|
ایالات متحده با هیچ نوع کمبودی در کتاب، مقاله، و جزوات تحقیقاتی آکادمیک در تشریح حیات و رفتار نوجوانان روبرو نیست. به جای اضافه کردن دیدگاه های افراد بزرگسال به این کوه عظیم تحلیل ها و نظرها، تصمیم گرفتیم از نوجوانان بخواهیم تا برایمان کمی از خودشان بگویند. با یاری برخی سازمان های ملی آموزشی، ما برای دانش آموزان فراخوان هایی فرستادیم تا راجع به موضوعاتی همچون مدارس، اعمال مذهبی، سرگرمی ها، زندگی اجتماعی، وسوسه ها، تجربیات کاری، و برنامه های آینده خود انشا - کتبی یا ویدئویی - تهیه و ارسال کنند. ما برای بهترین مطالب در هر دو رده وعده جایزه مختصری دادیم.
در رده ویدئو، ما جایزه را به دیوید ای کوری (1)، دانش آموز 17 ساله مدرسه هنر بالتیمور (2) در مریلند، برای تولید اسکیت هنر است (3) اعطا کردیم. شما می توانید این ویدئو را در آدرس اینترنتی www.usinfo.state.gov/journals/itsv/0705/ijse/skating.htm مشاهده نمایید. در میان شمار زیاد مقالات کتبی و عالی دریافت شده، ما نوشته ایان کم یوئن (4)، دانش آموز دبیرستان والت ویتمن (5) در بِتِسدا (6)، مریلند را به عنوان بهترین انشا گزیدیم. متن کامل آن را می توانید در صفحه بعدی بخوانید. در پی متن انشا ذکر شده، گزیده های خلاصه شده ای از شمار زیادی انشاهای ارسال شده و همچنین مصاحبه هایی با دانش آموزان که توسط ویراستاران همکار ما انجام شده از نظرتان خواهد گذشت. این دانش آموزان در دبیرستان هایی از مونتانا گرفته تا فلوریدا، و از کالیفرنیا گرفته تا نیویورک، و در نقاط دیگر مشغول تحصیل هستند. در حالی که اکثر آنها در نظر دارند به کالج بروند، برخی هم مسیرهای دیگری را برای زندگی خود انتخاب کرده اند. شما می توانید راجع به عشقشان به موسیقی، تعهدشان به فعالیت های داوطلبانه، وقف کردن زندگی شان به ورزش، و شوری که نسبت به نقشه های آینده خود دارند بخوانید. البته، بیان تمامی دیدگاه ها، نظرات، و تجربیات نوجوانان ایالات متحده ممکن نیست؛ با وجود این، امیدواریم گفته هايی که در صفحات بعدی از نظرتان خواهد گذشت بینشی نسبت به تفکرات، چگونگی گذراندن وقت، و رویاهای آنها برای آینده به دست دهد.
آواز شور جسم را می خوانم (7)
موزیسین هستم. 17 سال سن دارم و در کلاس 11 تحصیل می کنم. مدرسه من، دبیرستان والت ویتمن [http://www.waltwhitman.edu/]، نامش را از شاعر بزرگ آمریکایی دوره جنگ داخلی ایالات متحده و دوران مهاجرت پس از آن گرفته - دورانی که آمریکا دردناک ترین رنج های تجزیه و سپس رنج های روزافزون گوناگونی را تجربه کرد و تبدیل به سرزمین آمیزش ملیت های مختلف شد.
والت ویتمن به عنوان بزرگ ترین شاعر آمریکا و بزرگ ترین شاعر دموکراسی شناخته می شود. شاید چون شاهد زخم هایی بود که جنگ داخلی موجب شد (او دوره ای امدادگر پزشکی ارتش بود). ویتمن طرفدار برادری، انسان معمولی، و دیدگاهی که همه را شامل می شود شد:
آواز آمریکا را می شنوم، سرودهای رنگارنگی که به گوشم می رسند...
هر کس آواز آنچه مال اوست و به دیگری تعلق ندارد را می خواند...
("آواز آمریکا را می شنوم،" (8) از والت ویتمن، بندهای 1 و 7)
او برای شعر بلند خود با عنوان برگ های علف (9)، که با نام ترانه خودم (10) نیز شناخته می شود شهرت دارد.
هدفم از این گفتار چیزی فراتر از بیان علاقه ام به تاریخ است و همانطور که گفتم، موزیسین هستم. اما سازی که می نوازم خود من است: من خواننده هستم. و به عنوان یک خواننده، منظور ویتمن - قدرت صدا در شکستن مرزها و گشودن درها - را تجربه کرده ام. هنگامی که آواز می خوانم، دری را به روی شنوندگان می گشایم تا از آن عبور کنند و در زیبایی موسیقی شریک شوند. این شریک شدن می تواند در میان مردمان نیز حادث شود. موسیقی تنها زبان جهانی است و موزیسین ها قادرند تا دروازه های میان فرهنگ ها را گشوده، ملت ها را با هم پیوند دهند.
ویتمن در بزرگداشت نزدیکی و مادیت شعر می سرود: او می نویسد، "آواز شور جسم را می خوانم،" "اکنون و اینجای حاضر، / غلغله شلوغ، پرتکاپو، و بغرنج آمریکا." ("شور جسم را می خوانم،" بند 1، و "آرمان ها،" (11) بندهای 25 و 26). با توجه به آنچه گفته شد، به شرح "اکنون و اینجای" "غلغله" زندگی این نوجوان خواننده آمریکایی می پردازم.
روز من در ساعت 5:45 دقیقه صبح که بیدار می شوم و دوش می گیرم آغاز می شود. خواندن در زیر دوش برای من یک ضرورت است! باید در آغاز هر روز آوازی طولانی اول صدایم را گرم کنم. پیش آمده که آواز خواندنم پدر و مادرم و چهار گربه هایمان را از خواب بیدار کرده است. ویتمن نوشته، "فریاد قار قار بربری خود را بر فراز بام های دنیا سر می دهم." هدف من در واقع قار قار کردن نیست، بلکه زیبا آواز خواندن است. شاید جثه بزرگی نداشته باشم، اما آرزوهای بزرگی دارم. آرزو دارم که "نسون دورما" (12) از توراندونت (13) پوچینی را روزی بر صحنه سالن اپرای معروف نيويورک اجرا کنم. آرزو دارم که یک خواننده بزرگ اپرا شوم.
همچنین در تاتر موزیکال هم می خوانم و هم بازی می کنم - در تابستان 2004 در اسوینی تاد (14) تاتر تابستانی ویلوود (15) که شرکت تاتری مختص نوجوانان است خواندم، و در پائیز نقش ماریوس را در تاتر بینوایان مدرسه مان بازی کردم. راک اند رول هم می خوانم. خواننده گروهی هستم با نام گربه بزرگ سیاه (16) که به اتفاق هم کلاسی هایم تشکیل دادیم. ما آهنگ های خودمان را می سازیم (اشعار را من می نویسم) و تارنمای اینترنتی هم داریم (http://www.purevolume.com/BigBlackCat). فکر می کنم اگر والت ویتمن زنده می بود این کار ما را درک می کرد: "اگر والت عزیز الآن زنده می بود، او راک اند رول می نواخت." ما در کلوپ های واشنگتن دی سی برنامه هایی اجرا کرده ایم تا برای تحقیق در مورد بیماری پارکینسون و برای قربانیان سونامی 2004 آسیای جنوبی کمک های پولی جمع آوری کنیم.
خب، به زندگی روزمره بازگردیم. پس از صرف صبحانه ای مختصر (یعنی یک فنجان چای و قاشق عسل روزانه ام)، روانه مدرسه که فقط یکی دو مایل با خانه مان فاصله دارد می شوم. کلاس ها از ساعت 7:25 صبح آغاز می شوند. در نیمسال تحصیلی حاضر، کلاس های من عبارتند از لاتین، پیش حساب و انتگرال، انگلیسی، روان شناسی، کُر مردان، کُر مجلسی و یک زنگ هم دانش آموز کمک سرپرست کرها هستم. روزم را با آواز خوانی شروع می کنم، قبل از ناهار با کر مردان می خوانم، در طول زنگ ناهار تمرین آواز می کنم، و روز درسی را با همخوانی در کر مجلسی به پایان می رسانم. اغلب روزها پس از پایان کلاس ها در ساعت 2:10 برای کارهایی مانند تمرین آواز، تمرین نمایش ها، کنسرت، فستیوال هنری، برنامه استعدادها، یا "نبرد گروه ها" که در مدرسه برگزار می شوند در مدرسه می مانم.
پس از مراجعت به منزل به راک و اپرا گوش می کنم و موسیقی برای اجرا تهیه می کنم. همین حالا در حال تکمیل آهنگ هایی به زبان های فرانسه، ایتالیایی، و انگلیسی هستم: "لیدیا" از گابریل فوره (17)، "آماریلی، میا بلا" (18) از گیولیو کاچینی (19)، و "آتش کنار جاده" (20) از لش لوموند (21) با تنظیم رالف واهن ویلیامز (22). با این سه کار، در آزمون های گزینش دانش آموزان منطقه ای میان اطلسی 2005 (23) وابسته به انجمن ملی معلمان آواز (24) به مقام اول خواننده های پیشرفته مرد رسیدم. در آخرین آهنگی که در جریان سفر میدانی 2005 مدرسه مان به اورلاندو، فلوریدا اجرا شد هم تکخوان بودم.
بعد از گذراندن این چند ساعت خصوصی با موسیقی ام، معمولا کمی در محله می دوم تا ذهنم را باز کنم. بعد تکالیفم را انجام می دهم تا وقتی که مادر و پدرم به خانه می رسند و شام می خوریم. بعد تکالیفم را تمام می کنم، و قبل از خواب، تلویزیون یا دی وی دی (معمولا یک اپرا) تماشا می کنم یا از اینترنت موسیقی دانلود می کنم. آخر هفته ها، با دکتر مایرا تِیت (25)، مربی صدایم کلاس دارم، کسری خوابم را جبران می کنم، به تکالیف انجام نشده مدرسه می رسم، و با دوستانم بیرون می روم.
زندگی پر مشغله ایست، مانند زندگی یک ورزشکار، اما به زحمتش می ارزد. هدف من تحصیل در رشته آواز در یک دانشگاه یا یک هنرستان در سال آینده و در نهایت، خواندن در تالارهای اپرای بزرگ جهان است. دکتر تیت به من می گوید، "خوانندگان اپرا ورزشکاران المپیک آواز هستند." تا الآن، موسیقی راه را برای اجرای برنامه در صحنه دبیرستان و محله، سالن های رسیتال دانشگاه ها و مراکز هنری، و سالن های راک بزرگ منطقه مان برایم باز کرده است. این تابستان، اولین نقش اپرایی خود را در فستیوال موسیقی تابستانی بتسدا به عنوان بورسا (26) در ریگولتو (27) ساخته وردی - همان نقشی که پلاسیدو دومینگو (28) تنور مشهور و مدیر اپرای ملی واشنگتن در ابتدای کار خود اجرا کرد - اجرا خواهم کرد.
پس هر روز را به طور کامل و با انرژی عشقم به موسیقی و انگیزه رشد به عنوان یک خواننده سپری می کنم. برای من، کلام والت ویتمن بار دیگر مصداق پیدا می کند:
اگر قدرت خواندنت نمی دادند حتما می مردی. ("وقتی آخرین یاس ها در حیات شکفتند،" بند 4)
مدارس مختلف
مدارس انعکاس دهنده گوناگونی شهرها، شهرهای کوچک، و روستاهای کشور هستند. علاوه بر نقش عالیشان در امر آموزش، آنها اغلب کانون های فعالیت های اجتماعی هم هستند. آنها می توانند محلی برای برگزاری جلسات گروه های مدنی، تاترهای اجتماعی، و برپا کردن مراکز اخذ رای در انتخابات محلی و ملی باشند. نتایج سرشماری سال 2000، که آخرین آمار موجود است، اطلاعاتی در خصوص 16.3 میلیون دانش آموز دبیرستانی و نرخ فارغ التحصیلی همان سال فراهم آورده است. جنوب پر جمعیت 5.7 میلیون دانش آموز دبیرستانی داشت، غرب 3.8 میلیون، غرب میانه 3.7 میلیون، و شمال شرقی کشور کمترین تعداد یعنی 3.02 میلیون. علاوه بر این، برآورد می شود که چیزی در حدود 1.1 میلیون دانش آموز در منازل خود تحصیل می کنند، یعنی به جای تحصیل در مراکز دولتی یا خصوصی توسط والدین خود در خانه آموزش می بینند.
کلاس درس ما شامل 53 دانش آموز است. در طول سال ها چند تایی به ما اضافه شده و چند تایی هم کم شده اما بیشتر ما از دوره کودکستان با یکدیگر هم کلاس بوده ایم. تمام هم کلاسی هایم را به خوبی می شناسم - می توانم با اسم کوچک صدایشان بزنم - و همین مسئله هم برای کل دانش آموزان دبیرستان و اغلب افراد شهر کوچک مان صادق است.
بچه هایی که به مدارس بزرگتر می روند احتمالا اینگونه تصور می کنند که ما در مدارس کوچک مان به اندازه آنها از فرصت ها برخوردار نیستیم. اما فکر نمی کنم این تصور صحیحی باشد. دانش آموزان کمتر در واقع به معنی فرصت های بیشتر برای تک تک ما در اینجا است. شما می توانید در فعالیت های خیلی بیشتری شرکت کنید چون همه فعالیت ها به شرکت کننده نیاز دارند. پس اگر بخواهید عضو یکی از تیم های ورزشی، یا وارد نمایش یا گروه موسیقی مدرسه یا هر فعالیت دیگر شوید، شانس بیشتری خواهید داشت.
شاید در زمینه آموزش به اندازه مدارس بزرگ رشته های درسی نداشته باشیم، اما به نظر من مدرسه ما کارش را عالی انجام می دهد. اگر رشته سطح بالایی را نداشته باشیم، مدرسه به ما کمک می کند تا رشته مورد نظر را در کالج محلی یا از طریق آی سی ان (29) [شبکه ارتباطی تعاملی کشوری که مدارس را با یکدیگر مرتبط می سازد] بخوانیم.
یکی از چیزهایی که در مورد تحصیل در مدرسه کوچکی مانند مدرسه خودمان و این شهر کوچک و مزارع آن دوست دارم این است که مدرسه ما عنصری است که همه را با هم پیوند می دهد. کانون مرکزی حیات اینجا است. مثلا بازی های ورزشی در مدارس کوچک اهمیت زیادی دارند. بازی های فوتبال آمریکایی، والیبال، و بسکتبال صدها تماشاچی جلب می کنند، اما آن چیزی که واقعا دوست دارم این است که برنامه های موزیکال و نمایش ها به اندازه بازی ها تماشاچی جلب می کنند.
اینجا مکان فوق العاده ای برای بزرگ شدن بوده و وقتی در خیابان شهرمان قدم می زنم، همه نام مرا می دانند. من از این مسئله لذت می برم.
 آنا پیترسون در مقابل یک انبار در مزرعه خانواده اش در آیوا. این دانش آموز نمونه در تیم والیبال مدرسه بازی می کند، در برنامه های مدرسه آواز می خواند، و در کلیسا و سازمان های خدماتی هم فعال است. (عکس از چاک آفنبرگر) (30)
آنا پیترسون (31)، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان پریری ولی (32)، گُوری (33)، آیوا [http://www.gowrie.k12.ia.us]
هم اکنون آخرین سال تحصیلی ام را در مدرسه متوسطه ای در حومه نشینی در مینسوتا می گذرانم. جمعیت دانش آموزان کلاس های هر سال درسی این مدرسه که دبیرستان سنتنیال (34) نام دارد و از چند شهر کوچک مجاور هم دانش آموز می پذیرد به طور میانگین حدودا 550 نفر است. این دبیرستان برای جامعه ما منبعی از حیات برای هم نوجوانان و هم بزرگ ترها است.
حمایت جامعه ما از مدرسه مان را می توان در تعداد تماشاچیان از هر سن و سالی که جمعه شب هایی که بازی فوتبال آمریکایی برگذار می شود در اینجا جمع می شوند مشاهده کرد. در میان تماشاچیان خانواده هایی که برای دیدن بازی پسرشان می آیند، دوستداران محلی ورزش، و افراد سالمندی که می توانند از روزهای نخستین تیم برایمان بگویند به چشم می خورند. بهترین نمونه این حمایت را معمولا می توان در فصل پائیز که مدرسه بازی های فوتبال آمریکایی "بازگشت دانش آموزان پیشین" را برگزار می کند مشاهده کرد. فارق التحصیلان به اینجا باز می گردند تا بزرگ ترین بازی فوتبال فصل عادی را تماشا کنند. قبل از آغاز بازی، دانش آموزان رژه ای برگزار می کنند، صورت های خود را رنگ می کنند، و روحیه باورنکردنی ای به نمایش می گذارند.
دبیرستان سنتنیال کلاس هایی دارد که برای حتی با استعدادترین دانش آموزان هم می توانند مشکل باشند. کلاس ها طیف گوناگونی از موضوعات را پوشش می دهند - از آموزش پخت بیسکوئیت گرفته تا علوم و ریاضیات در سطح کالج. مشاوران، مربی های ورزشی، و معلمین همه کمک می کنند تا هر دانش آموز برای مسیر پیش روی خود آماده شود. هر دانش آموز در طول روز چهار کلاس دارد که هر یک در اتاق متفاوتی برگزار می شود. وقت ناهار نیم ساعت است. این مدرسه که در حومه شهرهای دوقلوی مینياپولیس-سنت پل واقع شده مرکز حیات نوجوانی و بخشی از هویت همه ماست.
دیوید لوکاس، 18 ساله، کلاس 12، دبیرستان سنتنیال، سرکل پاینز (35)، مینسوتا [http://www.centennial.k12.mn.us/chs]
مدرسه ما که مدرسه ای خصوصی است حدودا 650 دانش آموز دختر از کودکستان تا کلاس 12 دارد و در شمال شرقی مانهاتان در شهر نیویورک واقع شده است. من عاشق مدرسه ام هستم! فرصت های فرهنگی و تحصیلی زیادی داریم. برای مثال، با موزه هنر متروپولیتن فقط پنج خیابان فاصله داریم و در مواقع زیادی به آنجا می رویم تا آنچه در کلاس درس می آموزیم را عینا تجربه کنیم. چیز دیگری که در مورد مدرسه مان دوست دارم کوچکی نسبی آن است و اینکه همه ما عضو یک اجتماع نزدیک به هم هستیم. من در فعالیت های محلی و ورزشی منجمله سافتبال و والیبال شرکت کردم. در واقع، ما در سال گذشته قهرمان والیبال ایالت نیویورک بودیم. مدرسه ما همچنین برای آماده کردن ما برای کالج عملکرد بسیار فوق العاده ای از لحاظ علمی دارد. من در پائیز در دانشگاهی در پنسیلوانیا نام نویسی خواهم کرد. تقریبا تنها نکته منفی ای که در مورد مدرسه مان به نظرم می رسد مسیر طولانی رفت و آمدم است. من در برانکس زندگی می کنم و با مترو و اتوبوس به مدرسه مان که در مانهاتان واقع شده می روم. هر رفت یا برگشت تقریبا 45 دقیقه تا یک ساعت طول می کشد.
دنیس بیلی-کاسترو (36)، 18 ساله، کلاس 12، مدرسه چاپین (37)، نیویورک، نیویورک [http://www.chapin.edu]
شهر ما برای تحصیل در دبیرستان فوق العاده است چون اجتماعی متحد دارد و آنچه که بیش از هر چیز مورد حمایت آنهاست احتمالا همین مدرسه است. مردم برای کار در معادن یا مزارع دامداری، برای شکار و ماهی گیری، و هر نوع فعالیت بیرونی از هر نقطه به اینجا نقل مکان کرده اند. در نتیجه، در حالی که آدم های جدید دائما در حال آمدن به اینجا هستند، اما بیگ تیمبر (38) به اندازه کافی کوچک است که بتوان بخشی از اجتماع شد. هم کلاسی ها در خانه های یکدیگر وقت می گذرانند - بخصوص در خانه هایی که میز بیلیارد یا پینگ پونگ دارند.
بسیاری از افراد - هم تازه واردها و هم آنهایی که برای نسل های متمادی در اینجا بوده اند - با حضور در رویدادهای برگزار شده در مدرسه با یکدیگر آشنایی پیدا می کنند. به نظر من حداقل نیمی از جمعیت شهر و مردم زیادی از اطراف به مسابقات فوتبال ما می آیند. یک همچون جمعیتی برای تماشای مسابقات بسکتبال گرد نمی آید، اما ما به هر حال معمولا سالن ورزش را پر می کنیم. و کنسرت ها هم به همین شکل هستند. بازی ها، کنسرت ها، و دیگر رویدادهای مدرسه محل ملاقات همه هستند.
از موقعیتی که دارم احساس خوشبختی می کنم. اطمینان دارم که در سال گذشته تمام دانش آموزان ارشد را می شناختم، و تمام دانش آموزان سال آینده را هم خواهم شناخت. شاید چند دانش آموز کلاس نهم را نشناسم، اما چیزی نخواهد گذشت که با آنها هم آشنا می شوم. بعضی وقت ها در مورد این مسئله فکر می کنم - که چقدر خوب است که تمام هم شاگردی هایم را می شناسم. در مدارس بزرگ، آدم حتما هر روز با هم کلاسی های جدید آشنا می شود.
دیوید فاستر (39)، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان بخش اسویت گرَس (40)، بیگ تیمبر، مونتانا [http://www.sweetgrasscounty.com/sghs]
تفاهم بین فرهنگی
چهره های نوجوانان آمریکایی نمایانگر وسعت گوناگونی در جامعه آمریکا است. افراد جوان در یافتن دوست از دیگر اقوام، ادیان، و نژادها مهارت خاصی دارند. همانند دهه های گذشته، مهاجران جدید در جستجوی آرمان آمریکایی همچنان در حال مستقر شدن در ایالات متحده و منجمله نواحی کم جمعیت روستایی آن هستند. امروز، هیسپانیک ها با جمعیت تقریبی 41.3 میلیون نفر سریع الرشدترین جمعیت اقلیت را تشکیل می دهند. به گزارش اداره سرشماری ایالات متحده، در ژوئیه 2004، 240 میلیون آمریکایی خود را سفید پوست، 39.2 میلیون نفر خود را سیاه پوست، 14 میلیون نفر خود را آسیایی، و 4.4 میلیون نفر خود را سرخپوست آمریکایی یا بومی آلاسکایی معرفی کردند.
نام من سیندی رامیرز (41) است. 17 سال سن دارم و اهل مکزیکوسیتی هستم اما در حال حاضر در لافایت (42)، ایندیانا زندگی می کنم. دو سال پیش به ایالات متحده آمدم چون تمام اقوام من اینجا زندگی می کردند و میل داشتم انگلیسی بیشتری بیاموزم. اکنون که اینجا هستم، سعی دارم با افراد بیشتری آشنا شوم و انگلیسی بیشتری بیاموزم چون تمام دروس من به زبان انگلیسی است.
وقتی به ایالات متحده آمدم به خوبی انگلیسی نمی دانستم اما با گذشت زمان و کمک معلمانم الآن در حال آموختن هستم. حالا بهتر از آن زمان می توانم صحبت کنم، بخوانم، و بنویسم. سعی می کنم در طول هر مکالمه ای حواسم را جمع کنم و به تلفظ صحیح هم توجه داشته باشم.
امیدوارم از تمام انگلیسی ای که می آموزم در آینده استفاده کنم چون می خواهم به کالج بروم و برای این کار باید به خوبی صحبت کنم و بنویسم. آرزوی من رفتن به کالج است.
 سیندی با دو دوست خود در دیزنی وُرلد در اورلاندو، فلوریدا. (عکس از سیندی رامیرز)
سیندی رامیرز، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان مک کاچئون (43)، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
پس از دو سال آموزش زبان لاتین در دبیرستان، اکنون هر روز از آن استفاده می کنم! تقریبا هر چیزی که به انگلیسی می گویم و می نویسم از ریشه لاتین است.
قسمت مورد علاقه ام در کلاس لاتین اسطوره شناسی و تاریخ است. با اطلاعات زیادی که از ترجمه کردن افسانه های قدیمی، و دانش ارزشمندی که در روز فرهنگ (روزی در پایان هر هفته مختص به فرهنگ رومی/یونانی) به دست می آوریم، قادر شده ام تا منشا کلمات را شناسایی کنم. در کلاس روان شناسی آموختم که برخی تئوری های برجسته نام خود را از چنین افسانه هایی گرفته اند. برای مثال، تئوری [عقده ادیپوس (44)] فروید نام خود را از ادیپوس گرفته است.
روزی را مجسم می کنم که بتوانم به تشریح فرهنگ و اسطوره شناسی یونان، جامعه روم، ریشه های علمی و مرجع های مذهبی کلاسیک لاتین بپردازم. به همراه این کلاس به سفری به ایتالیا خواهم رفت تا تجربیات فرهنگی دسته اولی از تاریخ ایتالیا به دست بیاورم.
کیمبرلی لاودر (45)، 17 ساله، دبیرستان سنت ماری رایکن (46)، لئونارد تاون (47)، مریلند [http://www.smrhs.org]
از هر گروه قومی و مذهبی نمونه ای در ایالات متحده وجود دارد و اینکه همه این گروه ها در ایالات متحده جمع شده اند و اکثرا با همدلی در کنار یکدیگر زندگی می کنند فوق العاده است. انعکاس کامل این پدیده در رسانه ها غیر ممکن است؛ باید اینجا بود تا تجربه اش کرد. من به کانادا، ژاپن، و ویتنام، که والدینم در آن متولد شده اند، سفر کرده ام. خوشحالم که می توانم به زبان ویتنامی صحبت کنم و بخوانم چون این یکی از جنبه های مهم زندگی من است.
 هوین با والدین خود پس از دریافت دیپلم دبیرستان. (عکس خانوادگی)
هوین نگوین (48)، 18 ساله، کلاس 12، دبیرستان جیمز مانرو (49)، فردریکس بورگ (50)، ویرجینیا [http://www.cityschools.com/jmhs]
در مکزیک به دنیا آمدم. زبان اول من اسپانیایی و زبان دوم من انگلیسی است. میل دارم که زبان سومی، احتمالا پرتغالی یا ایتالیایی هم یاد بگیرم. اولین فرد فامیلمان هستم که در ایالات متحده تحصیل می کند.
وقتی به ایالات متحده آمدم تنها 12 سال سن داشتم. دانش زبان انگلیسی ام بسیار ضعیف بود. زبان اولین مشکلی بود که با آن مواجه شدم و هنوز هم گاهی مشکل دارم. اما کسانی هستند که به من کمک کنند. دومین مشکلی که با آن مواجه شدم فرهنگ و شیوه زندگی متفاوت بود. فرهنگ های مکزیک و ایالات متحده تفاوت های زیادی ندارند اما با این وجود تفاوت هایی هم هست. غذاها، مثلا ناهار مدرسه، از آنچه در کشور خودم به آن عادت داشتم تفاوت زیادی داشت. با گذشت زمان، به شیوه زندگی جدیدم عادت کردم.
اکنون در سال قبل از دیپلم، یعنی در کلاس 11 تحصیل می کنم. فقط یک سال دیگر مانده تا دیپلم خود را دریافت کنم. قصد دارم در مکزیک به کالج بروم. امیدوارم از من و تجربیات من چیزهایی بیاموزید. به یاد داشته باشید که اگر واقعا بخواهید، هر چیزی ممکن است.
 خوزه لباس پوشیده و آماده. (عکس از خوزه اف پونچه گرانادوس)
خوزه اف پونچه گرانادوس (51)، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان مک کاچئون، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
در 14 اوت 2004 وارد ایالات متحده شدم. برای اولین بار است که در میان نوجوانان آمریکایی هستم و اینجا تفاوت های زیادی با افغانستان دارد. تجربه خیلی خوبی داشته ام. فرایند تدریس در اینجا متفاوت است؛ برای مثال، واحدهایمان را خود انتخاب می کنیم که به عقیده من روش خوبی است. رابطه میان معلمان و شاگردان برای من شگفت آور بود، چون رابطه میان آنها دوستانه تر و آزادانه تر است، و مانند رابطه معلم و شاگرد در افغانستان رسمی نیست. و همین را دوست دارم. در عین حال، نباید رابطه را از شکل دوستانه فراتر برد و آن را تبدیل به بی احترامی کرد. بی احترامی برخی شاگردان نسبت به معلمان را می بینم و اصلا نمی پسندم.
 غزال به اهمیت احترام گذاشتن معتقد است. (عکس از بری فیتزجرالد) (52)
غزال میری، 16 ساله، کلاس 12، دبیرستان جیمز مانرو، فردریکس بورگ، ویرجینیا [http://www.cityschools.com/jmhs]
اهداف آتی
تحصیلات درها را به روی هر نوع هدف حرفه ای می گشاید. تحقیقات نشان می دهد که تا سال 2010، یک پنجم تمام مشاغل در ایالات متحده به مدرک کالج و یک سوم تمامی مشاغل به حداقل کمی آمادگی کالج نیاز خواهد داشت. در نتیجه تعجب آور نیست که 34 درصد از جمعیت جوان ایالات متحده (18 تا 24 سال) پس از پایان دبیرستان وارد دانشگاه می شوند. آنهایی که به تحصیلات عالی علاقه ای ندارند پس از اخذ دیپلم گزینه های دیگری پیش رو دارند - حرفه ها، مشاغل مختلف در صنعت خدمات، خدمت نظامی (که پس از اتمام معمولا موجب تامین امکانات مالی برای تحصیل در دانشگاه می شود)، و کسب و کارهای خانوادگی همگی فراهم آورنده فرصت هستند.
برای من، برنامه ریزی برای بعد از دوران دبیرستان همراه با ترس است. تصور اجبار ترک محیط امن و ورود به "دنیای واقعی" کمی هراس انگیز است. بعضی ها وارد کالج محلی ای می شوند، بعضی ها وارد دانشگاهی می شوند، و بعضی ها هم به کالج عادی ای می روند. تمایل دارم که وارد آکادمی نیروی دریایی ایالات متحده در آناپولیس مریلند شوم. تصمیم دارم به سرحدهای جسمی و ذهنی ام برسم. یعنی اینکه افسر نیروی دریایی ایالات متحده خواهم شد. آکادمی نیروی دریایی رشته های تحصیلی بسیار زیادی از مهندسی هوا فضا گرفته تا علوم سیاسی دارد. تمایل دارم که یا در رشته تجارت و یا در رشته علوم سیاسی فارق التحصیل شوم.
فارق التحصیلان آکادمی های نظامی افراد بسیار با اراده و ساخته شده ای هستند. مزیت دیگر ورود به آکادمی نظامی این است که پس از فارق التحصیلی به طور خودکار شغل دارید که حقوقش هم بد نیست! نکته منفی خاصی ندارد به غیر از اینکه ورودی های آکادمی های نظامی به اندازه دانشجویان کالج از آزادی برخوردار نیستند. برای من این نکته مثبتی است. چون افراد جوان را از گرفتاری و دردسر دور نگه می دارد و در خط موفقیت قرار می دهد.
کیسی تزارزاستی (53)، 17 ساله، کلاس 12، دبیرستان سنت ماری رایکن، ائونارد تاون، مریلند [http://www.smrhs.org]
برای برخی، یافتن اینکه پس از دبیرستان چه کار خواهند کرد دشوار است. اما برای من آنقدرها دشوار نیست - از کلاس اول می دانستم که می خواهم معلم بشوم. به خاطر معلم کلاس اولم بود که به این فکر افتادم؛ و در کلاس سوم دیگر واقعا می دانستم که این کاری است که می خواهم در آینده انجام دهم. در طول دوران مدرسه معلمان فوق العاده ای داشته ام که فکر می کنم به تصمیم گیری ام کمک کرده است.
برخی از نکات مثبت دانستن اینکه در آینده می خواهم چه کار کنم و به کجا بروم این است که تمام توانم را برای رسیدن به هدفی که دارم به کار می گیرم. و می توانم رشته های لازم دبیرستانی برای تحصیل در رشته معلمی در کالج را با اطمینان انتخاب کنم و بگذرانم.
کلسی سی بل (54)، 15 ساله، کلاس 9، دبیرستان مک کاچئون، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
قصد دارم نئوناتولوژیست، یعنی دکتر متخصص نوزادان، و بخصوص آنهایی که زودرس یا دچار بیماری زردی یا چنین مشکلاتی هستند بشوم. همه اینها در کودکی ام آغاز شد. به خانه دختری رفتم که در غیاب والدینم از من نگهداری می کرد. او سپس وارد دانشگاه دوک شد. او می خواست پزشک شود و مرا به رشته طب علاقه مند کرد. در نتیجه، از کلاس هفتم به بعد تمرکز خود را بر نئوناتولوژیست شدن قرار دادم. امسال رشته خاصی با عنوان "آموزش آزاد" انتخاب کردم که در آن می توان به آنچه علاقه دارید بپردازید. تحقیق می کنید، به مدت 18 هفته مربی دارید، و در پایان پروژه ای تحویل می دهید. با انتخاب این رشته فرصت یافتم تا پزشک نئوناتولوژیستی را در بیمارستانی دنبال کنم. با این کار دقیقا دیدم که چه کارهایی می کنند و از چه فناوری هایی برای زنده نگه داشتن نوزادان بهره می گیرند.
کریستن گرایمز (55)، 17 ساله، کلاس 12، دبیرستان جیمز مانرو، فردریکس بورگ، ویرجینیا [http://www.cityschools.com/jmhs]
تصمیم دارم وارد نیروی هوایی ایالات متحده شوم. با اینکه بخشی از این تصمیم دلایل مالی دارد، اما همیشه معتقد بوده ام که مردم باید نقش خود را در ساختن آینده ای بهتر و دفاع از آنچه داریم ایفا کنند.
در صورتی که پس از پایان چهار سال خدمت به نیروی هوایی علاقه مند بودم احتمالا خواهم ماند تا حرفه ای از آن بسازم. اما فعلا، قصد دارم از برنامه سربازی که هزینه کالج را پس از پایان خدمت می پردازد استفاده کنم و در رشته روان شناسی که فکر می کنم می خواهم حرفه آینده ام باشد تحصیل کنم.
به طور کلی به روان شناسی علاقه دارم چون کارکرد مغز و اینکه چگونه رفتار و اعمال انسان ها را نسبت به یکدیگر کنترل می کند برای من بسیار جالب است. به مشاوره روانی فکر می کنم چون علاقه مندم که به انسان های مشکل دار کمک کنم تا زندگی های شادتر و سالم تری داشته باشند. همچنین به روان شناسی قانونی هم علاقه دارم. در این رشته می توان مجرمین را دنبال کرد و با تضمین عدالت، دنیا را برای خانواده و اطرافیانم امن تر کنم.
اوان هوک (56)، 19 ساله، کلاس 12، دبیرستان رِد لند (57)، اترز (58)، پنسیلوانیا [http://classrooms.wssd.k12.pa.us/red_land.cfm]
من اعتقاد قوی ای به قوانینی دارم که کشور، ایالت ها، و شهرهای ما تحت آنها اداره می شوند. اما مانند هر چیز دیگر، قوانین ما هم جا برای بهبود و تغییر دارند. معتقدم که آن فردی هستم که می تواند برخی از قوانین موجود را به سمت بهبود تغییر دهد.
اساس آینده من با دوره های کارآموزی تابستانی در طول دوران دبیرستان و کالج در یک اداره دولتی آغاز می شود. رشته های تحصیلی ام در کالج، دولت و روان شناسی خواهند بود. آنچه از کتاب می توان آموخت محدود است. معتقدم که اطلاع از نحوه عملکرد دولت ضروری است، اما درک نحوه تفکر شهروندان کشورم هم درست به همان اندازه اهمیت دارد.
فکر می کنم که آنچه برای من پس از اتمام کالج مهم است سفر به خارج از کشور باشد. با استفاده از دانش و تجربیاتی که از این سفرها کسب خواهم کرد می توانم وارد دوره فوق لیسانس حقوق شوم. معتقدم که برای هیچ فردی چیزی به نام دانش بیش از اندازه وجود ندارد. در نظر دارم که در رشته های دولت و روان شناسی درجه دکترا و در رشته حقوق هم مدرک اخذ کنم. همچنین میل دارم صاحب عنوان قاضی مرگان آتول (59) شوم. با کوشش سخت و نمونه شدن در میان مردم، چیزی نخواهد گذشت که کاندیدای سناتوری خواهم شد. سختی ها تازه آغاز شده اند.
مرگان آتول، 15 ساله، کلاس 9، دبیرستان مک کاچئون، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
مانند بسیاری از دوستان و هم کلاسی هایم، علاقه ای به درس و مدرسه ندارم. به دنبال کسب تجربه عملی هستم و به تفنگداران دریایی ایالات متحده پیوسته ام. اردوی آموزشی خود را در پاریس آیلند کارولینای جنوبی خواهم گذراند و پس از آن نیز به مدت شش ماه در پنساکولا، فلوریدا آموزش خواهم دید تا مکانیک هوانوردی شوم. شاید بمانم و این کار را به عنوان حرفه خود انتخاب کنم. نمی دانم. اگر نماندم، تمایل دارم از این آموزش ها استفاده کنم و در دنیای غیر نظامی مکانیک هوانوردی شوم.
البته قبل از هر چیزی باید دوره آموزشی پایه را تکمیل کنم. می دانم که مخاطراتی وجود دارد، اما قبل از هر چیزی، به کشورم اعتقاد دارم.
کالین اسمیت (60)، 18 ساله، کلاس 12، دبیرستان دبلیو تی وودسون (61)، فِیرفکس (62)، ویرجینیا [http://www.fcps.k12.va.us/WTWoodsonHS]
می خواهم در رشته حقوق بین الملل تحصیل کنم. به حقوق علاقه دارم چون می بینم که در کشورم، زنان کمی در این رشته وجود دارند. می خواهم در زمینه حقوق زنان تلاش کنم که به عقیده من موضوع بسیار مهمی است. می خواهم به افغانستان بازگردم و به کشورم کمک کنم.
غزال میری، 16 ساله، کلاس 12، دبیرستان جیمز مانرو، فردریکس بورگ، ویرجینیا [http://www.cityschools.com/jmhs]
تجربیات کاری
در ایالات متحده، سخت کوشی و تامین کردن خرج خود ارزش های مهمی به شمار می آیند. بسیاری از کودکان با دریافت پول توجیبی - پرداخت کوچک هفتگی یا ماهانه - برای انحام کارهای منزل با این ارزش آشنا می شوند. بعدها، آنها اغلب با اشتغال در کارهای پاره وقت بعد از ساعات مدرسه یا در آخر هفته ها، پول توجیبی در می آورند، برای کالج پس انداز می کنند، تجربه کاری به دست می آورند، یا حس استقلال را تجربه می کنند. فرصت ها متعدد و گوناگون هستند - از پخش روزنامه گرفته تا نگهداری از کودکان همسایه ها، از کیسه کردن خواربار گرفته تا گارسنی در رستوران ها. در حقیقت، علی رغم وضعیت اقتصادی خانوادگی شان، بسیاری از جوانان اولین دستمزد خود را قبل از رسیدن به دوره دبیرستان دریافت می کنند. به منظور حمایت از کودکان در برابر سو استفاده کاری، قوانین ایالات متحده حداقل سن اشتغال را برای اغلب مشاغل غیر کشاورزی 14 سال و ساعات کار مجاز افراد زیر 16 سال در طول هفته های درسی را 18 ساعت تعیین کرده است.
من شغلم را به نحوی تقریبا تصادفی پیدا کردم. برادرم به تازگی پیشاهنگ شده بود و باید برای او اونیفرم می خریدیم. در حالی که والدینم در فروشگاه لوازم پیشاهنگی مشغول خرید بودند، من در ورودی ایستاده بودم. پس از چند دقیقه، مدیر فروشگاه به سوی من آمد و پرسید که آیا تمایل به کار کردن دارم. در آن زمان، تنها منبع درآمدم از نگهداری گاه به گاه کودکان بود و برای همین پیشنهاد او را پذیرفتم و در همانجا با من مصاحبه شد و استخدام شدم.
از آن پس، مادرم هر پنجشنبه و شنبه مرا به مغازه ای که در آن به کار فروشندگی مشغول بودم می رساند. خریدهای مشتریان را جمع می کنم، آنها را کیسه می کنم، رسید مشتریان را به آنها می دهم، و آنها را راهی می کنم. علاوه بر کار با صندوق، فروشنده باید گزارش هایی تهیه کند تا پیشاهنگ ها بتوانند ارتقاع درجه پیدا کنند، سفارش های تلفنی بگیرد، و والدین پیشاهنگ های خردسال را در خرید اولین اونیفرم فرزندان خود راهنمایی کند. کار آسانی نیست - در اوایل سپتامبر که شمار عظیمی پسر بچه پیشاهنگ می شوند، مغازه از والدینی که در کل فرایند به راهنمایی قدم به قدم احتیاج دارند لبریز می شود. اما در سایر ماه ها فروشگاه آنچنان شلوغ نیست و در نتیجه وقت دارم نوشابه ای بخورم، کمی از تکالیف درسی ام را انجام دهم، یا با همکارانم گپ بزنم.
اگرچه دیگر به اندازه قبل وقت آزاد ندارم، اما کارم را دوست دارم. افرادی که با آنها کار می کنم، منجمله رئیسم، مهربان هستند، به من کمک می کنند، و از صحبت با آنها هم لذت می برم؛ و چون اغلب آنها بزرگ تر هستند، مصاحبت با آنها دیدگاه خاصی از زندگی در "دنیای واقعی" به من می دهد. و درآمد خودم را هم کسب می کنم که بدین معناست که هر بار می خواهم چیزی بخرم نباید از والدینم پول بگیرم. نوعی استقلال دارم که تاکنون نداشته ام. داشتن درآمد ثابت به من یاد داده که پول را چگونه به صورت موثری مدیریت کنم، چقدر پس انداز کنم، چقدر خرج کنم، و اینکه چیزهایی که قدرشان را نمی دانستم واقعا چه قیمتی دارند. (اصلا نمی دانستم که قیمت کفش تا چه اندازه گران است تا خودم یک جفت خریدم.) بعلاوه، این شغل مهارت های ارتباطی مرا افزایش داده؛ به من یاد داده با مردم چگونه حرفه ای صحبت کنم، چگونه با صحبت با آنها بدانم که چه می خواهند، و حتی چگونه نوزادی که گریه می کند را ساکت کنم. اگرچه این شغل از وقت آزادم کم می کند، اما حاضر نیستم مهارت هایی که به من آموخته را با چیزی عوض کنم.
 لورا با اولین چک حقوق دریافتی اش (عکس از لورا واس) لورا واس (63)، 16 ساله، کلاس 11، دبیرستان توماس اس ووتون (64)، راکویل (65)، مریلند [http://www.mcps.k12.md.us/schools/woottonhs]
اگرچه به هیچ شغل خاصی اشتغال ندارم، اما بعد از مدرسه کارهای زیادی انجام می دهم. یکی از این کارها رسیدگی به خرگوش ها و خوک هایی است که برای نمایش در کلوپ محلی فور-اچ (66) پرورش می دهم. فور-اچ سازمان ملی ای برای پرورش مهارت های جوانان روستایی است. جایی است که در طول تابستان می توان در آن با افراد جدید زیادی آشنا شد و دوست های زیادی پیدا کرد.
در نگهداری از برادر کوچکترم در طول تابستان و بعد از مدرسه هم کمک می کنم. و دوست دارم تا حد امکان هم با دوستانم وقت بگذرانم. در خانه پدر بزرگم هم کار می کنم؛ چمن حیاط را می زنم و علف باغچه ها را می کنم. به کار علاقه دارم. تفریح خوبی است و به انسان مسئولیت می دهد. درسی که برای زندگی آموخته ام این است که برای آنچه می خواهی باید زحمت بکشی.
دانیال برداین (67)، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان مک کاچئون، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
مدرسه، درس، فعالیت های فوق درسی، مذهب، فیلم، و...، این همه کار با این وقت کم. اما مشاغل می توانند هم مزیت هایی داشته باشند و هم مضراتی.
برخی مزیت ها شامل داشتن پول توجیبی و تجربه کردن محیط کار است. مزیت دیگر این است که داشتن شغل به شما حس استقلال می دهد چون می توانید برخی از نیازهای خود را برآورده کنید. همچنین می توانید برای کالج یا برنامه های آینده خود پس انداز کنید. برخی نوجوانان به خانواده های خود هم کمک می کنند.
یکی از مضرات داشتن شغل این است که نوجوانان چون صورتحساب ها و قبض ها را نمی پردازند و پول خود را خرج تجملات گران قیمت می کنند، شاید نتوانند مفهوم کار را به درستی درک کنند. در نتیجه شاید فکر کنند که پول برای خرج کردن است و برای همین پس انداز کردن را نیاموزند. دانش آموزان شاغل همچنین شاید مجبور شوند از درس خواندن خود بزنند چون وقت کافی نه برای درس دارند و نه برای فعالیت هایی مانند معاشرت با دوستان و خانواده.
تیرزا سلیوا (68)، 15 ساله، کلاس 10، دبیرستان وِیکفیلد (69)، رالی (70)، کارولینای شمالی [http://wakefieldhs.net]
تابستان گذشته در فروشگاه های زنجیره ای هکتس (71)، در حقیقت برای مدرسه ام، مشغول به کار شدم. کلاسی دارم با عنوان بازاریابی 3 و داشتن شغل برای رشته ضروری است. باید جمعا 396 ساعت کار کنیم تا به کلاس بعدی برویم. در نتیجه از 12 ژوئیه در قسمت پوشش نوجوانان هکتس مشغول به کار شدم که برایم مشکل است چون سعی دارم تمام پولم را صرف خرید پوشاک نکنم. اما کارم را دوست دارم و چیزهای زیادی به من آموخته است. آدم نسبتا خجالتی ای هستم اما به عنوان صندوق دار باید با مردم صحبت کنم و احساساتم را تحت کنترل داشته باشم.
کریستن گرایمز (72)، 17 ساله، کلاس 12، دبیرستان جیمز مانرو، فردریکس بورگ، ویرجینیا
تاثیر دین
آمریکا سرزمین مذاهب متعددی است و نوجوانان آمریکا به اشکال گوناگونی به اعمال مذهبی خود می پردازند. در اوایل آموختن تاریخ ایالات متحده، بچه های آمریکایی می آموزند که آزادی دین و جدایی کلیسا و سیاست از جمله بخش های اساسی ای در راهبری دولت است. دین داری بسیاری از نوجوانان تحت تاثیر خانواده های آنها است. برخی در مدارسی که توسط گروه های مذهبی اداره می شوند به تحصیل می پردازند، و برخی به برنامه های بعد از ساعات درسی یا آخر هفته ای برپا شده از سوی کلیساها، کنیسه ها، یا مساجد می پیوندند. با این حال، برخی هم ترجیح می دهند که از هیچ دین خاصی پیروی نکنند. بسیاری از ادیان با به کارگیری فرهنگ معاصر جوانان با افراد جوان ارتباط برقرار می کنند. در نتیجه دیدن گروه راک مسیحی یا خواننده های رپ مسلمان یا مراسم مذهبی جوان محور غیر معمول نیست.
من اعمال دینی ام را از طریق اعمال روزانه ام انجام می دهم. سعی دارم برای دیگران نمونه باشم و همواره انتخاب هایی می کنم که با ارزش هایم مطابقت داشته باشند. تحصیل در یک مدرسه کاتولیک تاثیر زیادی بر نحوه انجام اعمال دینی ام گذاشته و در بحران های زیادی که در مدرسه با آنها مواجه شده ام به کمک من آمده. این اعتقادات اساس مستحکمی برای پایه گذاری زندگی ام فراهم آورده اند و در سرتاسر زندگی تاثیر شگرفی بر من داشته اند.
مگی بویل (73)، 16 ساله، کلاس 11، سنت مری رایکن، ائونارد تاون، مریلند [http://www.smrhs.org]
معنویت؛ انسان ها باید بدانند از کجا آمده اند، چگونه آمدند، و به کجا می روند. آمریکایی ها آنقدر اقبال دارند که بتوانند از هر دینی که می خواهند پیروی کنند. من در خانواده مسیحی معتقدی بزرگ شدم و ارزش هایی که در کودکی توسط والدینم به من القا شد تاکنون که کمی بزرگ تر شده ام تغییر زیادی نکرده اند. اما در سن نوجوانی، ما بیشترین تاثیر را از دوستان خود می گیریم. بهترین دوست من به همان اندازه من معتقد است و از این مسئله استفاده می کنیم تا یکدیگر را پاسخگو قرار دهیم. وقتی دیگران از ارزش های شما با خبر شوند، دیگر برای کارهایی که ترجیح می دهید نکنید آنقدر شما را تحت فشار نمی گذارند.
اشلی وُیتلندر (74)، 18 ساله، کلاس 12، دبیرستان سنتنیال (75)، لینو لیکز (76)، مینسوتا [http://www.centennial.k12.mn.us/chs]
دین من بر هویت فردی، نحوه رفتار، و نگرش من تاثیر نسبتا زیادی داشته. پیروی از دین یهود به من آموخته که پرسشگر باشم و به جای اینکه برداشت مردم از سنگ نوشته ها را بپذیرم، تورات را برای خودم معنی کنم. شما می توانید جمله ای از تورات را در نظر گرفته، آن را با زندگی روزمره ربط دهید و با این کار درک بهتری از این کلام حاصل کنید.
یهودی بودن به این معنا نیست که هر جمعه شب و شنبه صبح به کنیسه بروید و در 13 سالگی به سن تکلیف برسید یا اینکه فینه به سر و پوشش های مذهبی به تن کنید. به این معنا نیست که همواره باید یک چیز را باور داشته باشید و به خاطر اعتقادی باید اعتقادات دیگر را رها کنید.
یهودی بودن نحوه رفتار و چگونگی اعتقادات شما است، مثلا احترام به گوناگونی، پذیرش آموختن چیزهای جدید، و کمک در آموختن به دیگران. به ما می آموزند که مهم ترین عمل انسان ها احترام به یکدیگر، اعمال محبت آمیز، و برقراری صلح و آشتی است. کتاب دعای ما به ما می آموزد که "آنچه از آن نفرت دارید را با دیگران نکنید. تمام تورات همین است. مابقی آن تفسیر است." کودکان تاثیر زیادی از دین خود می گیرند چون این دین است که از ابتدای زندگی به آنها آموخته می شود و آنها می دانند با اینکه همه چیز تغییر می کند، اما این دین است که ثابت می ماند.
حتی در آمریکا، قالب های عامی زیادی از ادیان دیگر وجود دارد و من و دوستانم در مورد ادیان مان با یکدیگر گفتگو می کنیم. به یکدیگر می آموزیم و یاد می گیریم که برداشت های عامی معمولا به ندرت صحیح هستند.
[داخل کادر] سیندی و پدرش در مراسم رقص روستایی برپا شده از سوی کنیسه آنها، بیت الیهود، در الکساندریا، ویرجینیا
سیندی هولدن (77)، 14 ساله، کلاس 9، دبیرستان وست اسپرینگفیلد (78)، اسپرینگفیلد، ویرجینیا [http://www.fcps.edu/westspringfieldhs]
خانواده ام هندی است و ما هندو هستیم. من در انگلستان به دنیا آمدم. در هشت سالگی ام به ایالات متحده آمدیم و اکنون شهروندان آمریکایی هستیم. هر یکشنبه به جلسات گروهی به نام اسوادیهای (79) [که در زبان باستانی هند، سانسکریت، به معنی خود آموزی است] می روم. ما نه تنها در خصوص مسائل فرهنگی، بلکه مسائل اخلاقی نیز گفتگو می کنیم. این جلسات کمک می کند تا درک بهتری از خود حاصل کنم و مرا با میراث فرهنگی ام در ارتباط قرار می دهد.
آکاش چوداسام (80)، 14 ساله، کلاس 11، دبیرستان اوکتون (81)، هرندون (82)، ویرجینیا [http://www.fcps.k12.va.us/OaktonHS]
در ایالات متحده به دنیا آمدم اما والدینم برمه ای هستند. ما همه بودیست هستیم. هر یکشنبه در میان به معبد بودیست ها در مریلند می روم و زبان برمه ای می آموزم. همچنین در مراسم دینی معبد هم حاضر می شوم و در امور خیریه مانند دادن غذا به مستمندان شرکت می جویم. وقتی از خانه ای به خانه دیگر نقل مکان کردیم، راهب های بودیست آمدند و خانه جدید را تبرک کردند. یک بار هم تمام آخر هفته ای را در معبد ماندم و با راهب ها دیرنشینی کردم. این برای من تجربه گران بهایی بود که امیدوارم در آینده مجددا تکرار شود.
نی سو لوین (83)، 13 ساله، کلاس 9، دبیرستان اوکتان، هرندون، ویرجینیا [http://www.fcps.k12.va.us/OaktonHS]
دین من زندگی ام را به صور گوناگونی شکل داده. بزرگ ترین درسی که دین من، یعنی مذهب کاتولیک به من آموخته این است که کلیسا را محور زندگی خود قرار دهم. حضور منظم در مراسم عشای ربانی اولویت گذاری در زمینه های مختلف زندگی را به من آموخته. برای من، کلیسا اول است، بعد خانواده و دوستان، و بعد چیزهای دیگر.
انحراف و درگیر شدن در مادیات و سبک های زندگی ای که قرار است موجب "خوشبختی" شوند در دنیای امروز دشوار نیست. دین من معنی حقیقی خوشبختی و آنچه واقعا در زندگی اهمیت دارد را به من آموخته است.
 آلیشا چندین سال قبل در اولین مراسم عشای ربانی خود. (عکس خانوادگی)
آلیشا وایسر (84)، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان سنت ماری رایکن، لئونارد تاون، مریلند [http://www.smrhs.org]
در ایالات متحده به دنیا آمدم و خانواده ام هندی است. ما مسلمان هستیم. من عضو گروه نوجوانی با نام "مسلمانان در حال عمل" (85) هستم. اعضای گروه ما از کشورهای مختلف هستند و مانند خود من، بسیاری هم در ایالات متحده متولد شده اند. ما فعالیت های متعددی منجمله جمع آوری پول برای کمک به قربانیان سونامی و امداد انسان دوستانه به مردم افغانستان و عراق داریم. ما این هدایا را به طرق مختلفی اعم از فروش شیرینی و شستشوی ماشین جمع آوری می کنیم. از اینکه مسلمان هستم افتخار می کنم و دین من بخش مهمی از زندگی من است. اکثر دانش آموزان مدرسه ما غیر مسلمان هستند اما این مسئله هیچگاه برای من مشکل ساز نبوده است. من دوستان زیادی از مذاهب گوناگون دارم.
آمبریم علی (86)، 16 ساله، کلاس 12، مدرسه دخترانه وستریج (87)، پاسادینای جنوبی، کالیفرنیا
پرهیز از وسوسه
نوجوانان در سیر خود به سمت بلوغ با چالش های زیادی روبرو هستند. اکثر نوجوانان ایالات متحده توان کافی برای رویارویی با فشارها را دارند. اما میل به استقلال و به فاصله گرفتن از والدین و دیگر چهره های صاحب اختیار در برخی موارد نوجوانان را به کارهایی وا می دارد که بعدها موجب پشیمانی است. رسانه ها معمولا چنین رفتارهایی را در نوجوانان یا تقویت و یا تحریک می کنند. به هر حال وجود چنین مشکلی را نمی توان انکار کرد - و عواقب آن می توانند جدی باشند. میل به کشف کردن، به آزمایش حد و حدود، و امتحان چیزهای جدید - که معمولا با حس شکست ناپذیری نوجوان همراه است - موجب می شود تا بعضی نوجوانان کارها و رفتارهای خطرناکی را آزمایش کنند. در 2003، دولت ایالات متحده گزارش داد که 30.5 درصد از نوجوانان 12 تا 17 ساله ها گفتند که حداقل یک بار مواد مخدر غیر قانونی امتحان کرده اند. طبق این گزارش، مری وانا بیشترین میزان مصرف را میان نوجوانان داشته. نوجوانانی که به روابط جنسی قبل از ازدواج می پردازند خود را در معرض خطر بارداری، اچ آی وی/ایدز، و ابتلا به دیگر بیماری های مقاربتی قرار می دهند. گروه های محلی و سازمان های غیر دولتی متعددی در دهه های اخیر تشکیل شده اند تا در رویارویی با این مسائل به والدین، مدارس، جوامع دینی، و مجریان قانون کمک کنند.
تصمیمات نامناسب زیادی هست که نوجوان می تواند در طول دوران دبیرستان اتخاذ کند. به هر اندازه که احساس استقلال کنیم، هنوز هم دیگران بر افکار و تصمیمات ما تاثیر دارند. من همیشه می گفتم که تسلیم فشار دوستانم نخواهم شد، اما مقاومت به اندازه ای که فکر می کردم ساده نبود.
تنها پس از وقوع اشتباه است که انسان می فهمد عملش تا چه حد احمقانه بوده است. من مواد مخدر امتحان کردم و به دردسر زیادی افتادم. اکنون درسی آموختم. پس لطفا فقط و فقط به حرف خودتان گوش دهید. اگر بتوانید از اشتباهات من بیاموزید، خواهید توانست برای خود تصمیم بگیرید.
تایلر تنوریو (88)، 16 ساله، کلاس 11، دبیرستان فورت لوپتون (89)، فورت لوپتون، کلرادو
15 سال سن دارم. اما با همین سن کم، با مشکل مصرف مواد مخدر درگیر بوده ام. در طول یک سال و نیم گذشته برنامه های بازپروری بسیاری را تجربه کردم. حالا تاثیری که مواد مخدر بر زندگی ام داشتند را می فهمم. به مدت هفت ماه به متامفتامین اعتیاد داشتم. حالا به دلیل انتخاب های نامناسبی که در طول آن زمان کردم مسئله قانونی دارم. اما کمک های زیادی به من شده است. الآن تقریبا شش ماه است که از بند مواد مخدر رها شده ام و به این مسئله افتخار می کنم. علاوه بر حضور در برنامه ای به نام برنامه بیمار سرپایی ویژه (90)، و همچنین در جلسات گروهی به نام معتادان بی نام (91) هم شرکت داشته ام. هر دو اینها برنامه های فوق العاده ای هستند و کمک های زیادی به من کرده اند. این برنامه ها کمک می کنند تا تصویر کاملی از تاثیر مصرف مواد مخدر در زندگی خود را ببینید.
من موجب سرخوردگی خیلی ها شده ام. مایوس کردن کسانی که آنها را بیش از هر کس در این دنیا دوست دارم بدترین حسی است که تابحال تجربه کرده ام. در جلسات معتادان بی نام به ما می گویند که نمی توان یک شبه عوض شد. این صحیح است و برای بازپروری باید قدم به قدم حرکت کرد.
تنیل یوینگ (92)، 15 ساله، کلاس 10، دبیرستان مک کاچئون، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
کار داوطلبانه
بسیاری از نوجوانان میل دارند در اجتماعات خود دست اندرکار اموری باشند و از انرژی و شور خود برای کمک به دیگران استفاده کنند. به گفته خدمات جوانان آمریکا (93)، سازمانی که با شراکت با هزاران سازمان کار داوطلبانه برای جوانان ایالات متحده فرصت های کار داوطلبانه فراهم می آورد، حضور میلیون ها داوطلب نوجوان در روز ملی خدمات جوانان 2005 این رویداد را به بزرگ ترین رویداد سالانه خدمت رسانی جهان تبدیل کرد. جوانان آمریکا به کودکان دانش آموزان درس خصوصی دادند، از رای دهندگان جدید ثبت نام به عمل آوردند، در زمینه تغذیه مناسب به جوامع خود آگاهی دادند، و مطالبی در خصوص پیشگیری از اچ آی وی/ایدز پخش کردند. اینها فقط بخشی از فعالیت های انجام شده در این روز بود. همانطور که در انشاهای بعدی می بینیم، حوادث محلی و جهانی موجب می شوند تا دانش آموزان آمریکا وقت و انرژی خود را به صورت داوطلبانه در اختیار دیگران قرار دهند.
سونامی ای که روز بعد از روز کریسمس در آسیای جنوبی حادث شد همه آمریکایی ها را موقتا تحت تاثیر قرار داد. اما این حادثه مرا برای همیشه عوض کرد. مانند افراد بی شمار در سرتاسر جهان، من و خانواده ام پس از اعلام خبر این فاجعه ساعت ها در جلوی تلویزیون میخ کوب بودیم. مرگ صدها هزار انسان در فقط چند دقیقه برای من قابل درک نبود.
نام شهر چنای (94) در کشور هند که در پوشش های خبری مکررا تکرار می شد برای خانواده من معنی خاصی پیدا کرد. مادر من در گذشته با زنی از آتلانتا با نام بِکی داگلاس (95) که اخیرا یتیم خانه ای در چنای تاسیس کرده بود همکاری داشت. مادرم یک باره متوجه شد که این یتیم خانه درست در مسیر سونامی قرار داشت. ما از بکی تلفنی شنیدیم که تمام کودکان این یتیم خانه که تنها چند صد فوت با ساحل فاصله داشت سالم هستند اما تقریبا تمامی کودکان یتیم خانه ای در همان نزدیکی از بین رفتند. ما همچنین متوجه شدیم که اقتصاد دهکده های ماهیگیری نوار ساحلی از بین رفته است. وقتی پرسیدیم که بهترین راه برای کمک کردن به این مردم چیست، بکی پاسخ داد که رفاه بلند مدت آنها به بازگشت به دریا و ماهیگیری وابسته است. پرسیدیم هزینه این کار چقدر است؟ بکی گفت 11.000 دلار برای تعمیر و جایگزین کردن قایق ها و تورهای یک دهکده 500 نفری کافی است. در بازگشت از سفر تعطیلات کریسمس، با مدیر مدرسه مان صحبت کردم و از او اجازه خواستم تا برنامه ای برای جمع آوری کمک های پولی در مدرسه بولیس (96)، مدرسه خصوصی ای در یکی از شهرک های حومه ای ثروتمند واشنگتن دی سی، برپا کنیم. او موافقت کرد و سه روز بعد کل دانش آموزان را طی نطقی توجیه کردم. در اولین روز برنامه - که موجب شگفتی خود ما هم شد - بیش از 4.000 دلار جمع آوری کردیم. تا پایان آخر هفته، بیش از دو برابر مبلغ هدف جمع آوری کرده بودیم که این مبلغ تا امروز به 100.000 دلار رسیده است. صد درصد این مبلغ مستقیما به کشور هند رفته است.
من و هشت تن از هم کلاسی هایم به همراه مدیر مدرسه مان و چند فرد بزرگسال دیگر تصمیم گرفتیم تا با هزینه خودمان تعطیلات بهاری را در هند بگذرانیم. آنچه در هند آموختیم خیلی بیشتر از آن چیزی بود که از جمع آوری پول آموخته بودیم.
ما یک هفته در چنای بودیم و در طول این مدت نیمی از وقتمان را به یتیم خانه و مدرسه ای که اول توجه ما را جلب کرده بود و نیمه دیگر را به سه کلنی برای افراد مبتلا به بیماری جذام اختصاص دادیم. کار در یتیم خانه برای همه ما آسان بود چون کودکان همه دوست داشتنی بودند. جدا شدن از آنها پس از یک چنین اقامت کوتاهی بسیار دشوار بود و همه ما در هنگام رفتن گریه می کردیم. اما کار در کلنی های جذامی ها هم خیلی دشوار تر و هم در نهایت با ارزش ترین فعالیت ما بود. هیچ کدام از ما تا آن زمان با بیماران جذامی برخوردی نداشتیم. در ابتدا، ما حتی از نزدیک شدن به ساکنین این کلنی ها می ترسیدیم، چه برسد به اینکه به آنها دست بزنیم. اما با دیدن هیجان این مردم از آمدن افراد غریبه به نزد آنها از روی عشق و با نیت کمک کردن ترس های ما به سرعت از بین برد. ما با کارهایی مانند کاشتن درخت های موز برای کمک به تلاش های خودکفایی آنها به نیازهای جمعیشان رسیدگی کردیم. اما بهترین قسمت از کار کمک های فردی به آنها بود. اوج سفر من و یکی از تکان دهنده ترین تجربیات زندگی ام شانه کردن و بافتن موهای زنی بود که بیماری جذام دست و پایش را از او گرفته بود. تا آن زمان نمی دانستم که حرکات ساده از روی عشق چه تاثیرات عمیقی بر دیگران دارد.
 الی با بچه های یتیم خانه فرادستی ستاره خیزان (97) در چنای، هند. (عکس خانوادگی)
لارن الیس (الی) پرینس (98)، 16 ساله، کلاس 11، مدرسه بولیس، پوتوماک (99)، مریلند [http://www.bullis.org]
تمام افراد جوان باید به خاطر نسل های آینده هم که شده در حفظ محیط زیست کوشا باشند. از ابتدای کودکی ام بود که متوجه علاقه فزاینده ام به محیط زیست شدم. در کلاس دوم به کلوپ زیست بوم شناسی دبستانم پیوستم. ما برای زیباسازی محیط مدرسه مان تلاش می کردیم و بر پروژه های بازیافتی نظارت داشتیم. در سن هشت سالگی متوجه شدم که تلاش برای حفاظت محیط زیست یک ضرورت است.
در اواخر 2004، مقاله ای برای یکصدمین کنگره سازمان خدمات جنگلداری ایالات متحده ارسال کردم که در آن مسائل ضروری برای اطمینان از اینکه افراد جوان لزوم نیاز به توسعه روش های زیست محیطی صحیح را نه فقط برای نسل حاضر، بلکه برای آیندگان را درک می کنند و به آن پاسخ می گویند را مورد خطاب قرار داده بودم. این تجربه ای محوری در زندگی من بود. تجربه فلسفه های سیاسی متفاوت و آگاهی از اختلافات موجود در مدیریت منابع طبیعی مرا از تصمیم گیری های دشواری که مسئولین حفاظت از محیط زیست با آنها روبرو هستند آگاه ساخت. با درخواست از سیاستگذاران ملی برای در نظر گیری وارد کردن علاقه مندان نوجوان به فرایند پیچیده حل مسائل زیست محیطی، امیدوارم به فعال شدن جوانان علاقه مند و نگران این کشور کمکی کرده باشم.
علاقه من به محیط زیست فرصت های فوق العاده ای برای صرف وقت و استعداد خود در این راه فراهم آورده. هر کسی که به هر مسئله ای علاقه دارد، فقط باید کار داوطلبانه کند تا فرصت ها برای پیگیری این علائق به خودی خود ظاهر شوند.
جان تی وُگل (100)، 17 ساله، کلاس 12، دبیرستان جسوت (101)، سن آنتونیو، فلوریدا [http://www.jesuittampa.org]
رسانه ها اغلب فقط آن دسته از نوجوانانی که به دردسر می افتند را را تحت پوشش قرار می دهند. اما نوجوانان خیلی بیشتری در آمریکا هستند که تاثیرات مثبتی بر جوامع خود دارند.
یکی از برنامه هایی که در آن کار داوطلبانه انجام می دهم برنامه مربی گری در یکی از مدارس ابتدایی محلی مان است. هفته ای یک بار به این مدرسه می روم و با دانش آموز کلاس پنجمی ای وقت می گذرانم. ما در زمین بازی بازی می کنیم یا به کتابخانه می رویم و در مورد همان هفته او صحبت می کنیم. این برنامه به منظور راهنمایی بچه هایی که خطر بروز مشکلات در آینده آنها را تهدید می کند اجرا می شود. به اعتقاد من، این یکی از موفق ترین برنامه های دبیرستان ماست چون بچه ها از طریق آن در سنین پایین تری اعتماد به نفس پیدا می کنند. من شاهد بهبودهای زیادی در بچه هایی که مربی دارند بوده ام و تاثیر این بهبودها تا آخر زندگی وجود خواهد داشت.
توانایی تاثیرگذاری بر زندگی دیگری یکی از دلایلی است که موجب می شود تا این همه نوجوان از وقت خود بزنند تا به دیگران کمک کنند. کاری به ناچیزی اختصاص یک ساعت وقت، یعنی کمتر از یک درصد هفته شما، می تواند تاثیرات عظیمی برروی زندگی دیگری داشته باشد. نوجوانان وقت خود را از روی میل و داوطلبانه می دهند. آنها این کار را از روی خوش قلبی و بدون انتظار هیچ نوع پاداش انجام می دهند. اما با اینکه پاداش های ملموسی وجود ندارد، مهارت و اعتماد به نفس حاصل گرانبها هستند.
کلسی بلوم (102)، 18 ساله، کلاس 12، دبیرستان سنتنیال، سرکل پاینز، مینسوتا [http://www.centennial.k12.mn.us/chs]
همه ساله، کلیسای ما اعضای جوان فعال خود را به یک سفر جوانان می برد. در سال گذشته به شیکاگو رفتیم و در یکی از پناهگاه های سپاه رستگاری (103) کار کردیم - خب، آنها نمی خواهند به آنجا پناهگاه بگویند و از نام "کمک زندگی" یا یک چنین چیزی استفاده می کنند - اما ما به هر حال در آنجا کار کردیم. ما مهد کودک این مرکز را تزئین کردیم و برای ساکنین آن غذا پختیم. امسال عازم کانادا هستیم و مشتاقانه در انتظار این سفر هستم. من همچنین دو سال است که به کمپ مسیحی ای با نام "کمپ دوست" (104) می روم. نوجوانان منطقه از کلیساهای مختلف در دبیرستان مسیحی فردریکس بورگ (105)، که دبیرستانی خصوصی است، جمع می شوند و به مدت یک هفته آنجا می مانیم و در طول این مدت روی تشک های بادی روی زمین می خوابیم.
سازماندهان ده خانه تحت مالکیت افراد بی بضاعت را انتخاب می کنند و ما آنها را تعمیر می کنیم. کار جالبی است چون ما را از هم جدا می کنند تا هم با افراد کلیسای خودمان و هم افرادی از کلیساهای دیگر باشیم. ما با هم کار می کنیم و واقعا زحمت می کشیم. برای مثال، برای تعمیر سقف خانه ای لازم بود 11 لایه لنولئوم را برداشته تا پوشش جدید را نصب کنیم. فرصت انجام کارهایی که قبلا انجام نداده بودم را پیدا کردم. برخی از افرادی که به آنها کمک کردیم معتقد بودند که جوانان بی توجه هستند اما ما ثابت کردیم که توجه داریم.
 کریستن گرایمز (106) که در این عکس در مراسم فارق التحصیلی خود حضور دارد، با کمک در تعمیر خانه های افراد بی بضاعت توجه افراد جوان را به نمایش می گذارد. (عکس از بری فیتزجرالد)
کریستن گرایمز، 17 ساله، کلاس 12، دبیرستان جیمز مانرو، فردریکس بورگ، ویرجینیا [http://www.cityschools.com/jmhs]
موسیقی
تقریبا تمامی نوجوانان ایالات متحده عاشق گوش دادن به موسیقی هستند و به هنرمندان و سبک های خاصی از موسیقی علاقه دارند. هیپ هاپ، راک، رپ، کانتری، جاز، هوی متال، و ترکیبات هوشمندانه سبک های گوناگون هواداران زیادی دارند. اینترنت و پخش کننده های سی دی و ام پی 3 قابل حمل برخی از نوآوری های جدید هستند که نوجوانان ما را با موسیقی هنرمندان مورد علاقه خود در ارتباط می گذارند. اما نوجوانان فقط گوش نمی دهند. حدود سه میلیون آمریکایی نوجوان میان سنین 13 و 18 از طریق کلاس های خصوصی یا به تنهایی به آموزش موسیقی می پردازند و صدها و شاید هم هزارها نوجوان در "گروه های گاراژی" در گاراژهای منزل خود یا دوستانشان به تمرین و آهنگسازی مشغولند.
موسیقی بخش عظیمی از زندگی یک نوجوان را تشکیل می دهد. چه نواختن در گروه موسیقی مدرسه و چه در یک "گروه گاراژی" غیر رسمی، موسیقی در همه جای زندگی نوجوان یافت می شود. حقیقت این است که بدون موسیقی نمی توانیم زندگی کنیم.
من در دبیرستان ویکفیلد ترامبون می نوازم، و همچنین برای گروه راکمان هم گیتار برقی می زنم. باید اذعان کنم که موسیقی در تمام طول هر روز در زندگی من حضور دارد. تصمیم گرفتم که وارد گروه موسیقی مدرسه شوم تا تئوری موسیقی بیشتری یاد بگیرم. میل داشتم در مورد هر نت روی صفحه و چگونگی نقش مجموعه آنها در هر قطعه موسیقی بیشتر بدانم. سپس، دانشی که در این کلاس فرا گرفته بودم را در کاری که واقعا دوست دارم، یعنی نواختن گیتار، اعمال کردم.
من به طرز عجیبی به موسیقی راک عشق می ورزم! از زمانی که 14 سال سن داشتم، مجذوب این مسئله بودم که چه استعداد سرشاری برای نواختن گیتار برقی، گیتار باس و درام یا آواز خواندن در مقابل انبوهی از تماشاچی لازم است. در مسیر حرکت به سوی ستاره راک شدن تحت تاثیر هنرمندان بزرگ هم بوده ام. گروه هایی مانند بریکینگ بنجامین (107)، آدما (108)، کورن (109) و دیگران به من انگیزه دادند تا بخواهم در مقابل تماشاچیان انبوه گیتارم را بنوازم.
موسیقی زندگی مرا تغییر داده است.
بن سلپچا (110)، 17 ساله، کلاس 10، دبیرستان وِیکفیلد، رالی، کارولینای شمالی [http://wakefieldhs.net]
از موسیقی می توان برای پیوند دادن فرهنگ های مختلف، ایجاد دوستی های ابدی، و حتی بروز دادن روحیات یک موزیسین استفاده کرد. باعث شگفتی نیست که این همه دانش آموز دبیرستانی در آمریکا چنین علاقه شدیدی به موسیقی دارند. برای من، موسیقی یک روش زندگی است.
معتقدم که انگیزه و الهام عوامل حیاتی ای برای یک موزیسین موفق هستند. پدر و مادر من هر دو از چین به آمریکا مهاجرت کردند. بنا به دلایل گوناگون، آنها از نعمت آموختن موسیقی بی بهره ماندند. وقتی جوان تر بودم، والدینم مرا مجبور کردند که کلارینت و پیانو بزنم. هر روز بر تمرین من نظارت داشتند و درس های خصوصی برایم ترتیب می دادند. در سال های ابتدایی، از صرف وقت برای تمرین سازهایی که علاقه ای به نواختن آنها نداشتم متنفر بودم. وقتی دوره راهنمایی را آغاز کردم، والدینم مرا مجبور کردند تا به گروه موسیقی مدرسه بپیوندم و معلم پیانو ام هم مرا در ارکستر خیلی خوبی قرار داد. این اولین باری بود که شاهد هم نوازی هم شاگردی هایم بودم. با گذشت سال ها، آموخته های من بیشتر و بیشتر شد. عاقبت، به اندازه کافی مستقل شدم تا به محض رسیدن به خانه از مدرسه به تمرین بپردازم. هر چه مهارت من بیشتر می شد، ساعات تمرینم هم طولانی تر می شد. در نهایت از فشارهای والدینم برای اینکه موزیسین بهتری شوم احساس قدردانی می کردم.
با اینکه در گروه موسیقی دبیرستانم حضور ندارم، اما در انجمن موسیقی چینی واشنگتن بزرگ (111) نوازنده هستم. هدف ارکستر ما ایجاد پلی میان تفاوت های فرهنگی آمریکا و چین از طریق موسیقی چینی و آمریکایی است. به عنوان یک چینی آمریکایی، به خاطر حفظ و معرفی موسیقی باستانی چینی و تشویق تبادل فرهنگی میان مردم چین و آمریکا به خود افتخار می کنم. معتقدم که راه فوق العاده ای برای ترکیب عشقم به موسیقی و میراث چینی ام یافته ام.
الوین ونگ (112)، 15 ساله، کلاس 9، دبیرستان والت ویتمن، بِتِسدا، مریلند [http://www.waltwhitman.edu]
دبیرستان می تواند دوران بر تنشی در زندگی هر نوجوان باشد. موسیقی به نوجوانان راهی برای ابراز عواطف خود می دهد و آنگاه که هیچکس حالشان را درک نمی کند موجب تسلی شان می شود. مزیت موسیقی این است که نوع واحدی از آن وجود ندارد.
عشق من به موسیقی ای است که نقل حکایت کند. همچنین به موسیقی با صدای جدید یا کلاسیک و خام مانند اجراهای زنده با سازهای آکوستیک عشق می ورزم. موسیقی قدرت بیان عقیده هم دارد. عقاید مختلف در مورد سیاست، دین، و مردم در برخی موسیقی های من یافت می شود اما موسیقی ای که واقعا دوست دارم خالی از سیاست است چون فکر می کنم سیاست به اندازه کافی در همه جا حضور دارد. موسیقی باید ابراز منحصر به فرد احساسات و دیدگاه های هنرمند در مورد دنیا باشد. به داشتن توان تلفیق گذشته و حال علاقه دارم. گروه های گذشته ایده ای از نحوه زندگی قبل از اینکه به دنیا بیایم می دهند.
موسیقی به من و بسیاری از افراد هم سن و سال من کمک می کند تا با تنش های روزمره دبیرستان روبرو شویم و از فشار همسال های خود دوری کنیم. می توانیم با گوش دادن به کمی موسیقی در اتاقمان از جهان بگریزیم و چیزهایی مانند دعواهای معمول با والدین مان را فراموش کنیم.
موسیقی بر تمام بخش های زندگی من، شکل لباس پوشیدنم، هنر و زبانم تاثیر دارد.
کیم کلاین (113)، 15 ساله، کلاس 11، دبیرستان بل پره (114)، بلپره، اوهایو [http://www.seovec.org/belpre/bhs.htm]
من یکی از نوجوانان معمولی ای هستم که به موسیقی عشق می ورزد. با این وجود، کمی با دیگران تفاوت دارم. در حالی که اکثر نوجوانان به سبک خاصی از موسیقی، مانند راک مدرن یا پاپ آلترناتیو با گیتار برقی گوش می دهند، من به طیف گسترده ای از سبک ها علاقه دارم. البته من هم سبک های مورد علاقه همسانانم را دوست دارم، اما به موسیقی کانتری، جاز، "آثار قدیمی،" کلاسیک، و حتی اپرا هم علاقه دارم.
موسیقی نقش مهمی در خانواده ما دارد. همه ما مشترکا به آن علاقه داریم. برای جشن های تولد، ما شکلی از آهنگ "تولدت مبارک" ساخته ایم که برای هر نفر از ما بخش هارمونیکی برای خواندن دارد. ما در مراسم ویژه کلیسایمان نیز با هم آواز می خوانیم. پدر من به گیتار آکوستیک علاقه خاصی دارد، در صورتی که کورین (115) یکی از خواهرانم هم پیانو و هم ترومپت می نوازد. و من هم در تمام سال هایی که می توانم به یاد بیاورم عضو گروه کر بوده ام.
موسیقی مرا آرام می کند. تنش های حاصل از روزهای پر تنش را رفع می کند. من با سیر در موسیقی اطرافم می توانم موقتا از واقعیت بگریزم. آهنگ ها به انسان کمک می کنند تا احساسات خود را بیان کنند. در برخی موارد هم به آنها این امکان را می دهد تا پلی میان دو فرهنگ ایجاد کنند. کلاس کر ما آهنگ هایی به زبان های آلمانی، فرانسه، لاتین، ایتالیایی و دیگر زبان ها مانند ساموآ آموخته است. ما با کاری به سادگی قرار گرفتن در معرض آهنگ های جدید و ناشناخته پذیرش بیشتری برای سایر فرهنگ ها پیدا می کنیم.
آندریا بولینگ (116)، 16 ساله، کلاس 10، دبیرستان وِیکفیلد، رالی، کارولینای شمالی [http://wakefieldhs.net]
ورزش
جوانی با انرژی - چه ذهنی و چه جسمی - مترادف است. ورزش های سازمان یافته و غیر رسمی امکان مصرف بخشی از این انرژی و مهم تر از آن، آموختن ارزش بازی جوانمردانه، رسیدن به اهداف، و تفریح کردن را برای نوجوانان فراهم می آورد. در 2003، 58 درصد از پسران و 51 درصد از دختران دبیرستانی عضو یک یا چند تیم ورزشی بودند. رایج ترین ورزش ها برای پسران فوتبال آمریکایی، بسکتبال، دو و میدانی، بیس بال، و فوتبال است. برای دختران، رایج ترین آنها بسکتبال، دو و میدانی، والیبال، سافتبال، و فوتبال است. در پی یکی از قوانین ایالات متحده که زنان را برای شرکت در فعالیت های ورزشی ترغیب می کند، مشارکت دختران در ورزش های دبیرستانی در طول 30 سال گذشته به میزان 800 درصد افزایش یافته! دیگر رشته های ورزشی سازمان یافته دبیرستان ها معمولا عبارتند از ژیمناستیک، کشتی، شنا، تنیس، و گلف. خارج از مدرسه، نوجوانان در طول سال در لیگ های ورزشی برپا شده از سوی اجتماعات خود شرکت می کنند. علاوه بر این و بخصوص در تابستان، آنها در خیابان ها و پارک های محله هایشان به ورزش های غیر رسمی دیگر نیز مشغولند.
من بعد از ساعات مدرسه به دو ورزش مختلف می پردازم - والیبال در پائیز و بسکتبال در زمستان. والیبال ورزش مورد علاقه من است. من بعد از ساعات مدرسه والیبال بازی می کنم. وقتی تمرین شروع می شود، تیم کمی می دود تا گرم شود و بعد تمرینات پر از تفریح و آموزش خود را آغاز می کنیم. در روزهایی بازی داریم، ما پیراهن های تیم والیبال مدرسه را به تن می کنیم تا بچه ها همه بدانند که ما شب بازی داریم.
در طول زمستان بسکتبال بازی می کنم. مانند والیبال، تمرینات را درست بعد از پایان ساعات مدرسه آغاز می کنیم و قبلا خودمان را گرم می کنیم. اول تمرین پرتاب توپ داریم تا پرتاب هایمان بهتر شود. بعد به تمرینات دیگر مانند حمله و دفاع و پاس کاری می پردازیم. برای اینکه آمادگی کامل برای والیبال و بسکتبال داشته باشم به هیچ ورزش دیگری نمی پردازم.
پیج کالدول (117)، 15 ساله، کلاس 9، دبیرستان مک کاچئون، لافایت، ایندیانا [http://www.wvec.k12.in.us/McCutcheon]
من ورزش دو را در کلاس هفتم آغاز کردم چون در فوتبال خوب می دویدم. اصلا خسته نمی شدم. ورزش در آموزش انضباط نقش عظیمی برای من داشته. برای آموزش و تمرین هر روز هفته ساعت 5:45 صبح بیدار می شوم.
پدر من که در سال گذشته فوت شد، همواره در درس و دو مشوق من بوده است. او به مدت نه سال با سرطان مبارزه کرد. والدین من از نیکاراگوئه به اینجا مهاجرت کردند اما من در میامی، در محله ای که 90 درصد جمعیت آن هیسپانیک هستند به دنیا آمدم و بزرگ شدم.
 ادی آرگوئلو (118) یکی از بهترین دونده های دبیرستانی بخش میامی-دِید (119) در ایالت فلوریدا با بورسیه میدانی وارد دانشگاه بین المللی فلوریدا خواهد شد تا در رشته تجارت و دارائی تحصیل کند. هدف او این است که مشاور امور مالی و رئیس بانک شود.
ادواردو (ادی) آرگوئلو، 18 ساله، کلاس 12، دبیرستان آمادگی بلن یسوت (120)، میامی، فلوریدا [http://www.belenjesuit.org]
تخمین می زنم که روزانه دو تا سه ساعت را - در تمام طول سال - صرف بازی فوتبال آمریکایی و یا بسکتبال و همچنین وزنه برداری می کنم. در حقیقت، در چند هفته اول آغاز تمرینات فوتبال آمریکایی، یعنی در اواخر تابستان و اوایل پائیز روزانه پنج ساعت یا بیشتر وقت می گذارم. چرا؟ دلیل اول من این است که عاشق ورزش هستم. میل به ورزش کردن برایم کاملا طبیعی است.
و متوجه شده ام که این اتفاقی است که در طول عمر فقط یک بار می افتد. بیست سال دیگر دیگر نمی شود فوتبال آمریکایی یا بسکتبال بازی کرد و به آن نقطه که برسم، نمی خواهم از استفاده نکردن از فرصت های فعلی پشیمان باشم. ورزشی که در کالج انتخاب می کنم احتمالا بسکتبال خواهد بود اما تصمیم گرفته ام که می خواهم در بالاترین سطح رقابتی ممکن به ورزش بپردازم. برای همین، اگر فرصت بهتری برای دریافت بورسیه فوتبال داشتم تا بستکبال، فوتبال را انتخاب می کنم. اما رشته من به احتمال قوی بسکتبال خواهد بود.
وقتی تیم موفقی داشته باشید، مشارکت هم شاگردی ها در همه فعالیت های ورزشی بیشتر می شود. بچه های بیشتری می خواهند ورزش کنند، و تماشاچیان بیشتری به بازی ها می آیند. اجتماع را یکپارچه می کند و این به ما که بازی می کنیم انگیزه می دهد. وقتی در حال برد نیستیم تماشاچیان آنقدرها هیجان ندارند، اما حتی همان هم خوب است.
و همچنین اطمینان دارم که ورزش کردن مرا دانش آموز بهتری هم می کند. اگر نمره های خوبی نداشته باشیم نمی توانیم بازی کنیم. می دانم که در طول فصل ورزش وقت کمتری برای درس دارم، اما اتفاقی که می افتد این است که در نهایت سخت تر تلاش می کنم. تمرکز بیشتری بر آنچه که باید انجام دهم و زمان انجام آن دارم. می دانم که در آن مقاطع باید برای درس خواندم بیشتر بکوشم. و نمره های من در این مقاطع معمولا همیشه بهتر از سطح معمول است. پس ورزش از لحاظ آکادمیک هم به من واقعا کمک می کند.
 دیوید فاستر با قد یک متر و 90 سانتیمتر، علاوه بر اینکه یکی از بهترین دریافت کننده ها در فوتبال و گل زن ها در بسکتبال است، یکی از مسئولین کلاس و دانش آموزی نمونه هم هست.
دیوید فاستر، 17 ساله، کلاس 11، دبیرستان بخش اسویت گرَس، بیگ تیمبر، مونتانا [http://www.sweetgrasscounty.com/sghs]
1. David E. Currie 2. Baltimore School for the Arts 3. Skating is Art 4. Ian McEuen 5. Walt Whitman High School 6. Bethesda 7. I Sing the Body Electric 8. I Hear America Singing 9. Leaves of Grass 10. Song of Myself 11. Eidolons 12. Nessun Dorma 13. Turandot 14. Sweeney Todd 15. Wildwood Summer Theatre 16. Big Black Cat 17. Gabriel Fauré 18. Amarilli, mia bella 19. Giulio Caccini 20. The Roadside Fire 21. Loch Lomond 22. Ralph Vaughan Williams 23. 2005 Mid-Atlantic Regional Student Auditions 24. National Association of Teachers of Singing 25. Dr. Myra Tate 26. Borsa 27. Rigoletto 28. Placido Domingo 29. ICN 30. Chuck Offenburger 31. Anna Peterson 32. Prairie Valley High School 33. Gowrie 34. Centennial High School 35. Circle Pines 36. Denise Bailey-Castro 37. The Chapin School 38. Big Timber 39. David Foster 40. Sweet Grass County High School 41. Cindy Ramirez 42. Lafayette 43. McCutcheon High School 44. Oedipus Complex 45. Kimberlee Lowder 46. St. Mary's Ryken High School 47. Leonardtown 48. Huyen Nguyen 49. James Monroe High School 50. Fredericksburg 51. José F. Ponce Granados 52. Barry Fitzgerald 53. Casey Czarzasty 54. Kelsey C. Bell 55. Kristen Grymes 56. Evan Hoke 57. Red Land High School 58. Etters 59. Morgan Atwell 60. Colin Smith 61. W.T. Woodson High School 62. Fairfax 63. Laura Voss 64. Thomas S. Wootton High School 65. Rockville 66. Four-H 67. Danielle Burdine 68. Tirza Sevilla 69. Wakefield High School 70. Raleigh 71. Hecht's 72. Kristen Grymes 73. Maggie Boyle 74. Ashley Voigtlander 75. Centennial High School 76. Lino Lakes 77. Cindy Holden 78. West Springfield High School 79. Swadhyay 80. Aakash Chudasam 81. Oakton High School 82. Herndon 83. Nay Soe Lwin 84. Alisha Weisser 85. Muslims in Action 86. Ambreen Ali 87. Westridge School for Girls 88. Tyler Tenorio 89. Fort Lupton High School 90. Intensive Out-Patient Program 91. Narcotics Anonymous 92. Tenneil Ewing 93. Youth Service America 94. Chennai 95. Becky Douglas 96. Bullis School 97. Rising Star Outreach Orphanage 98. Lauren Elyse (Ellie) Prince 99. Potomac 100. John T. Vogel 101. Jesuit High School 102. Kelsey Blom 103. Salvation Army 104. Friend Camp 105. Fredericksburg Christian High School 106. Kristen Grymes 107. Breaking Benjamin 108. Adema 109. KoRn 110. Ben Ceplecha 111. Chinese Music Society of Greater Washington 112. Elwin Wang 113. Kim Cline 114. Belpre High School 115. Corinne 116. Andrea Bohling 117. Paige Caldwell 118. Eduardo (Eddie) Arguello 119. Miami-Dade County 120. Belen Jesuit Preparatory School
|