از مایکل جی فریدمن (33)
جنگ سرد بیش از هر چیز جنگ آرمان ها بود، مبارزه ای بر سر اصول حاکم بر جامعه بشری، رقابتی میان لیبرالیسم و گروه گرایی اجباری. جنگ سرد اولین درگیری حقیقتا پایدار ایالات متحده در سیاست قدرت بزرگ (34) محسوب می شود و آمریکایی ها را با تمایلات متضادشان نسبت به جهان خارج روبرو ساخت: تمایل به متمایز بودن و مبارزه برای آزادی سایر مردمان -- با قصد نوع دوستی و نفع شخصی.
مایکل جی فریدمن نویسنده کادر فایل واشنگتن و تاریخ نویس دیپلماتیک است.
می توان گفت که جنگ سرد در سال 1917 با ظهور رژیم انقلابی بلشویک در روسیه که هدف آن گسترش کمونیسم در سرتاسر جهان صنعتی بود آغاز شد. تحقق این هدف برای ولادیمیر لنین، رهبر انقلاب روسیه، ضروری بود. همانطور که در اوت 1918 در "نامه سرگشاده به کارگران آمریکا" (35) نوشت، "وضعیت ما امروز مثال ساکنان قلعه تحت محاصره ای است که به انتظار رسیدن نیروهای کمکی انقلاب سوسیالیستی جهان نشسته ایم."
به اعتقاد دولت های غربی، کمونیسم نهضت جهانی ای بود که پیروان آن از وفاداری ملی خود به نفع کمونیسم فراملی دست کشیده ولی در عمل، به مسکو وفادار بودند و دستوراتشان را از آنجا می گرفتند.
در 1918، ایالات متحده با بی میلی برای مدت کوتاهی در اقدامی ناموفق برای سرنگونی رژیم انقلابی شوروی به متفقین ملحق شد. در نتیجه سال ها پیش از آنکه جنگ جهانی دوم جهان غرب و شوروی را به طور ناخواسته به متحدانی علیه آلمان نازی تبدیل کند، سوء ظن و خصومت ویژگی مناسبات این دو قطب بود. با شکست آلمان در 1945 و ویرانی گسترده ای که جنگ در سرتاسر اروپا بر جا گذاشته بود، ایالات متحده و روسیه نمایندگان فلسفه ها، اهداف و برنامه هایی متعارض و ناسازگار برای بازسازی و ساماندهی مجدد این قاره بودند. رفتار شوروی ها آمیزه ای از تعهد ایدئولوژیک و واقع گرایی ژئوپولیتیک بود. بخش عمده ای از مبارزات و تلفاتی که اروپای شرقی و مرکزی را از چنگ آدولف هیتلر خارج کرد، طبق هر روایت منصفانه ای، مربوط به ارتش شوروی بود. به زودی آشکار شد که مسکو اکنون نه تنها در مناطق آزاد شده، بلکه در لهستان و چکسلواکی و همچنین رومانی، بلغارستان و سایر کشورهای اروپای شرقی نیز، علی رغم میل آنها، خواهان تشکیل دولت های کمونیستی بود که مستقیما به شوروی پاسخ دهند. دیدگاه واشنگتن کاملا متفاوت بود. رهبران آمریکا اکنون دریافته بودند که انزوای سیاسی ایالات متحده از اروپا پس از جنگ جهانی اول اشتباه بزرگی بود؛ اشتباهی که احتمالا در به قدرت رسیدن هیتلر و سقوط احتمالی قاره ای به زیر سلطه قدرتی متخاصم که امنیت ملی ایالات متحده را در معرض تهدید قرار می داد نقش داشت. اکنون، با استقرار نیروهای شوروی در نیمی از قاره، و وجود احزاب قدرتمند کمونیست در فرانسه، ایتالیا، و مهم تر از همه، آلمان، سیاستگذاران ایالات متحده مجددا دلیلی برای احتیاط داشتند.
با آغاز رقابت بر سر اروپا و کشورهای تازه استقلال یافته از بند استعمار، تضاد میان ایالات متحده لیبرال، فردگرا و نسبتا فاقد محدودیت و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تمرکزگرا و سرکوبگر به شدت آشکار شد.
جنگ سرد در اروپا تلاش ایالات متحده برای مهار قدرت شوروی در محدوده پس از جنگ از دو مرحله گسترده تشکیل می شد: تلاش برای احیای اقتصادی و سیاسی اروپا به منظور تقویت توانایی و تمایل برای مقاومت در برابر پیشروی بیشتر شوروی، و حفظ باورپذیری وعده های ایالات متحده، در عصر هسته ای، مبنی بر دفاع از هم پیمانان اروپایی خود.
دو طرح اولیه، اراده ایالات متحده برای بازسازی و دفاع از اروپای غیر کمونیست را به نمایش گذاشت. در 1947، هنگامی که بریتانیا به واشنگتن اطلاع داد که دیگر توان حمایت مالی از دولت های یونان و ترکیه در برابر شورشیان کمونیست را ندارد، پرزیدنت هَری اِس ترومن (1945 تا 1953) 400 میلیون دلار برای این منظور اختصاص داد. سرنوشت سازتر از آن، دکترین ترومن نویدبخش تعهدی نامحدود "به حمایت از مردمان آزاد که در برابر سلطه اقلیت های مسلح یا فشارهای خارجی مقاومت می کنند" بود. در سال بعد، طرح مارشال حدود 13 میلیارد دلار کمک اقتصادی به اقتصادهای اروپای غربی تزریق کرد. سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) که در 1949 تاسیس شد، ایالات متحده را در اولین "اتحاد درگیر کننده" رسمی خود -- وضعیتی که جورج واشنگتن اولین رئیس جمهور ایالات متحده (1789 تا 1797) در خصوص آن هشدار داده بود -- ملزم به دفاع از اروپای غربی می کرد. ناتو پاسخی به برتری قدرت نظامی متعارف شوروی در اروپا بود. در پایان جنگ جهانی دوم، ایالات متحده با انقباض ارتش خود از 8.3 میلیون نیرو در 1945 به حدود 500.000 نیرو تا 1948، به سریع ترین انحلال قشون در تاریخ دست زد.
ارتش سرخ حضور به مراتب وسیع تری را در قلب اروپا حفظ کرد و اعتقاد بر این بود که در صورت تمایل جانشینان استالین، از توانایی هجوم سریع به تمام اروپای غربی برخوردار است. در چنین شرایطی، طرح های نظامی ایالات متحده تلافی با تسلیحات اتمی، و بعدها، هسته ای را ایجاب می کرد، اما هم پیمانان اروپایی آمریکا -- که این بمب ها بر سرزمین هایشان ریخته می شد -- به طور قابل درکی شکاک بودند.
زمانی که شوروی به سلاح های اتمی (1949) و هسته ای (1953) دست یافت، بسیاری از اروپایی ها از خود می پرسیدند که با توجه به توان شوروی در حمله هسته ای به شهرهای آمریکا، آیا ایالات متحده حاضر به دفاع از آنها در برابر حمله شوروی خواهد بود یا نه؟ آیا واشنگتن نیویورک را فدای دفاع از پاریس، لندن یا بن می کرد؟
بخش عمده ای از جنگ سرد در اروپا حول این مسئله می گشت. شوروی با فشارهای خود بر برلین غربی -- قلمرو بسته غربی درون آلمان شرقی کمونیست و در نتیجه از لحاظ نظامی غیر قابل دفاع -- بی ثباتی شرایط را به اروپای غربی یادآوری می کرد. واکنش آمریکا به این فشارها -- من جمله کمک رسانی هوایی به برلین در 1948، که طی آن نیروی هوایی ایالات متحده غذا و دیگر ضروریات را به این شهر که تحت محاصره شوروی قرار داشت رساند؛ وعده پرزیدنت جان اف کِنِدی در 1963 که "تمام انسان های آزاد، در هر کجا که زندگی کنند، شهروندان برلین هستند...من هم یک برلینی هستم"؛ و چالش پرزیدنت رونالد ریگان در 1987 که "آقای گورباچف، این دیوار را خراب کنید" -- همگی موید نگاه آمریکا به برلین به عنوان نماد مهمی از رابطه فرا آتلانتیک و عزم آمریکا برای دفاع از هم پیمانان اروپایی اش بود.
آخرین بحران بزرگ جنگ سرد در اروپا منعکس کننده تلاش دیگری از سوی شوروی برای ایجاد تفرقه میان متحدان غربی بود. در 1975، مسکو موشک های اِس اِس 20، سلاح هایی با برد متوسط و دقت بسیار بالا با قابلیت هدف قرار دادن اروپای غربی اما نه ایالات متحده، را به جهان معرفی کرد. این امر اروپا را مجددا با این مسئله مواجه کرد که آیا آمریکا حاضر به اقدام تلافی جویانه در برابر حمله احتمالی به اروپا و در نتیجه آغاز جنگ هسته ای با شوروی خواهد بود یا نه؟ در واکنش به این مسئله، اتحاد ناتو به منظور برقراری مجدد تعادل مذاکراتی جهت حذف کلیه سلاح های برد متوسط با شوروی آغاز کرد و اطمینان داد که در صورت عدم موافقت شوروی با این موضوع، اقدام به استقرار موشک های پرشینگ 2 و کروز شلیک شده از زمین در اروپا خواهد کرد.
بسیاری از اروپایی ها با این اقدامات متقابل مخالف بودند. آنها با انگیزه ها و اعتقادات گوناگونی واکنش نشان دادند اما نهضت بین المللی کمونیسم نیز با هدف وادار کردن اروپای غربی به فراهم نمودن زمینه های سیاسی برتری نظامی شوروی، کار سازماندهی و ترغیب عناصری در درون این "نهضت صلح" را تسهیل کرد. پس از رای گیری سرنوشت ساز نوامبر 1983 در پارلمان آلمان غربی، موشک های جدید ایالات متحده مستقر شدند.
در دسامبر 1987، پرزیدنت رونالد ریگان (1981 تا 1989) و میخائیل گورباچف، دبیر کل حزب کمونیست شوروی (1985 تا 1991) پیمان حذف موشک های برد متوسط و برد نزدیک (36) را امضا کردند. عدم توانایی اتحاد شوروی در ایجاد تفرقه میان ایالات متحده و هم پیمانان اروپای غربی اش یکی از عوامل اساسی در چگونگی پایان یافتن جنگ سرد بود.
جنگ سرد در "حاشیه" در 1947، جورج کنان (37) دیپلمات آمریکایی، استراتژی اساسی جنگ سرد ایالات متحده را تشریح کرد: "سیاست مهار به منظور مقابله با روس ها با نیروی متقابل ثابت در هر نقطه ای که نشانی از تجاوز به منافع جهان صلح آمیز و باثبات بروز دهند." این سیاست در موارد بسیاری با تمایل اصلی واشنگتن برای حمایت از مستعمره زدایی و همراهی با کشورهای تازه استقلال یافته منطقه آفریقا، آسیا، و خاورمیانه که برخی استراتژیست ها از آن به عنوان "حاشیه" نام می بردند و اروپا را صحنه اصلی جنگ سرد می دانستند مغایرت داشت و با گذشت زمان از آن سبقت گرفت. در پایان جنگ جهانی دوم، سیاستگذاران ایالات متحده با پیش بینی فروپاشی امپراتوری های مستعمراتی اروپا به برقراری دوستی با این کشورهای جدید امیدوار بودند. بنابراین ایالات متحده سخت در تلاش بود تا از اعلام سلطه مجدد هلند بر اندونزی ممانعت کند. تا جایی که در 1949 حتی تهدید به عدم پرداخت کمک تحت طرح مارشال را مطرح ساخت تا هلند استقلال اندونزی را به رسمیت بشناسد. پرزیدنت دوایت دی آیزنهاور (38) به همین دلیل در 1956 بریتانیا، فرانسه و اسرائیل را وادار کرد تا به اشغال به ترتیب کانال سوئز و شبه جزیره سینا پایان دهند.
با این حال، سیاست ایالات متحده در قبال منطقه حاشیه از الگوی ثابتی پیروی نمی کرد. در برخی از موارد، مانند فیلیپین در 1986، واشنگتن از نیروهای مردمی حتی مخالف با رژیم های حامی ایالات متحده جانبداری کرد. در برخی دیگر، رهبران آمریکا در تشخیص تاثیرات کمونیسم در نهضت های ملی و شناسایی کشورها به عنوان "دومینو" به موقع عمل کردند. دومینو به کشورهایی گفته می شد که تحت تاثیر شوروی قرار می گرفتند و همسایگان در معرض ریسک شناسایی می شدند.
فاجعه بارترین مداخله حاشیه ای آمریکا -- ویتنمام -- محصول "نظریه دومینو" بود. پس از تسلیم ژاپن در 1945، تلاش های فرانسه برای تجدید حاکمیت استعماری بر ویتنام با مقاومت شدید روبرو شد. سیاستگذاران آمریکا، همانطور که در بیرون راندن هلند از اندونزی نقش داشتند، خواستار صرفنظر کردن پاریس از هندو چین شدند. اما رهبران فرانسه هشدار دادند که از دست رفتن امپراتوری آنها می توانست به شکست فرانسه در برابر کمونیسم بیانجامد. واشنگتن تمایلی به چنین ریسکی نداشت. مرحله به مرحله که از حمایت از فرانسه آغاز شد و به استقرار مربیان و سپس نیروهای نظامی انجامید -- تقریبا 550.000 نیرو تا اواسط 1969 -- ایالات متحده در تلاشی ناموفق برای جلوگیری از فراگرفتن بقیه کشور به دست رژیم کمونیستی ویتنام شمالی از خون و پول خود هزینه کرد.
در حالی که سوابق آمریکا در حاشیه جنگ سرد خالی از ایراد نبود، شوروی با حمایت از دیکتاتورها و دخالت در مسائل داخلی کشورها در حال تلاش برای گسترش دامنه نفوذ خود در جهان سوم بود.
مسابقه ای بلند مدت استراتژی مهار مسابقه بلند مدتی که پرزیدنت کِنِدی (1961 تا 1963) از آن به عنوان "مبارزه طولانی و گنگ" نام می برد را تجویز می کرد. این مسئله برای کشوری که به دلیل ماهیت درگیری های بین المللی پیشین خود برای غلبه بر چالش های مشخص و مستقیم آمادگی داشت چیز جدیدی بود.
واکنش ایالات متحده به سه بحران در همان مراحل اولیه حاکی از آن بود که جنگ سرد با پیروزی نظامی فوق العاده ای پایان نخواهد یافت. تصمیم پرزیدنت ترومن به برکنار کردن ژنرال داگلاس مک آرتور (39) در 1951 به مثابه اعلام جنگ علیه کره برای حفظ کره جنوبی و نه آزادسازی شمال که مورد نظر ژنرال بود. پنج سال بعد، هنگامی که مردم مجارستان بر ضد دولت تحمیل شده از سوی شوروی و ارتش سرخ که انقلاب آنها را سرکوب کرده بود قیام کردند، پرزیدنت آیزنهاور (1953 تا 1961) حمایت ملموسی از آنها نکرد.
دست آخر، بحران موشکی کوبا در سال 1962 محدودیت های شدیدتری برای درگیری مستقیم در عصر هسته ای ترسیم کرد. شوروی ها تلاش کردند تا به طور مخفیانه موشک های برد متوسط در کوبا مستقر کنند که سرزمین اصلی ایالات متحده را در معرض تهدید آشکار قرار می داد. با وجود اینکه ایالات متحده در آن مقطع همچنان از برتری قابل توجهی در زمینه تسلیحات هسته ای برخوردار بود، اما جنگ تمام عیار خطر خسارت های غیر قابل پذیرشی را در پی داشت. بنابراین پرزیدنت کندی دست به مبادله محرمانه ای زد که مفاد آن تا سال ها بعد آشکار نشد. در ازای خروج موشک های هسته ای شوروی از کوبا، ایالات متحده موافقت کرد علیه رژیم کمونیستی کاسترو اقدام نکند و موشک های "منسوخ" شده ایالات متحده را پس از مدت مناسبی از ترکیه خارج نماید.
اینگونه به نظر می رسید که این دو ابرقدرت درس های متفاوتی از بحران موشکی کوبا آموختند. در حالی که تا 1980، ایالات متحده افزایش قابل توجهی در سلاح های هسته ای خود ایجاد نکرده بود، شوروی ها در حال گسترش زرادخانه های خود بودند. در همین حال، ورود نیروهای مسلح کوبا به درگیری های آفریقا در دهه 1970 و اشغال افغانستان توسط شوروی در 1979 -- اولین مورد به کار گیری ارتش سرخ خارج از اروپای شرقی -- بسیاری را در آمریکا متقاعد کرد که جنگ سرد هنوز به پایان خود نرسیده است.
پایان جنگ سرد دلایل سقوط اتحاد شوروی همچنان مورد بحث قرار دارد. با این وجود، اظهار چند نظر ممکن است. یکی اینکه افزایش تجهیزات نظامی به دستور پرزیدنت ریگان موجب بالا رفتن هزینه حفظ توان نسبی نظامی شوروی ها شد. دیگری اینکه طرح سپر دفاع موشکی "جنگ ستاره های" پیشنهاد شده از سوی پرزیدنت ریگان خطر تغییر مسیر رقابت به سوی فن آوری های جدید را مطرح ساخت که عرصه رقابت مناسبی برای جامعه بسته ای چون اتحاد شوروی نبود. اقتصاد تحت فرمان شوروی از همان زمان بی رمق شده بود. علی رغم توانایی های الگوی کمونیست در زمینه صنعتی سازی، دنیای جدید فن آوری های اطلاعات در حال ظهور، جامعه ای که شهروندان خود را زیر نظر داشت و حتی بر استفاده آنها از دستگاه های فتوکپی نظارت می کرد را با چالش های غبر قابل عبور مواجه می ساخت. رهبران دوراندیش مانند میخائیل گورباچف این مسئله را درک می کردند. اصلاحاتی که او آغاز کرد اما در نهایت از کنترل آن باز ماند به فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد انجامید.
از دیدگاه آمریکا، این اختلاف 40 ساله تجسمی از پیروزی اندیشه ها بود. این پیروزی برای ایالات متحده هزینه های قابل توجهی در بر داشت که آشکارترین آنها، جان هایی بود که در میادین نبرد تلف شد و پول هایی بود که به جای صرف شدن در داخل و خارج کشور در راه آرمان های والاتر و به همان اندازه فوری، صرف ساخت سلاح هایی با قدرت های غیر قابل تصور شد. هزینه های سیاسی هم وجود داشت. در مواردی چند، جنگ سرد ایالات متحده را وادار کرد تا به نام مصلحت ژئوپولیتیک با رژیم های ناباب همراهی کند.
با این وجود، جنگ سرد دستاوردهای بسیار مهمی نیز برای ایالات متحده به همراه داشت. آشکارتر از همه، اروپای غربی و بخش عمده ای از جهان از افتادن به زیر سلطه ژوزف استالین، دیکتاتوری خونخوار که تفاوت زیادی با آدولف هیتلر نداشت، نجات داده شد. آزاد شدن کشورهای در بند اتحاد شوروی بدون توصل به جنگ و ویرانی بی سابقه در عصر تسلیحات هسته ای به همان اندازه حائز اهمیت است. و نهادهای دموکراتیک ایالات متحده صحیح و سالم و شکوفاتر از همیشه پدیدار شدند و الگوی ساختار اجتماعی ایالات متحده، که با تضمین آزادی سیاسی، مذهبی و اقتصادی افراد را برای پیگیری آرزوهای خود آزاد می گذاشت، بنیه خود را در حالی که کشور وارد هزاره جدید می شد حفظ کرد.
نظرات بیان شده در این مقاله لزوما بیانگر دیدگاه ها یا سیاست های دولت ایالات متحده نیست.
|