقوق سياه پوستان بکار برده نشده بودند ولى او مى دانست که چاره ديگرى ندارد. و بدين ترتيب عدم جداسازى با ايستادن سربازان در کلاسهاى درس جهت اجراى قانون، آغاز شد.
مرحله برجسته ديگر درنهضت حقوق انسانى در مونتگومرى آلاباما در سال 1955 رخ داد . روزا پارکس (Rosa Parks) يک خياط زن 42 ساله سياه پوست که همچنين منشى بخش ايالتى NAACP نيز بود در قسمت جلوى يک اتوبوس که توسط قانون به سفيد پوستان تعلق داشت نشست. به او دستور دادند که به عقب اتوبوس برود و او امتناع ورزيد. پليس وارد عمل شد و او را به علت نقض قانون تفکيک سياه و سفيد دستگير نمود. رهبران سياه پوست که منتظر چنين رويدادى بودند، سيستم اتوبوسرانى را تحريم کردند. مارتين لوتر کينگ جونيور(Martin Luther King Jr.) ، يک واعظ جوان کليساى باپتيست که سياه پوستان در آنجا جمع مى شدند، سخنگوى تظاهر کنندگان شد. او گفت:" زمانى مى رسد که مردم از لگد خوردن از پاهاى ظالمانه ظلم و ستم خسته مى شوند." کينگ دستگير شد و براى بارهاى متعدد دستگير شد ولى سياهان در مونتگمرى به تحريم خود ادامه دادند تا حدى که در آمد خام اتوبوسرانى به 65 در صد تقليل يافت. حدود يک سال بعد، ديوان عالى راى بر اين داد که جدائى و تفکيک در اتوبوس، همانند جدايى در مدارس، بر ضد قانون اساسى است. تحريم پايان گرفت. نهضت حقوق مدنى به پيروزى بزرگى نائل آمد و همچنين قويترين ، متفکر ترين و شيواترين رهبر خود مارتين لوترکينگ را يافت.
آمريکائى هاى آفريقائى الاصل همچنين بدنبال تضمين حق راى دادن خود بودند. با اينکه ضميمه 15 قانون اساسى آمريکا حق راى را براى همگان تضمين مى نمود ولى بسيارى از ايالات راهى را پيدا کرده بودند -- همچون ماليات بر راًى (سر) يا امتحان با سوادى -- تا از زير اين قانون در روند. آيزنهاور ، با همکارى رهبر اکثريت سنا، ليندون جانسون ، حمايت خود را از کوشش کنگره جهت تضمين راى همگان اعلام نمود. لايحه حقوق مدنى 1957، که اولين قدم در اين راه پس از 82 سال بشمار مى رفت، قدمى بود به جلو چنانکه دخالت دولت در مواردى که از راى سياهان جلوگيرى مى شود را مجاز اعلام نمود. ولى هنوز راههاى فرار زيادى در اين قانون وجود داشت و از اين رو فعالان نهضت ، بطور موفقيت آميزى لايحه قوانين مدنى 1960 را به جلو بردند. بر طبق اين لايحه مجازات هاى سخت ترى در پاسخ به دخالت در امر راى گيرى وضع شد ولى هنوز به مقامات فدرال اين اجازه رانمى داد که سياهان را براى راى دادن ثبت نام کنند.
نهضت حقوق مدنى با تکيه بر کوشش هاى آمريکائيان سياه پوست در سالهاى پس از جنگ بيشتر به حرکت افتاد. پشتيبانان حقوق مدنى با همکارى با ديوان عالى ؛ از طريق کنگره، زمينه اى را براى يک نهضت جامع تر در دهه 1960 فراهم آوردند.
|